صمصام کشفی: داستانسرود بهار

 

 

 

صمصام کشفی

 

 

داستانْ سرودِ بهاری کردنِ چهارمِ امشاسپندان

 

چون کار ِ پرداختنِ جهان به انجام رسید و هر پاره، به گاه، مهیا شد. سی امشاسپند دستور یافتند تا به شور بنشینند و روالِ جهان را به نظم آورند؛ که بنای جهان را از همان آغاز به شور گذاردند. پس امشاسپندان از میان خویش دوازده تن برگزیدند تا هریک پاره یی از زمان را رقم زند. آن دوازده، نخست، سال را آفریدند، بعد فصل را، سپس ماه را و آن گاه روز را ، و در دفتر خود نوشتند که روز از ماه و ماه از فصل و فصل از سال زاده شود و این ها بر گرد خویش بگردند و جهان را به گرذش آورند و کار جهان را روال بخشند. آن دوازده چون از کار آفرینش زمان رها شدند، مانده بودند که کدام شان آغازگرِ سال باشد. که آن که، سال را می آغازید باید به وصف درآید. چون سرگرم گزینش پیش قراول شدند، کارشان به چرخه ی جدل افتاد و به جایی نرسیدند. پس برآن شدند تا به واژه گان روی آورند. واژه گان ، بسی بس بسیار پیش از آنان به جهان آمده بودند و آفریده گار اهورامزدا بودند و اهورامزدا بی بودن  واژه گان، اهورامزدا نبود. واژه گان، امشاسپندان را یاری کردند تا وصف پیش آهنگ شان را بنویسند و بعد بنشینند و ببیند که وصف کدام امشاسپند را درخورتر است و هرکه را درخورترباشد،  او را سر سلسله کنند و دیگران از پی اش روانه شوند. پس قلم زاده شد تا سخن را نوشتنی کند. آن گاه امشاسپندان، هریک قلم برکشیدند و نوشتند. چون قلم به آخر خط رسید و نقطه ی آخر گذاشته شد، نوشته ها را برخواندند و به اندیشه فرورفتند که این تعریف، که را در خور است که درخورنده را سر سلسله گی پاداش همی بود و تعریف این بود:

 

آنی آغازگر است که صحرا را با مشک بیالآید و نگارگری بداند و رخسار دشت را با نگاره ی خویش بنگارد. سنبل و ارغوان را در کنار هم نشاند . طاووس را رسم راه رفتن بیاموزد و هم بیاموزاندش تا پاهای زشت نهان دارد که دلی که از رخشه ی پرهاش جلا گرفته به دیدن پاهاش نیاشوبد.  آن گاه هدهدان را از درگاه سلیمان پسر داود بخواند بر بال هریک شکوفه یی ببندد و و آنان را بفرماید تا ندا دردهند که آی دشت و آی دمن، ما شما را به بیداری فرمان می دهیم و سر به خوابتان بنخواهیم . پس قطره های آب را در آب سنگ های زمین به جوش آرد و از دامن کوه بجوشاند. آن گاه بلبلان را نزد خویش بخواند و دستی بر بالشان و گلوشان بکشد و رسم گوش نوازی بیاموزدشان. بعد با سبزی و سیزه از در آشتی درآید و راه رشد را نشانشان بدهد. آن گاه ریشه ی رَز را از خواب برهاند. به شبی مهتابی آبستنش کند و گوهری رخشان در دلش بگذارد. تا به فصلی که پس از او می آید بزاید و در آن یکی فصل به خانه ی خم فروشان کند و در آخرین فصل گل بیاندازد به رخسار نوشنده گان. پس نون نوش در فصل آعازین از گلوگاه آدمی بردمد و در فصل پسین به گوش نوشنده گان در رسد.  آفتاب را بفرماید که نوازش گر زمین باشد و دل زمین را به هرم سوزان نسوزاند و ابر را ندا دهد که به گاه عبور، رخ و رخسار زمین را تازه کند و باد را بفرماید که ملایمت بیاموزد و کودک خود نسیم را بر جان درخت بنشاند. آتش را دستوری دهد تا بر چهره ها گل اندازد و نسوزاند. رودها را  بگوید که سر از چشمه ها برگیرند و راه دریا را نشان شان دهد. چشمه را جوشنده  گی بیاموزد و کوه را دل داری دهد که یاور چشمه باشد.

 

امشاسپندان این همه را بشنیدند و هریک خودرا شایسته دیدند و ندا برآوردند که من!

باز، روز همان روز بود و نوروزی، هنوز، در کار نبود. زمان می گذشت و کار جهان مانده بود و جهان آغازیدن نگرفته بود هنوز.  واژه گان که چنین دیدند از امشاسپندان خواستند تا از میان خود چهار امشاسپند که از همه با فراست تر بودند را برگزینند و آن چهار را به چهار گوشه  ی جهان بفرستند و آنی را پیشاهنگ خود کنند  که زیباترین چیزها را به چنگ آورد.

 

اسب ها مهیا شدند و هر چهار امشاسپند پوزار  در پا کردند و پا در رکاب نهادند  به رفتن؛ و صدای پس روید پس روید فراشان بود و فرش ها گسترده همی شدند به راه سواران. وجهان کوچک بود آن سان که  اگر آدمی از این سوی جهان آدمی دیگر را ندا می داد می شنید که: آری ی ی ی . . . به سان بانگی به یال کوهی که پژواک همی بتاباند به قوّتی که صدا براو تابیده باشد. تنها صداهایی که به گوش می نشست، نداای کوچه دهید بود و خبری اگر از دهانی بیرون می جهید این بود که امشاسپندان  از این گوشه ی جهان به آن گوشه می روند؛ هریک نشسته بر پشت مادیانی کهر؛ و یال مادیان ها به سان گیسوی شب بلند بود و سواران یال بلند حلقه همی کردند و به دور انگشتان همی پیچاندند  و بانگ جارچیان بلند بود که کوچه دهید و جهان فراخ نبود، ان گونه که امروز هست.

نخستین ِ امشاسپند که مادیان را هی کرد، زمستان بود و تازید تا به نیمه راهِ آخر ِ جهان رسید. چون شب در رسید از اسب به زیر آمد و به خواهش چشمان خسته، دیده برهم نهاد تا لختی بیاساید، غافل از آن که خواب از راه بازش می دارد. پس  زمستان به خواب رفت و از راه بماند.  دیگر، خزان بود، دومِ امشاسپندان، که در راه با توفان روبرو شد سر به جان درختان نهاده و درختان را به هُرم آه برهنه کرده؛ درختان به پای خزان افتادند که با توفان مصاف دهد و جامه هاشان را از او باز پس بگیرد.  خزان  از خواهش درختان به شور آمد و شمشیر برکشید و با توفان در پیچید. نبرد اما بر خزان گران آمد و تاب رفتن را از او برگرفت. پس از او،  اکنون نوبت تموز بود که سومِ امشاسپندان بود با سیته یی ستبر و گردنی افراشته. در راه به باغی رسید بس خوش هوا و خوش آب. با میوه های رسیده  و درختان شاخ برزمین فرو نهاده از بار گران. مرغکان می خواندند و جوی باران روان بودند و  تنوره ها پر آب می کردند و سنگ های آسیاب ها را می گردانند. تنوره ها که لبالب می شدند، آب به آبشاران می ریختند و برفاب از سر آبشاران سرریز می کردند. سومِ امشاسپندان در گوشه یی بساطی دید بس دل انگیز. از خوردنی همه چیز فراوان بود و از نوشیدنی چیزی کم نبود. امشاشپندِ خسته کنار سفره لمیدن گرفت و خورد و نوشید تا سرمست شد.  خوردن و سرمست شدن و آرامیدن همان و از سفر بازماندن همان.

آن گاه بهار، واپسین و جوان ترین امشاسپندان که چهارمِ آنان بود رکاب برکشید و روانه ی راه شد. در راه از تابستان مست و مدهوش گذشت، خزان را از پای درآمده دید و زمستان را پایید که، سر بر بازو نهاده ، خفته بود. رفت. از دشت ها گذشت. فراز و فرود کوه ها را در نوردید. شب ها را پشت سر گذاشت، و روزها را،  تا به رودی رسید. امشاسپند جوان پیاله ی زرین از خورجین اسب برکشید بر لب رود آمد و زانو زد به پرکردن پیاله، آب، از انبوهی، ناگهان پیاله اش برگرفت و با خود برد. جوان از پی ی پیاله چندی دوید تا از اسب خویش به دور افتاد. آهنگ برگشتن کرد.  پیری دید در جامه ی سپید بر کناره ی رود به زانو نشسته، و دستان در آب می برد و چنان می نوشد که  گویی از پیاله یی زرین. پیر چون جوان را  هراسان و نفس زنان دید از حال او پرسیدن کرد. جوان براو درود کرد و ماجرا بگفت. پیر، خندید و او را به نشستن خواند. دستان پر آب بر دهان جوان نزدیک بکرد و اورا از برفآب گوارا بنوشانید. پس رو به او بگفت که جهان را نه آن ارزش باشد که آب به پیاله بنوشند و دل به نداشتنش چرکین کنند.  جوان چون پیر را با فراست دید همه ی ماجرا و دلیل سفر بگفت و دردم افزود که او پوزارها به گردش جهان پاره کرده است و کلاه ها به باد بسپرده و در روزگار جوانی چنان که افتد و دانی خسته گی ها  دیده را کم سو کرده و جان برنا به پیری گراییده . رمق از زانوان برانده و کمر را  تا کرده است. پیر، در چهره ی امشاسپند جوان خیره بنگریست پس سر به آسمان بکرد. نگاه به خورشید انداخت که جهان را روشن کرده بود آن گاه رو به جوان خسته بکرد و بگفت من اکنون برترین هدیه ی جهان را ارمغان تو می کنم تا به پیش یارانت که برگردی تهی دست نباشی و سربلند باشی و تورا از برای ارمغانت به جاهِ پیشاهنگی همی رسانند؛  اما چون پیشاپیشِ دیگر امشاسپندان به راه افتی بدان و آگاه باش که آن چه تورا به پیش قراولی گماشته تحفه ی من بوده، پس دیگران را از همین تحفه ببخش تا آن ها نیز بهاری کنند؛ و اما این که تو را ارمغان دهم   دلِ خوش است. و هرکه را دل خوش باشد جوان باشد هرچند چونان من گیس از دست جور زمان سپید گردانده باشد. آن گاه لب بر پیشانی و دست بر سینه ی واپسینِِ امشاسپندان بنهاد. با آن، بهار را توانی دوباره به زانوان درآمد و خسته گی ی راه از جانش رخت ببست و دوباره جهانِ جانش راه جوان شدن بگرفت.

بهارِ جوان، چون به هدف خویش دست یازیده بود، دور ماندنِ بیش تر از یاران و دیار را روا ندانست، پس به رسم سپاس بر دستان پیر بوسه زد و آهنگ مرکب خویش بکرد. چون به مادیان کهر رسید اورا سیراب و آماده یافت. پا در رکاب کرد و رو جانب خانه بنهاد.

بهارِ دل خوش که راه آمده را به روزان و شبان طی کرده بود، گویی بر نشسته بر بال باد، رفتنا را به آنی برفت . چون به دیار خویش رسید، از درِ بارگاه امشاسپندان به درآمد و درود بگفت. زمستان و خزان و تموز را دل مرده و خسته یافت که تهی دست به خانه باز آمده بودند. پس آستان ادب بوسید و راز سفر بگفت و بر پیشانی ی چهار امشاسپند بوسه همی زد. بوسه ی بهار دلِ همه ی امشاسپندان را خوش بکرد و خسته گی ی تهی دست از سفر بارآمدن از تن شان بسترد. آنان که حال را چنین خوش دیدند، زبان به اعتراف بگشودند که: "راستی که زیباترینِ چیزها را تو آورده یی"، پس او را بر تخت برنشاندند و بفرمودندش تا کلاه سروری بر سر نهد و خود  به دنباله روی ی با او، دستش را بفشردند. پس از او خواستند تا سه تن از فرزندانش را هم راه و هم رکاب  ويژه ی خود کند تا سرِ روزان و ماهان شوند و در گرداندن جهان سرِ دیگر امشاسپندان باشند. بهار اجابت کرد و فروردین و اردی بهشت و خرداد را  پیش قراول ماهان کرد و روزِ بر تخت نشستنِ بهار و آغاز گرداندنِ جهان را نوروز یخواند. از آن پس، سال، هرسال به زادروز بهار که می رسد نو می شود و روز نو، آغاز ماهِ نو و فصل نو نیز باشد و سرِ سال باشد از پس خفتنی که میراث زمستان بوده است.

  

ششم مارچ ۲۰۰۵ ــ مریلند