Samsum Kashfi: درباره ی به آذین

 

 

 

صمصام کشفی

 

 

سخنی درباره‌ی "م. الف. به‌آذین، در  حضور آقای  "محمود اعتمادزاده"

به بهانه‌ی‌ یادمان او

 

( متن سخن‌رانی ی صمصام کشفی در یادمان به‌آذین، نیویورک ۷ اکتبر ۲۰۰۶)

  

"انسان در یک جا نمی ماند. زندگی می کند، می رود، به پیش رانده می شود، باید، باید پیش رفت! این زیانی به عشق نمی رساند. عشق را انسان با خود می برد. ولی عشق هم نباید بخواهد که ما را واپس نگه دارد، ما را در لذت ساکن یک اندیشه‌ی یگانه با خود زندانی کند. یک عشق زیبا می تواند سراسر یک عمر دوام بیاورد؛ اما آن را به تمامی پر نمی کند. فکر کنید که من، با ان‌که دوستتان دارم، شاید روزی در دایره ی فعالیت شما و اندیشه‌ی شما احساس تنگی بکنم، من هرگز به فکر آن نخواهم افتاد که ارزش انتخاب‌تان را درباره ی خودتان نفی کنم ولی آیا انصاف است که انتخاب شما بر من تحمیل شود؟ به نظرتان آیا عادلانه نمی آید که برایم این آزادی را قایل باشید که هرگاه ببینم به قدر کافی هوا ندارم، پنجره را و حتا کمی در را باز کنم؟ قلمرو کوچکی برای فعالیت داشته باشم، مصالح فکری، دوستی های خاص خودم داشته باشم، در یک نقطه‌ی کره خاکی، در یک دایره ی افق زندانی نمانم، سعی کنم افق خودم را گسترش بدهم، هوای دیگری نفس بکشم، مهاجرت کنم ... می گویم اگر لازم افتاد... هنوز من نمی دانم، ولی در هر حال به این نیاز دارم که احساس کنم آزادم چنین کاری بکنم، آزادم که بخواهم، آزادم که نفس بکشم، آزاد... آزادم که آزاد باشم... حتی اگر نمی بایست آزادی خودم را به کار برم. "

این جمله‌ها را از متنِ "جانِ شیفته" اثر رومن رولان که با نثر شیوای "به‌اذین" به فارسی برگردانده شده برگرفته‌ام.

 

یادم نمی‌آید کی بود که برای نخستین بار این جمله‌ها را خواندم. اما یادم است که جوانکی بودم، پر شر و شور.  نخستین بار که خواندم شاید می‌خواستم که این جمله‌ها زودتر به پایان برسند تا متن برگردد به هیجان داستانی‌ی خودش و من ماجرا را دنبال کنم. برای بار دوم که خواندمشان سردی گرمی چشیده‌تر شده بودم  و  با این‌که هیجان داستانی‌ی جان شیفته را هنوز هم می‌خواستم اما مفهوم واژه‌های کنار هم چیده‌شده‌یی را که برایتان خواندم به فکر واداشتم. آخرین بار که  همین چند روز پیش بود که خود را برای ایستادن در برابر شما آماده می‌کردم، چشمم دوباره به این پاراگراف افتاد. این بار از نثر دل‌نشین ِ برگردانده شده به زبان مادریم غبطه خوردم. غبطه خوردم و دلم سوخت که قلمی که این‌ها را به من شناسانده دیگر نمی‌نویسد.  من فکر نمی‌کنم کسی باشد که با ادبیات امروز ابران اندک آشنایی داشته باشد و او را نشناسد.  ممکن است او را ندیده باشد اما صدای او را که برای آزادی، آزادی‌ی بی حد و حصر اندیشه و بیان، از گلوی قلم بر می‌آمد، شنیده است.

من برای نخستین و اخرین بار در ‌ِ شب دهم ده شب ، ده شبی که به همت کانون نوسنده‌گان ایران در باغ انستیتو گوته برگزار شده بود او را دیدم؛ و هنوز طنین آخرین جمله‌یی که از او شنیدم در گوشم است: درود بر بندی و آزادتان. 

  

هرگاه که در مراسم یادمان ِ از دست رفته‌یی، به ویژه در مراسم  یادمان بزرگی از یزرگان فرهنگ میهنم شرکت می‌کنم با خود می‌گویم چرا ما این ابراز ارادت را در زمان حیات آنان  از خود نشان ندادیم؟

 

من، اما،   امروز می‌خواهم در حضور او سخن بگویم. با واژه‌گان او، در حضور او، رو به او،  با او سخن بگویم:  فرض و خیال که می‌توانم بکنم. نمی توانم؟  البته که می‌توانم:

 

طعنه مزن کاین همه وهم است و بس: / شاعرم و معجزه کاری کنم // آن‌چه شما راست به ژرفای دل / با دل خود آینه داری کنم:

 

فرض کنید، به‌آذین زنده است و مراسمی باشکوه برای بزرگ‌داشت و قدردانی از او  در پیش‌گاه او تشکیل شده و شما و من هم در آن مجلس حضور داریم.

فرض کنید که سخن‌رانی در آن مجلس آمده و با طمطراق و تاب و طول و تفصیل فراوان از "به‌آذین" آدمی که عمری، جان با قلم گره زده سخن می گوید. نه، برگردیم، از نو آغاز کنیم:

 فرض کنید فردی سخن‌ران را معرفی می‌کند و از او می‌خواهد تا به روی صحنه بیاید و آغازِ سخن کند. سخن ران آرام و موقر از پله‌ها بالا می‌آید،  پشت تریبون می‌ایستد، نگاهی به گوشه و کنار سالن آمفی تیاتر بزرگ مرکزی شهر می‌اندازد. گلو صاف می‌کند و در حالی که نور چراغ‌های پرنور جلوی صحنه چشمش را می‌زند. عینکش را از جیب بیرون می‌آورد، به چشم می‌زند و می‌گوید:

دوستان درود بر شما! ما در این‌جا گرد هم‌آمده‌ایم که یک عمر تلاش آقای محمود اعتمادزاده نویسنده و مترجم نام‌دار معاصر ایران که به (به‌آذين) معروف است را، در حضور او گرامی بداریم و بسیار شادیم که ایشان سرزنده و شادند و ما فرصت پیدا کرده‌ایم تا  اندکی از دین خود را  ادا کرده و برترین درودهامان را نثارشان کنیم.  

و  ادامه‌ می‌دهد:

آقای "به‌آذین"  در سال ۱۲۹۳ خورشيدی در پایان شبی برفی در کوی خُمِیـران چهل‌تن شهر رشت زاده شده؛ سومین پسر یک خانواده‌ی بازرگان است.  کودک بود ‌که دیوانه‌گی‌ی جهانی تازه درگرفت و دیگ انقلاب بلشویکی‌ی روسیه بار گذاشته شد و ایران که در جنگ‌های سیاست‌های روس و انگلیس دست و پا می‌زد از افت و خیز بی‌بهره نبود. با این‌همه زنده‌گی‌ در خانواده‌‌اش خوش و آسان می‌گذشت، اما خیزش جنگل در گیلان و انقلاب سرخ در همسایه‌گی سرزمینی که در آن می‌زیست، همه‌چیز را برایش به هم ریخت.  چندین سال درگیری و آشوب و سراسیمه‌گی قرار و فرار بر آهنگِ پیش‌روی یا عقب‌نشینی نیروهای دولتی و انقلابی، و نیز بسته ماندن راه‌های بازرگانی‌، پدرش را چون بسیار کسان دیگر به ورشکسته‌گی کشاند. از آن پس دوران تنگ‌دستی‌ی آبرومندانه‌ی خانواده‌ی اعتمادزاده فرارسید. پدر، برای کاستن از هزینه‌ها و نیز آزمایشی دیگر از بخت، خانواده را به مشهد کوچ داد. گره بخت از این جا به‌جایی باز نشد که نشد. محمود نوجوان سه سال کلاس‌های پس از دبستان را در مشهد گدراند. سپس خانواده‌اش دوباره کوچ کرد و این بار به تهران.

 

حالا فرض کنید سخن‌ران لیوان کریستالی را که کمی هم سرخالی است و در گوشه‌ی تریبون خوش فرمی که پشتش ایستاده، گداشته شده بر می‌دارد، دهانی تازه می‌کند، از حاضران در سالن پوزش می‌خواهد و ادامه می‌دهد که:

 

محمود اعتمادزاده‌ی جوان آن‌روز  و "به‌آذین" پیر این سال و ماه، دوره‌ی دوم دبیرستان را در تهران گذراند و در سال ۱۳۱۱ در کنکور اعزام دانش‌جو  به اروپا پدیرفته و برای تحصیل ره‌سپار فرانسه شد. شش سال و چند ماه از جوانی‌ی او در آن سرزمین گذشت: به خواندن و دیدن و آموختن، و کمی هم به گردش و بازی‌گوشی. دردی‌ماه ۱۳۱۷ به ایران بازگشت. با  گواهی‌نامه‌یی که از دانشكدهٔ مهندسی دريايی برِست (Brest) و دانشكدهٔ مهندسی ساختمان دريايی در دست داشت. به خرمشهر رفت تا با درجه‌ی ستوان دوم مهندس در نیروی دریایی  خدمت کند.  دو سال  در آن‌جا به قول خودش به بی‌هوده‌گی و کلنجار با مالاریا بر او گذشت. سپس به شمال ایران رفت. چیزی نگذشت که در پی‌ی ورود شوروی‌ها به ایران، ترکش بمب هواپیما دست چپش را گرفت. پس از بهبودی، در نیروی دریایی، از این اداره به آن اداره می‌فرستادنش و با این که می‌خواست تن و جانش را از محیط نظامی به دور کند، با استعفایش موافقت نمی‌کردند. در پایان بهار ، در سی‌ساله‌گی ۱۳۲۳ رهایش کردند.

 

حالا، باز، فرض کنید سخنران گلویی صاف می‌کند و نگاهی به جمع می‌اندازد و ادامه می‌دهد که:

نویسنده و مترجم نامی‌ی ما، که از نوجوانی شیفته‌ی خواندن بود و در فرانسه فرصت پیدا کرده بود تا با ادبیات غرب هم آشنا شود، گاه دست به قلم می‌برد. می‌نوشت و  صیقل می‌داد و پاره می‌کرد و در حقیقت خود منتقد خود بود.

اعتمادزاده‌ی جوان،  چندی پس از استعفایش از نیروی دریایی، در تهران، با جوانی آشنا می شود که در همسایه‌گی شان در نزدیکی‌ی راه‌آهن در جنوب تهران می‌زیست. آقای اعتمادزاده با دوست تازه‌ یافته‌اش که نامش حسن ارسنجانی بود و به تازه گی در خیابان لاله‌زار روزنامه‌یی را به نام " داریا" راه انداخته بود، آغاز هم‌کاری می کند. اعتمادزاده در آن‌جا بی‌مزد و منت مقاله می نویسد، داستان می‌نویسد، مصاحبه می‌کند، حتا گاهی که ارسنجانی تنگ‌دست می‌شود مزد چاپ خانه را از سفره‌ی زن و فرزندش می‌گیرد و به او وام می‌دهد. ارسنجانی اما دوست هم‌گامی از کار به در نمی‌آید. از توانِ قلمی و هم‌دلی‌ی "به‌آذین" سوء استفاده می‌کند. ارسنجانی همانی‌است که بعدها وکیل و وزیر می‌شود. 

راه اعتمادزاده اما جداست، او که در تجریه و تحلیل‌های خویش به این نتیجه رسیده که  خود را کمونیست بخواند، به عضویت حزب توده درمی‌آید. سال، سال ۱۳۲۳ خورشیدی است.

 

لطفن هنوز از  فرض کردن دست برندارید و  آنانی که در ردیف جلو نشسته‌اند فرض کنند که سر برمی‌گردانند و به آقای اعتمادزاده که در مجلس باشکوه بزرگ‌داشتی که اهالی‌ی فرهنگ برایش تدارک دیده‌اند نگاه می‌کنند که با چهره‌یی که به نظر می‌رسد خنده به خود ندیده و جدی است گوشش به سخن‌ران است که دارد می‌گوید:

 

او نام  به‌آذين را در سال ١٣٢٢ هنگامی بر خود پسنديد كه هنوز افسر نيروی دريايی بود و نمی‌توانست آشكارا در مطبوعات قلم بزند. انضباط ارتشی مجازش نمی‌شمرد. اين نام نخستين‌بار در روزنامه مردان كار به‌كار رفت كه مهندس احمد زيرك‌زاده به راه انداخته بود، و او دو سالی می شد كه با درجه سرگردی، ارتش را ترك كرده بود. باری روزنامه دوام نياورد، ولی نام به آذين در فعاليت سياسی و ادبی‌ محمود اعتمادزاده برجا ماند. اين نام را او خود سكه زده ‌است. الگوی او در اين نام‌گذاری واژه به‌دين بود كه برآن زردشتيان شناخته می‌شوند، آذين همان آيين است به معنای دين، به‌آذين نيز همتای به‌دين. اما پذيرش اين نام به هيچ رو از سر ايمان به دين آريايی زردشت نبود، هرچند كه تعهدی آرمان‌خواهانه، با خود داشت.

 

فرض کنید که سخن‌ران دستمال از جیب بیرون می‌آورد و عرق از پیشانی می‌گیرد و می‌گوید:

 

 "به‌آذین" تاکنون نزدیک به ۳۰ کتاب از ترجمه و قصه و پزوهش و نمایش‌نامه و مقاله  و ده‌ها نوشته‌ی پراکنده دارد که بسیاری از آن‌ها تأثیر گذار بوده‌‌اند. با این‌همه اگر از او بپرسید که  آقای به‌آذین شما  فکر نمی‌کنید که به‌‌آذین مترجم، به‌آذین نویسنده را از میدان به در کرده است، نظرتان چیست، می‌گوید:

"من آرزویم همیشه این بود که نویسنده باشم. کم و بیش هم در این راه تلاش‌هایی کرده‌ام. " دختر رعیت"، " نقش پرنده"، " شهر خدا"، " مرگ سیمرغ" ، و . . . اگر به نام و  آوازه‌یی که دل‌خواهم بود  نرسیدم، از فشار تنگ‌دستی بود که هیچ‌گاه رهایم نکرد. پنجاه سال پیش که آغاز کارم بود، گذران زنده‌گی از راه نویسنده‌گی بی‌ هیچ‌گونه پشتیبانی مادی و معنوی امکان پذیر نبود. ترجمه‌ی آثار مردم‌پسند، اما درآمدی هرچند کم داشت می‌توانستم دو سر یک خانواده‌ی هفت‌نفری را به هم بیاورم. همین شد. دوام آوردم. ترجمه‌هایم از زنده‌گی می‌گفت، به پرسش‌ها پاسخ می‌داد. شنیده می‌شد.  بدین سان نیاز مادی‌ی زنده‌گی بود که نویسنده را چنان که می‌گویید، در من از میدان به در کرد، نه ترجمه."  

 

این‌بار، برای یک لجظه، چشم بر هم نهید و خیال کنید که دارید صدای  آقای اعتماد زاده را می‌شنوید که دارد می‌گوید:

" فعالیت سیاسی‌ام که با گرفتاری‌های فراوان هم‌راه بود، شک نیست که بر کار ادبی‌ام سایه افکنده‌است. پُر وقت‌گیر بود. نگرش یک سویه‌اش اندیشه‌ را در تنگنا می‌گذاشت و به پرواز خیال کم‌تر میدان می‌داد. این خود نقص است. اعتراف می‌کنم ولی در آشوب و نابسامانی‌ و ستم زمانه برایم چاره نبود."

 

سخن‌ران، نفسی تازه می‌کند و ادامه می‌‌دهد که:

در آن سال‌ها، سال‌های دور، وهنگامی‌که طبل‌ها از صدا افتاده بودند آرام رام، آن روزگاران که طبل توفان از صدا افتاده بود،  در سال ۱٣۴۷ خورشیدی به‌آذین به هم‌راه جلال آل احمد و جند نفر دیگر از نویسنده‌گان کانون نویسندگان ایران را بنیان نهاده است.  چرا که به باور  ایشان:

" برای نویسنده و هنرمند پاس‌داری‌ی قانونی از آزادی‌های اندیشه و بیان و نشر آثار هم حق است هم نیاز زیستی. در راه آن باید کوشید. مبارزه کرد. مانع اگر هست از سر راه برداشت در زمان ما، مانع به احتمالی کسی جز جکومت نیست از این رو، سازمان یافته‌گی‌ی نویسنده‌گان و هنرمندان خواه ناخواه رنگ سیاسی دارد. اگرچه صنفی است و باید باشد.

 

فرض کنید که سخن‌ران  در ادامه‌ی سخنانش می‌گوید که نخستین بیانیه‌ی کانون را "به‌آذین" انشا کرده و در آن بیانیه نوشته است که:

منی که به سانسور اندیشه و گفتار خود تن می‌دهم، منی که به بهانه‌ی ترس، از یک طرف، و قدرت قاهر از طرف دیگر در امور شهر و کشور خود دخالت نمی‌کنم، رای نمی‌دهم، انتخاب نمی‌کنم و انتخاب نمی شوم، تجاوز را می بینم و دم نمی زنم، منی که باید بروم و در برابر میزی بنشینم و حساب عقیده‌ی خود را و ایمان خود را، حساب دوستی‌های خود را و دشمنی‌های خود را، حساب دیروز و امروز و فردای خود را به بیگانه‌ی سمجی که نماینده‌ی قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببینم و زیر ورقه‌ی اهانت را به‌دست خود امضا کنم، من شاید آزادی را بفهمم، ولی جرات آزادی ندارم. نقصی، علتی در شخصیت انسانی من است که اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر باید به جبران آن برخیزم؛ وگرنه شایسته‌ی نام انسان نیستم.

 

آنی که پشت تریبون ایستاده، سخن‌ران،  سر از کاغذ پیش‌رو برمی‌گیرد، رو به آقای به‌آذین می‌کند که خسته‌گی ناشناس است.  با همه‌ی زندان رفتن‌هاش، با همه‌ی سخنی کشیدن‌هاش و با همه‌ی گرفتاری‌هاش هنوز بر کلام خود ایستاده است که مرد است و حرفش. سخن‌ران ادامه‌ی سخنش را رو به آقای به‌آذین ادا می‌کند:

 

آقای به‌آدین، ما از شما آموخته‌ایم که در جمع زیستن همه را، هر کس را، متعهد می‌کند. گرچه همه به سهم خود متعهدند اما، من، کوچک‌ترین ِشاگردانِ دبستانی که شما از آموزگاران آن هستید، هم، باور دارم که هنرمندان، نویسنده‌گان، شاعران و قلم به دستان به سرنوشت آدمی در جهان نظر دارند. و نمی‌توانند بی‌دعدغه بتشینند. دانسته و خواسته در تلاش اید که به قدر توان خویش طرحی نو دراندازند. کاری دلیرانه که در  هر صورت به بار نشستنش ایمان دارند. دست کم تلاش می‌کنند. آقای به‌آذین شما گفته‌اید که: حتا آنان را هم که دغدغه به خود راه نمی‌دهند را به امید این‌که دیدگاه سبک بیان و نوآوری‌ در شکل، آفریده‌ی هنری‌شان راه به جایی برد یک‌سره نفی نمکنیم. و اما آقای به‌آدین گرامی!،  هنرمند مدعی‌ به پای‌بند نبودن به هیچ‌گونه تعهد اجتماعی آیا صاف و ساده دروغ نمی‌گوید؟  آیا او با برخورداری از امکانات فراوانی که سیاست مسلط حاکم فراهم می‌اورد در واقع به زبان بی‌زبانی در موضع طرف‌داری از آن سیاست جای ندارد؟  ---  به‌آذین ِ گرامی! از سر تکان دادنت در می‌یابم که از بازگویی‌ی این‌ها را که از تو آموخته‌ام  راضی به نظر می‌رسی.    

 

حالا فرض کنید  مهرماه ۱۳۵۶ است و شما صدای باران  پاییزی ی تهران را  بر شیروانی‌ی باغ انستیتو گوته می‌شنوید. فرض کنید امشب شب دهم از شب‌هایی است که به همت همین آقای به‌آدین و هم‌کاران و دوستانش در کانون نویسنده‌گان شکل گرفته است. . . . او روح اين شب ها بود. . . به ویژه بیانیه‌ی پایانی‌ی این مراسم و این فراز پایانی آن که به قلم خود به آذین و با صدای او خوانده شد در یادها مانده‌است که:

"در اين جمع، هرشب، بارها و بارها نام کانون نويسندگان به گوشتان رسيده است. بارها و بارها شنيده‌ايد که ما خواستار آزادی انديشه و بيان، آزادی چاپ و نشر آثار قلمی، آزادی اجتماع و سخنرانی هستيم و اين همه بر مقتضای قانون اساسی ايران، متمم آن و اعلاميه جهانی حقوقی بشر.

خواست ما، بازگشت به آزادی‌ست. آزادی غايت مقصود ماست، امروز و هميشه. ما اين آزادی را حق همه می‌دانيم و برای همه می‌خواهيم؛ همه، بدون کم‌ترين استثنا.

دوستان! جوانان! ده شب به صورت جمعيتی که غالباً سر به ده هزار و بيشتر می‌زد، آمديد و اينجا روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبه‌ی حوض، نشسته و ايستاده، در هوای خنک پاييز و گاه ساعت‌ها زير باران تند صبر کرديد و گوش به گويندگان داديد. چه شنيديد؟  آزادی و آزادی و آزادی."

 

نمی‌دانم شما به یاد دارید یا نه، بی‌ترید آقای به‌آذین خود سخن خود را به خوبی به یاد دارند، آن‌جا که به نام جامعه‌ی نویسنده‌گان در زیر آسمان بارانی‌ی مهرماه ۱۳۵۶ خورشیدی در باغ گوته فریاد بر آورد:

" آزاد شویم و یک‌دیگر را آزاد کنیم.  آزادی‌ی اندیشه، آزادی‌ی بیان، آزادی‌ی انتشار، آزادی‌ی پخش نوشته، آزادی‌ی گردهم‌آیی، آزادی‌ی در خدمت مردم و خواسته‌هاشان، آزادی‌یی که هرگونه واسطه ( سانسور) را میان نویسنده و خواننده برمی‌دارد. آزادی در یگانه‌گی‌ی گفتن و شنیدن، آزادی برای نوشتن و برای خواندن.

 

چه شبی بود آقای به‌آذین . . . سعید سلطان‌پور هم بود، ساعدی هم بود، اخوان‌ هم بود، گلشیری هم بود،  نصرت‌  هم بود. مختاری هم بود کسرایی و آتشی و آزاد و  عمران صلاحی و دیگران هم بودند و همه باهم به شما گوش سپرده بودیم.  اما شما از این‌گونه شیرانه سخن‌ها فراوان دارید. هنوز طنین این سخن‌تان که درباره وظيفه‌ی هنر و ادبيات گفته‌اید : ... كه می‌توان و بايد به ياری هنر جامعه را دگرگون كرد و شاعران و نويسندگان در برابر مردم و تكامل اجتماعی متعهد و مسئول هستند...  در گوش‌مان زنگ می‌زند.

 

آقای به آدین، شرمنده‌ام اگر به همه‌ی جزییات زنده‌گی‌تان نپرداختم، قرار بود تنها اشاره‌یی به چهره‌ی کانونی‌تان داشته باشم، من هماره تنها این چهره‌ی شما را دوست می‌داشته‌ام و نثر شیوایتان را. بقیه را،  نقد و ستایش زنده‌گی شخصی‌تان، نقدِ زنده‌گی حزبی‌تان، ستایش زندان رفتن‌ها‌تان، خسته نباشید به شکنجه شدن‌هاتان و وصف بودن و هستن‌تان   و و و و را کسان دیگر باز خواهند گفت. من تنها از این منظومه‌ی بلند بیتکی خواندم. حاضرین خود حدیث مفصل می‌خوانند. 

 

فرض کنید، حالا سخن‌ران . . . . . .، اما نه،  این بار نه، این بار فرض نکنید! از  فرض کردن خسته‌تان کردم. به خود آییم، رویا بس‌مان است، درآییم، همین که داریم، همینی که در توان‌مان است، همین صداقت و همین صمیمیت، همین دوستی و یک‌دلی. همین سالن، همین سخن‌گویی که من‌ام . . . همین. . .   با همین‌ها.  همینی که اگر نمی‌شد هم حیف بود، .به پا می‌خیزیم و به یادش دستک می‌زنیم، آری، برمی‌خیزیم و به یادش جند ثانیه کف می‌زنیم . . . . . . . .

. . . . . . . .

. . . . . . . .

"ولی خود مرگ او زایشی است ، مارک به پا می خیزد و در سینه ی دو زن که او را در خود پرورانده اند همسرش و مادرش به راه خود ادامه می دهد . آنت ، از همان پله ای که پای پسرش بر آن متوقف ماند ، بالا رفتن از پلکان را از سر می گیرد و پسر با مادر بالا می رود . پسر در مادر است . آنت این را به آسیا می گوید : قوانین جهان زیر و رو شده است . من او را زاییده ام و اوست که به نوبه ی خود مرا می زاید "

سخنم را با جانِ شیفته‌ی او آغازیده بودم ،خواستم پایان سخنم  هم از مقدمه ی جان شیفته باشد،  اما چرا   یکی از بندهای پایانی از "هردری" به پایان نرسانم؟

 

"برمی‌گردم و می‌بینم. راهی رفته‌ام. نه چندان دور. ولی گردنه‌ی دشواری را پشت سر گذاشته‌ام. دشوار به پاهای من که سایه‌ام -رنگ باخته - از دنبال می‌آید، و آفتاب فروشونده در پیش رو می‌گوید که روز گذشت. روز گذشت؟ باکی ندارم. دیگر هم از تلخ‌کامی پیشین در خود اثری نمی‌بینم. دود و مهی بود که بادش برد. و اینک خنکای بلورین غروب، سرخی شفق. شب بر در است. باشد. شتابی نیست. من و این واپسین روشنایی روز - قطره‌ای چند شراب گوارنده در ته جام. ... در کاریز من آب زیر خاک و خاشاک زمزمه داشت. کلنگ می‌بایست و بازوی لجوج که از کندن باز نایستد. کلنگ زدم و به آب رسیدم، - رگه‌ای باریک، فراخور تشنگی امروز خودم.... قلم، در سرشت خویش، راهبر است. بی‌آنکه خود بدانم، مرا به راهی برد که در پایان آن با خود روبرو شدم. خود این لحظه که در پیله مانده بود. می‌بینم، گویی در آینه. با همه‌ی کم و کاستی‌اش، پذیرفتنی است. نه بیشتر و نه کمتر از بسا خودهای دیگر. آری جانور از همه‌ گون باید تا جهان در کار باشد. جهان به ما در کار است و ما افزار کار آنیم. آن کنیم که بهتر می‌توانیم. وقت تنگ است؟ نیست. آن‌گاه تنگ است که نگران پایان کار به دست خود باشیم. ما را چه به پایان کار؟ همیشه آغاز درست است. آغاز، نقطه‌ی خط بی‌پایان آفرینش."

 

آقای به‌آذین! نام و  یاد شما در ادبیات امروز ایران و در تاریخ جنبش روشنفکری ایران‌زمین همیشه زنده است. بودن‌تان غنیمت و  نبودن‌تان ناممکن است. نام‌تان پاینده باد. 

بر شما، آقای به‌آدین،  و بر شما دوستان گرامی دورد باد. بر شما و بر رفته‌گان‌تان و  بر  بندی و  آزاداتان.

 

 اکتبر ۲۰۰۶

 

 

منابع:

 

ماه‌نامه‌ی چیستا، سال۲۱، شماره‌ی ۱،  مهر ماه ۱۳۸۲

جانِ شیفته، اثر رومن رولان، برگردان به‌اذین

از هر دری ، زنده‌گی نامه‌ی سیاسی ـ اجتماعی به‌آذین