Samsum Kashfi: Safar-Baraheni / صمصام کشفی: هم سفری با براهنی

 

 

 

صمصام کشفی

 

همسفری با براهنی:

)بازخوانیی" سفر" در آثار رضا براهنی(

 

دکتر رضا براهنی در ادبیات فارسی یک آفرینشگر عادی نیست. زیرا در چند زمینه به طور موازی کار میکند و در هر زمینهیی هم که کار می کند جزو بهترین هاست. کارکردن در چند زمینه و هم زمان مطرح بودن در چند زمینه و باز، تأثیرگذاربودن در چند زمینه و نیز، ساختار شکنی کردن در آن تاثیرگذاریها کار هرکس نیست. گاه شما با آفرینندهیی روبرو هستید که کار او لایهی نویی بر  لایههای آفرینش میافزاید؛ اما براهنی در آفرینش، آفرینش زدایی هم کرده است و ترفه اینکه از آفرینش زداییاش هم، به نو آفرینی رسیده است. پس، و از همین رو، تفاوت دارد با یک آفرینش گر عادی.

براهنی از اجبار تا تأثیر، سفری کرده است به درازای تاریخ ادبیات امروز و فردای ایران. سفری که از اجبار به لیسیدنِ متنی که به آذری نوشته بود آغاز می شود، و تا تأثیر گذاری در ادبیات امروز و فردای ایران پیش می آید. از اجبار تا تاثیر راهِ درازی است که همیشه هم مقصد آن اوج نیست. اما در این مسیر، براهنی که نوشتن آغاز کرده بود، به نویسانده شدن رسیده و حاشا که در این اوج گیری درنگ را خوش داشته باشد. او حالا با ادامه دادن و خوب ادامه دادن و نوآفرینی، مدام در سفر است.  

براهنی در "سفر مصر" مینویسد:

در سفر بیش از آن که با محل سفر خلوت کنم، در محل سفر با خودم خلوت می کنم، چرا که در وطنم، کار، مشغلهی مادی، علاقه ها و تعهدات معنوی و عاطفی، گاهی مرا سخت از خودم دور میکنند. در سفر راحتتر به خود میپردازم و به همین دلیل، سفر من، یک سفر معنوی و روحی هم هست، سفر در خودِ من هم هست، و محلهای مختلف، مثل منزلهای سرِ راه هستند، مثلِ کیلومترشمار واقعیت هستند، ولی خودِ واقعیت با من، با خودِ من سفر میکند، و خواننده باید بداند که سفر یک شاعر، با سفر یک مورخ، یک عالم اجتماعی، و یک روزنامهنگار فرق میکند و فرقِ اساسیی سفر شاعر در ماهیتِ حرفهیی است که او در پیش گرفته است. [1]

 

کار شاعر، از واژه به شعر سفر کردن است  و همین، سفرِ شاعر را از سفرِ دیگران پیچیدهتر می کند.  مفهوم " سفر "، هم  در شخصیت و زندگی و هم در آفرینشهای ادبیی براهنی مفهومی پیچیده است که در آن تنها غم خوردنِ گذشته و نقطهی آغاز نیست، تنها به فکر و امید آینده و مقصد هم نیست، بلکه در خود همین روند سفر کردن، یعنی از جایی به جایی رفتن، از ایدهیی به ایدهیی، و از ژانری به ژانری، و از اندیشه و دانشی به اندیشه و دانشی گذر کردنِ مدام است که اهمیت می یابد. و در این مرحله نیز، براهنی از هر سه بعدِ این روند یعنی هم تکیه به گذشته و هم دیدن آینده و بعد ترکیب و تبیین اینهاست که به " ساختن آینده " می رسد. و این کار سادهیی نیست، و کار هرکس هم نیست. یعنی سفری در سه سو  و سه بعدِ همزمان، با پافشاری بر لایهها وسویههای ترکیب و آفرینش، و دخالت داشتن و دخالت دادن مسافر در آفریدن مقصدهایش. درهم شدنی که اگر نیگ بنگری پرداختن به آن، خود، میتواند آغازگر سفری باشد به سرزمینِ درون شاعر و سر برداشتن از مُهرِ رازهای سرزمین او.

براهنی در مسیری که جوان دلانه می پیماید  می نویسد تا نوشتنش نویسنده را نویسانده شده باشد.  من، آیا می توانم با خوانشی که از  سفر،  در برخی  از نوشته های براهنی دارم ، با او سفر کنم؟ می توانم آیا؟

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی[2].

 

براهنی "سفر ترک" را این گونه می آغازد:

آن كه سفر ميرود، سفر نميرود، مگر آن كه وطن نيز با او برود. در طول سفر، از حفره هاي ذهن، ذهن در به در، به وطن نگاه ميكند، حال و قال، قال و مقال ميكند. در بازگشت آن نيست. ديگر آن نيست و اين تاسف ندارد. چرا كه تو وطن خويشي. مشت خاكي سيم پيچي شده در تنگاتنگ يار و ديار، ياد و يادگار ــ‌ كه به رغم چاپي بودن اين حرفها، آنها را باز هم ميگويي ــ سيم پيچي كه بر آن هر سفر هزار سيم ديگر ميافزايد. گلوله اي به حال فشرده تر و فشرده تر شدن، تا كي؟ تا آن كه ناگهان همه چيز، به يك چشم هم زدني از هم بپاشد. خواه در زمين و خواه در آسمان، در هر جا و هر زمان ممكن، تا به چيزي بپيوندي كه پس از آن ديگر وجود ندارد. نه تويي كه پيوسته اي و نه آن چيزي كه بدان پيوسته اي. همان قول آن سعدي زياد سفر كرده: "قضاي كن فيكون . . .، بدين سخن سخني در نميتوان افزود.[3]

 

سفر برای او تعارض است. و من ِ سفر ، به اندازه ی او، ناکرده آن چه از این تعارض می گیرم این است که: سفر تنها از جایی به جای دیگر رفتن نیست، آنی که سفر می  کند از خود می گذرد، در خود می رود تا در آن سوی مکان، زمان دیگری بیابد و به خود باز گردد. سفر تنها در بعد مکان رخ نمی دهد. سفری کامل تر است که در همهی لایه ها و سویههای زمان و مکان رخ دهد، و برآیند آن هم، پیش رفتن و پیش بردن باشد و هم، جا گذاشتن.  در سفر، براهنی هم با خود میکشدت و هم جا می گذاردت.  اگر بخواهی که جا نمانی باید با او بدوی. در دویدن اما پیشِ پات را باید بنگری، و گرنه سکندری میخوری.

سفر براهنی تنها در متنهای قصوی یا در شعر  او نیست که رخ می دهد. در این سالها که سفری در مکان او را بهناچار در این سوی خاک نشانده است،  در  گذار از  " شب "ِ نیمایی و در " از "ِ فروغ،  و در مراثیاش بر سه همراه و همکارش،  مختاری و شاملو و گلشیری، هم، در درازنای زبان سفر کرده است؛ تا در اعماق آن شب و آن " از" غوطه‌ور شود و در این غوطه وری، تلاش کردهاست که نه تنها، دست تو را و تو ها را نیز بگیرد و با من‌اش چنان بکشاند که از توییت تو بربایدت و بر دوش منیتی که هر لحظه پر می‌کشد و خط می‌خورد بنشاند بلکه به سفری ببردت که در آن، نه راه، نه گام، نه نهایت نه بدایت، که خودِ سفر است که هر لحظه گوشهیی از آن "از" و از آن تاریکی بهدر می‌آید و تو را تاریک می‌کند. خود میرود تو را جا می گذارد تا روشن شوی، راهت را بیابی و به سفر ادامه دهی. جا گذاشتن تو در سفری که به زرفای تاریکی میرود و بر گشتنش از تاریکی، بدون تو، من  را به رویا بردن و رها کردن در رویاست تا خود در تالاری از نور بیدار شوی، راه خط زده را بیابی و راه دیگر کنی. و این همان رویایی است که براهنی در سفر ترک نوشته است. در آن جا، او، به رویایی که سفر در او ایجاد می کند در پاراگرافی که به نظر من پهلو به پهلوی شعر نشسته است می نویسد:

همين دو سه هفته پيش در بازگشت از "ترومسا"، شهر درياچهیي زيباي نروژ، احساس كردم، وقتي كه بيدار شدم، احساس كردم كه هواپيما جلو نميرود. عقب عقب ميرود. لحظهیي پيش تر موجود برهنهیي را بغل كرده بودم كه ميدانستم كيست و نميدانستم كيست، اما ميدانستم كه هست و ميشناسمش، چشمم را كه باز كردم از خلال نوعي گريهي خاموش ناگهان چشمم به آسماني افتاد با تالارهاي طولانيی نوراني به هزار رنگ كه مدام شكل عوض ميكردند و ابرها از خلالشان تپه هاي ابري بعدي را عقب تر ميبردند و نور از هر طرف ميآمد، و آن پايين جزاير متروك بودند، به حال خود گذاشته شده، كه باران هاي عتيق بر سر و رويشان با رنگهاي فراوان ميباريد، و من آن موجود برهنه را بي آن كه فراموش كنم، در اين جا هم به خوابها و ابرها ميسپردم. [4]  

 

این سپردن، همان عقب انداختن این دم، و خیز برداشتن به جای دیگری برای یافتن خود ــ در آن سوی مکانی که در آن هستی، و خود را یافتن، در فراسوی زمان است، در گذر از پل صراط زبان.  

در سفر مکزیک، هنگامی که با دوتن از همراهانش از بلندیی بالا می روند؛ در همان بلندای ماه گونه، دوباره به خواب می رود تا رویای دیگری را ترسیم کند. و همان جا، در دوسه پاراگراف بعد از آن رویایی که در برگشنا از ترومسا دیده، خود را  دوباره در رویا می بیند. آن بالا، بالای آن بلندی، خاک زیرپاش جلوه یی دیگر می یابد. و دیدنی هایی میبیند که چشم بیدار شاید برای دیدنش نابینا باشد. در آن دیدن، همانطور ايستاده، با چشم ِدوخته به درختها و تپه هاي كوتوله ي آن ورتر، صاعقه می زندش و خاكسترش می کند.  در خواب /ــ خود می گوید: "خواب مکرر"ــ/  آرام که گرفت، می نویسد:  

همان موجود برهنه، آشنا مثل كف دست، ناشناس مثل درونم، در بغلم برهنه، كي هستي و از خواب من چه ميخواهي؛ اگر جان مرا ميخواهي؟ اين كه تو هستي؛ چرا؟ اين جا به سراغ من آمدي؟ برهنه! ديوانه! برو! بيدارم كن، برو! و چشمم را باز كردم. يكي از آنها را ديدم كه روي زانويم نشسته بود و عين پرچم كوچكي در اهتزاز بود. پدرسوخته چرا پر ميزند يا بال ميزند، اما نميرود. ميگيرمت ها؟[5]

 

همین جا، اگر دقت کنی، در گرفتن دوباره رهایت می کند اما پیش از آن که بیافتی می گوید:

خطاب به پروانه ميگويم: ميگيرمت ها! و پرواز ميكند. دنبال پروانه، بالاي ماه ميدوم. زياد دور نميرود. فقط دورتر از دسترس من.[6]

 

سفر گرچه برداشتن است برایش، به جا گذاشتن هم هست. اما او به دو کنش سادهی برداشتن و گذاشتن که بس نمی کند، بین این دو پل می سازد. هرچند با ساختن، از نوعی که برای من معنا پیدا کرده، سروکاری ندارد.

برای او به هم ریختن است که ساختن میآورد.

در شعرِ "نگاه چرخان"، با زبان در زمان سفر می‌کند تا کودکیاش؛ دوباره جوان می شود. باز کودک می شود، نوجوان میشود. پیرانهسر عاشق میشود،  میبالد  و . . . چابکانه می دود تا ته تبریز.  در تهران و  واشینگتن و تورنتو هم که باشد هی می دود تا ته تبریز و زمستان های خط خوردهی تبریز را از میان خواب و بیداری ها بیرون می آورد و برمی دارد و با خودش به سفر می آورد. در خواب و در بیداری، در همه حال،  خوب می بیند. یعنی در او، چشم به سفر نمی رود. چشم نباید از تن دور شود. چشم نباید پوشیده باشد. در خواب هم چشم باید باز باشد. شاید برای همین است که مو اگر قرار است بپوشاند، تا روی ابرو  را می پوشاند. فقط تا روی ابرو را؛ تا جایی که چشم را نپوشاند. در این شعر که تلاش موفقی است برای هم زمان کردن پاره هایی از چند اتفاق ناهم زمان، شاعر بین گذشته و حال و، آینده در گذشته، در سفر است:

 

همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم            آنجا نشسته ای

بر روی برگها و، دردرکه   وَ باد می وزد        وَ برف می بارد و                من نیستم

هر روز     از گلفروشیامیر آباد       یک شاخه گل می خریدم                 تنها یک شاخه

-اما چه چشمهایی، هان !               انگار یک جفت خرما-

و مو هایم را از روی ابروهایم کنار می زنم          آنجا نشسته ای

سیگار می کشم   می خندی           هر روز                 یک شاخه گل

آنگاه یاد زمان هایی می افتم که یک الف بچه بودم

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . [7]

 

سفری که در این شعر هست یک سفرِ خطی نیست.  سفر ِ خطی یک سفر عادی است اما در سفری که از لایه یی در این زمان و در اینجا به لایه دیگری در زمان دیگر و جای دگر انجام میگیرد، مسافر با نگاهی که می چرخد، چهار ستون زمان را در هم می کوبد؛ و این  راحت و بی خطر نیست. براهنی اما خطرگر است و از این رو همیشه در سفر.   و ای بسا   همین خطرگری و کار ِ ژرف را ساده نمایاندن، بسیاری سفرناکردهی سفرناشناس را به خطا کشانده است. چون بی فهم ِ بیت سعدی قدم در راهی که اهل آن نبوده اند گذاشته و ادای مسافران درست و حسابی را درآورده اند:

بسیار سفر باید تا پخته  شود خامی[8].

 

در "سفرِمصر"، شاعر  دریچه را که رو به رودخانهی نیل میگشاید تنها گذرِ آب را نمی بیند. بلکه گذرِ خاک و سنگ و انسان را میبیند و میگوید:

قرنها خاک و سنگ و انسان از کنار این آب عبور کرده، انسانها و خاکها و سنگها سپری شدهاند و آب مانده است. مورخان نیز از این جا عبور کردهاند و نویسندگان سفرنامه و آنچه من در اینجا میبینم هزارسال پیش ناصرخسرو دیده و عبور کرده است و من هم عبور خواهم کرد . . .  و به راستی که آب آنچنان نرم و آهسته میرود که انگار نرم و آهسته هم نمیرود، و از اینجا که من ایستادهام هم "جیزه" دیده میشود و هم جزیره و حتا جسری که بین نهر و جزیره بستهاند و ناصرخسرو باید در نقطهیی نظیر همین نقطه ایستاده باشد و یادداشتهایش را برداشته باشد؛ چرا که او از یک دید خغرافیایی به مصر نگریسته است که انگار اکنون من به ارثش بردهام، و این عچب نیست که همه خودرا به جهت نیل توجیه کرده باشند و قبله، قبلهی نیل باشد؛ چرا که همه گذشتهاند و آنچه مانده، نیل پابرچا بوده است و چشمهای درشت "اوزیریس"  که روزی انسان ابتدایی را نگریسته، روزی دیگر فرعون و روزی دیگر ناصرخسرو را ، و اینک منِ کم خوابِ مبهوتِ سراپا ناچیز را مینگرد.[9]

 

همیشه سفر کردن به معنای جا گذاشتن چیزی، چیزهایی؛ گذشتن از چیزی، چیزهایی بوده است و کنده شدن؛ رفتن. سفر اما،  برای براهنی، چه در سفرهای زندگی اش در جهانِ مادیی مکان و چه در سفرهای درونی اش در جهانهای قصّوی،اگرچه  همچنان کندن و کنده شدن بوده است و رفتن، اما چون آنانی نبوده که با دو چشم تر به پشت سر ، یا به پیش رو می نگرند. سفر، گام برداشتن بوده است،  گاه به جانب چیزی، گاه بی جانب، چشمی دوخته به یک گام، همین گام ِ پیش ِ پا، چشمی، زاده ی سفر، زاده ی رویا، به روبرویی ناگزیر، و چشمی دیگر، چشم ِ سوم، به درون. درون؟ کدام؟ همان حفره های ذهن، همان خود ِ وطن، همان وطن ِ خود، که "نمی روی به سفر، مگر که همراه تو بیاید". و این، همین چشم سوم است که " سفر" براهنی را دیگر می کند. این چشم سوم، حاشا که تنها چشم باشد و تنها نگاه کند .  بر این نگاه و در این نگاه است که هر آنچه داشتهای از خود، از وطن، برگرفته و با تو آمده است، و بر این نگاه و در این نگاه است که هر چه آن دو چشم دیگر می گیرند و می خوانند، از همان گام ِ پیش رو، تا ناگزیر ِدوردست ِ روبرو، در قاب ِ داشته ها و نداشته های پیشین ِ آمده با تو، می نشیند و با او یکی می شود و چون دوباره بر می آید می روید. دیگر نه این گام ِ پیش ِ رو همان است که بود، نه آن روبرو همان. که یعنی، مسیری هر لحظه دیگر شونده در طول و عرض و ژرفاست که ذات این سفر را می سازد. یک بُعد بس نیست. دو بُعد هم بس نیست. جهانِ سفرِ براهنی سه بعدی است؛ با سه چشم، سه نگاه. نگاهی به این، همین گام. گام به گام، نگاهی به دوردستِ ژرفی از پس هر گام. گام تا گام. و نگاهی از درون به درون؛ و نه چون برخی به پشت سر، که از پشت سر به هر سه جانب ِ این بی جانب . 

 

آزاده خانم در مکان به سوی شمال رفت تا در زمان به عقب رجعت کرده باشد و در نتیجه حوزهی جغرافیایی خیالیای در فضا برای خود آفرید که تا آن روز کسی به عمق آن نیافریده بود . . . .

همیشه احساس کرده بود که زمان از شمال می آید و با سرعتی مداوم و با چرخ های سنگین می آید . . . 

سفر در جغرافیای خیال بود و پری زاده نیازی به خورد و خواب نداشت. چشمان باز جهان، اورا تماشا می کرد[10]

 

یک چشم و دو چشم اگر برای دیدنش بس نیست، یک دهان و صدا هم برای گفتنش بس نخواهد بود. براهنی برای بیان خود به یک شخصیت بسنده نمی کند. باید لایه های وجودی او در سفر بی مانند یکی شوند تا به او برسند.  او برای آفریدن آزاده خانم،  شهرزاد را از ژرفای هزاره ها بر می دارد و می آورد به آیندهیی که گذشتهی آزاده خانم است و در عین حال گذشتهی خود براهنی. در واقعیت یا خیال. آن، مهم نیست. مهم، روند این سفر است.  سفری که از هزار و یک شب آغاز میشود به میانهی سدهی بیستم در تبریز میرسد و این بار به جای پیش رفتن، می ماند و زمان را به عقب می برد تا در میانهی سدهی نوزدهم در شهری با فرهنگی به کلی جدا از بغداد و تبریز، شاهد پارهیی از زندهگانی خویش باشد. در یک سفر خیال به واقعیت می رسد و در دیگری واقعیت به خیال، با این همه این ها، هر سه، یک شخصیت اند: شهرزاد، آزاده خانم و ناستانکا. و هر سهی این ها در نوشته شدنِ براهنی و رو به رو کردن او با زن سه چشم باید درهم شوند تا آفریده شوند. در هم شدنی که باید رویاگر باشی تا کنار هم بگذاری شان و یکی شان کنی. سفر، برای براهنی  راه دانی و رویاگری آورده است. و همین رویاگری است که متن سفرنامه را به شعر می رساند  و در متنِ این متن ، او هم می ماند هم می رود؛ هم می گذارد و هم میبرد. در شعرِ این سفرها و در سفرِ این شعرهاست که براهنی یک چشم را میگذارد، یکی را با خود دارد و یکی را میفرستد آن جلوها تا ببیند و باز آید.  که یعنی دیگر دوچشم بس نیست.  چشم سومی لازم دارد.  دارد.  به چشم سوم رسیده است. و با چشمهای خود پلی ساخته است بین سه زمانِ گذشته، حال و آینده؛ و سه حالتِ خواب و بیداری و رویا.

براهنی نگاهش را از پل هایی که ساخته ، بر فراز قاره ها عبور می دهد و با نوشته هایش مارا می نویساند:

حالا عبور کنید. من با قصه هایم به اندرون می روم. شهریار، گوش کن! پل این سه قاره منم. [11]

 

صمصام  کشفی

۹ جون ۲۰۰۵ ــ مریلند


 


1. رضا براهنی، سفرِ مصر، ص. 104، نشراول، تهران، 1363

2. سعدی

3. رضابراهنی، سفر ترک، نشریه شهروند، شمارهی 952، هفتم ژانویه 2005 ــ هژدهم دی ماه 1383

4. همان

5. همان

6. همان

7. رضابراهنی، خطاب به پروانه ها، نگاه چرخان صص 78 ـ 80،  نشر مرکز، تهران، 1374

8. سعدی

9 . رضا براهنی، سفرِ مصر، صص. 29 و 30، نشراول، تهران، 1363

10. رضابراهنی، آزاده خانم و نویسندهاش، صص 124 ـ 129، نشر باران، سوئد، 1997

11. رضابراهنی، آزاده خانم و نویسندهاش، ص 153، نشر باران، سوئد، 1997