Samsum Kashfi: صمصام کشفی: داستان سرود رویای رویا

 

 

 

صمصام کشفی

 

 

داستانسرود رویای رویا

رویا خوابید و دید تنهاست. با این که در اطرافش همه چیز آشناست اما نمی داند در کجاست. بالای سرش، بر دیوار، قاب عکس زنی آویخته که  بی خیال و جدا از دور و برش، دارد برای خودش میخواند. دایرهیی نیز در دست دارد، میزند و میچرخاند دور صورتش؛ خودش هم میچرخد دور خودش. دریکی از این چرخاندن و چرخیدنها می افتد بیرونِ قاب. پایش اما نمی رسد به زمین و میماند میان زمین و هوا.

آسمان، زمین، درخت، آب، کوچه،  دیوار، تخت، ایوان . . . . همه، آرام، در جای خود قرار دارند. رنگ همه چیز اما به رنگ که رباست.

در جهانِ کهربایی، کوچهییست و در میان کوچه در بزرگیست گشوده به دالانی که میرسد به حیاطی بزرگ. تهِ حیاط ایوانیست؛ و می بیند: زنی خوابیده در ایوان و میبیند دارد آواز میخواند و در آوازش آرزو میکندکه صداش خوش-تر و رساتر میبود تا در میان جمع بخواند: " ای خفته بیا. . .حفته/  نزدیک بیا. . . خفته / آرام بیا. . .حفته، بی آن که شوم بیدار// نزدیک بیا. . . نزدیک/ . . .  ای خفتهی رام، آرام ، نزدیک بیا. . .نزدیک/ بیدار مشو  . . . خُف! "

آمده و نیامده، بین خواب و قاب در جهانِ کهربایی، جلنگاجلنگِ حلقههای دایره به رقص میآوردش و میچرخاندش دور خودش، آنقدر، تا از مدار خود پرتاب شود به هوا و در آن دور دورها، فرود آید تهِ  یک جنگل.  جنگل تاریک است و پر درخت. طولی نمی کشد که زنِ پرتاپ شده برمی خیزد از جا.  گرد و غبار و خار و خاشاک از تن میگیرد و بی اختیار، هی مینشیند و پا میشود و هیزم جمع میکند. آخر کار، با کولهباری هیزم خشک پرسان پرسان بر میگردد سر ِ همان کوچهیی که دیده بود در خانهیی در آن زنی تنها برای خودش میخواند.

همانجا، آتش روشن میکند و  آتش تا آتش شود دود میکند، دود میآید بالا و   همهجا را فرامیگیرد. در لابلای دود، میبیند زنی خوابیدهست و میبیند تنهاست و میبیند ایستاده در میان باد و باد پنجه انداخته در موهاش و میبیند که دارد میخواند باصدای بلند؛ و در آوازش آرزو میکند که مردی که مانده در یادش از رویای پیشین، بیاید و ببوسد لبانش را و میبیند که مرد پا پیش میگذارد و میآید بیرون از رویا و میبوسدش و میگوید:

ـ "همین بود آرزویت؟ این که چیزی نیست عزیز دلم. تو جان بخواه!"

و دستش را می گیرد و به لب میبرد و میبوسد. جشمانش را هم میبوسد. بوسه که تمام شد پس و پس می رود و می ایستد گوشهیی به تماشا.

باز باد میآید  و باز میبیند که مردی  دارد میآید. این بار مرد با لباس نظامی از میان باران میآید به سویش و نزدیک که میشود دستش را میگیرد پشت سرش و نمیگذارد که دستش را ببیند. گویا چیزی دردست دارد که میخواهد کسی نبیند. زن میخواهد بی اعتنا رو برگرداند و برود دنبال کارش اما نمیتواند. پس، می ماند تا سرباز برسد از راه.  سرباز نزدیک میشود. چشم در چشم زن، خیره، نگاهش می کند. با حلقهی اشکی در دیدهاش. زن میپرسد:

ـ "تو  کیستی؟"

نظامی می گوید:

ـ "اگر خوب نگاهم کنی میشناسیام. من قرار بوده با تو باشم اما کسانی آمدند و تو را از با من بودن پشیمان کردند، من هم حرصم گرفت و رفتم و خود را به حوزهی سربازی معرفی کردم. حالا هم  داشتم از این جا رد می شدم که دیدم کسی مثل تو ایستاده این جا و مردی  که شکل من است دارد کسی را که مثل توست می بوسد؛ آمدم تا بگویم که اینی که می بوسدت من نیستم. اما دیدم که تو بی اعتنا داری سر بر می گردانی. گفتم شاید مرا ندیدهای، پس  طوری آمدم بلکه چشمت به من بیافتد و به یادت بیایم و بدانی که زنده هستم هنوز و بگویم چشم هایت را دست کم نگذار کسی ببوسد چون من هنوز چشم های تو را با خود دارم و هر گاه می خواهم به کسی نگاه کنم و او را با خودم کنم با همان چشم ها نگاهش می کنم. اگر کسی چشم های تو را ببوسد من سخت افسرده می شوم."

زن دید که سرباز کلاهش را برداشت و چشم های او را بوسید. و او دید که خود را پس نکشید و آن مردی که ایستاده بود و صورت و دست و چشم او را بوسیده بود حتا اخم هم نکرد. رفت آن طرف تر ایستاد تا سرباز با او راحت باشد. اما سرباز هم پس از بوسه رفت و کنار مرد نخست ایستاد و نگاه کرد و دید که دارد جوانی از راه دور می آید با شاخهی گلی در دست. قبراق راه میرود و اطرافش را میپاید و به او که رسید نه دست دراز کرد به دست دادن و نه تلاشی برای بوسیدن. مغرور منتظر ماند در کنار دو مرد، گویا زیر لب گفت ببینم چه میشود.

دوباره باد میآید و با باد مردی دیگر میآید با دفتری در دستش و بعد که دفتر را باز می کند و میخواند، میشود فهمید که دفتر، دفتر شعر است. مرد چهارم میخواند:

عزیزکم که مرا دیدهای به خواب و میبینی،

دوباره آمدهام که بیایی برون ز بیداری

و، هم، ببوسمت و گویمت که نزدیکام

و، هم، بگویمت ای خفته جانک دلم ای.

 

زن می رود آن سوتر و چشم های ناباورش را می مالد. ناگهان باد فروکش میکند و زن از جا میپرد و میبیند که آفتاب سر زده و اگر نجنبد از پرواز جا میماند و به موقع نمیرسد به مقصدی که در آن مردی ایستاده به انتظارش؛ و رویا میبیند و میداند که آن چهار مرد هنوز هم آنجا ایستادهاند در انتظار.

 

۳۰ جولای ۲۰۰۵