Samsum Kashfi: Short Story: / صمصام کشفی: شرمنده!ـ

 

 

 

صمصام کشفی

 

 

شرمنده!

 

 

از خانه که  بیرون آمدم ساعت دو بعد از ظهر بود. اگر سلانه سلانه راه میرفتم نیم ساعت وقت لازم داشتم تا سرِ وقت برسم. سر خیابان آقای بنی اسدی را دیدم که سوار بر دوچرخهش سرش را  انداخته بود پایین و  آرام آرام پا میزد و میرفت به طرف میدان مرکزیی شهر. همین که من را دید ایستاد و از دوچرخه پیاده شد و آمد به طرفم. سلام کردم. گفت: "شرمنده، سلام از بندهس، احوال شریف؟" و پرسید که کجا میروم.  

- " فردوسی"

- " پس تا سر میدون با همیم. منم میرم حُر"

- "من مزاحم شما نباشم، شما سوارهاید و من پیاده. شما بفرماین!"

- "نه بابا، هنو وقت هس. عجلهیی نیس"

در حالی که با هم گپ میزدیم رسیدیم به میدان مرکزیی شهر. شش هفت دقیقه بیش تر طول نکشید. از آن جا هر کداممان باید به  طرفی می رفتیم او باید می رفت به طرف دست چپ تا به دبیرستان حُر برسد و من هم باید میرفتم به طرف دست راست تا برسم به میدان فرمانداری، آن را دور بزنم و بروم به طرف دبیرستان فردوسی.

سرِ میدان، درست پیش از آن که از هم سوا شویم، پاسبانی از آن سوی میدان،  تا ما را دید، به سرعت به طرفمان  آمد و  نفس نفس زنان چاق سلامتییی کرد و رو به آقای بنی اسدی گفت: "آغای رییس شهربانی دنبال تون می گشت." آقای بنی اسدی هم سپاس گزاری کرد و گفت: "می رم خدمت شون". یا،شاید هم، گفت:  "خدمتشون می رسم". همین. به گمانم یکی دو نفر هم که پشت نردهها در سینه کش آفتاب نشسته بودند، گفتوگوی آن پاسبان و آقای بنی اسدی را شنیدند.

آقای بنی اسدی از من خداحافظی کرد و رفت یه سوی دست چپ . من هم راهِ خودم را گرفتم و رفتم. به مدرسه که رسیدم زنگ خورده بود؛ پس، یک راست رفتم سر کلاس. ساعت، درست، دو و سی و دو دقیقه بود.

 

ساعت سه و بیست دقیقه زنگ را زدند و من رفتم به سوی دفتر مدرسه تا ده دقیقهی  وقت استراحت بین دو کلاس را با همکارانم به چای و سیگار بگذرانم. وارد دفتر که شدم قیافه ها را درهم دیدم. همه دمغ بودند و پک بود که به سیگارها زده میشد. آقای دهقانی داشت با آقای موسوی حرف می زد. آقای عسکری با آقای ستوده، آقای قصری با آقای زارع و ....  زمان زیادی نگذشت که متوجه شدم همه دربارهی یک موضوع سخن میگویند: مردن، نه، اعدام ِ آقای بنیاسدی. بنیاسدی اما نام فامیل یک هشتم مردم این شهر است. "کدوم بنیاسدی؟"

تازه اگر هم بگویند کدام، مگر من چندتاشان را می شناختم غیر از همانی که امروز ساعت دو و ربع، یک ساعت و پنجاه دقیقهی پیش، دیده بودم و حتا نام کوچکش هم یادم نبود؛ و، علی اصغر که شاگرد رشتهی خدمات بود و من هفتهیی دو ساعت معلم کلاسی بودم که او هم شاگردش بود و بیشتر وقتها غایب بود، نه، بنیاسدیی دیگهیی را نمیشناختم. پس پرسش کدام بنیاسدی همچون به جا نمیتوانست باشد. پرسیده بودم اما. آقای دهقانی در پاسخم گفت: "جواد". چهرهی پرسشگر مرا که دید ادامه داد: "بنیاسدیی خودمون دیگه، دبیر ریاضی." بی درنگ گفتم:  "اما من اونو امروز بعدازظهر دیدم." آقای عسگری با چشم های ریزش که همیشه انگار در حال ریشخند کردن مخاطبش است نگاهم کرد و گفت: "اشتباه می کنی. حتمن بنی اسدیی دیگهیی بوده!" درحالی که به من برخورده بود و حس میکردم به فهم و شعورم شک کرده، پرسیدم: "مگه داخل دبیرای ریاضی چند تا بنی اسدی  داریم؟" دو سه نفر تقریبن هم زمان گفتند: " فقط  یکی، جواد". گفتم: "پس من اشتباه نمی کنم، امروز ساعت دو بعد ازظهر، بلافاصله نگاهی به ساعتم انداختم و ادامه دادم:، یک ساعت و پنجاه و پنج دقیقه ی پیش با او حرف زدهام."

- " غیر ممکنه. جاجی مهنا خودش به من گفت که اورا در راه خدا غسل داده و در گور گذاشته است؛ او دروغ نمیگه"

ـ " گویا کسی نبوده، یا اگرم بوده،  جرات نکرده پا پیش بگذاره!" 

ـ " هزار و سیصد تومن پول تیرشم گرفتهن"

ـ " اجازهی مجلس پرسهم ندادهن!"

ـ " عجب جوونی بود!"

در حالی که هنوز، نمی توانستم ماجرا را باور کنم از آقای عسکری پرسیدم: " آخه مگه میشه؟ به چه جرمی؟"

- " میگن با چریکا در ارتباط بوده.  آدم تو داری بود."

آقای دهقانی گفت: " من هم شنیده بودم که تو کارای سیاسیه، یک بارم ازش پزسیدم  اما طفره رفت. آخرشم سرخودشو الکی الکی به باد داد."

آقای عسگری گفت:  "همیشه میگن بترس از اونی که سر به تو داره"

آقای ستوده که پیش از انقلاب یا فرمول ریاضی ثابت میکرد که خدا وجود ندارد و حالا شده بود رییس انجمن اسلامی دبیران ریاضیی شهر، گفت: "یی چپولا و منافقا خیال میکنن دنیا شهر هرته. هر غلطی دلشون خاس می کنن، حاضرم نیسن تاوون پس بدن.  خودشون اگه به قدرت برسن به صغیر و کبیر رحم نمیکنن. نامردای خدا نشناس!"

 

صدای زنگ بلند شد. هیچ کس حوصله ی  کلاس رفتن نداشت. حرفی اگر بود درباره ی اتفاقی بود که افتاده بود. اعدام جواد بنیاسدی، دبیر ریاضی.  نگاه های پی در پیی آقای فلسفی به ساعتش اجازه نمیداد که معلمها بیشتر از این تو دفتر بشینند. پس چارهیی به جز  ترک دفتر دبیرستان و رو به کلاس رفتن نبود.  پنج شش دقیقه از زنگ می گذشت.

 

 

چشمان دانش آموزها پر از پرسش بود. نه، از درس؛ نه! . . .، از ماجرا. شاهحسینی که همیشه احساساتی بود و پر سر و زبانتر از سایر بچهها، و تا حدودی هم خودش را نمایندهی کلاس میدانست، دستش را بالا گرفت و پیش از آن که اجازهی صحبت گرفته باشد از جایش بلند شد و پرسید:

ـ "آغا، راسته که آقای بنی اسدی رو اعدام کردهن؟"

شانه بالا انداختم و پاسخ دادم: " نمیدونم. اما . .  "حرفم را تمام نکرده بودم که نیکافروز  گفت:

- " آغا میگن جنازهش رو هم تحویل ندادن "

دانش آموزی دیگهیی گفت:

ـ " نه، آغا، شایعهس. الکی میگن. حاجی مهنا و علی آغا صدیقی غسلش دادن و رو مصلا خاکش کردن. نمازشم حاجی مهنا خونده."

ـ " آغا، آغای بنیاسدی کمونیست بود یا مجاهد؟"

سومی که آمد حرفی بزند، صدایم رو بلند کردم و گفتم : " ساکت. . .! هرکس میخواد حرفی خارج از درس بزنه بره از کلاس بیرون!"

کلاس برای چند لحظه ساکت شد.  یکی دوبار عرض کلاس را رفتم و برگشتم.  رو کردم به یکی از بچهها و پرسیدم: " دفهی پیش تا کجا درس دادیم؟"

پچپچهیی بین بچه ها در گرفت و هرکدوم یه چیزی گفت. اهمیتی اما ندادم، تکه گچی برداشتم و رفتم پای تخته. خودم هم نمی دانستم چه میخواهم بگویم. 

جدن نمیدانستم غمگین باشم یا بی تفاوت. برایم آشکار بود که خبر، شایعهیی بیش نیست. مگر میشود کسی را که دو ساعت پیش دیده بودم، حالا زیر خاک رفته باشد؟ ــ اما نمی دانم برایتان پیش آمده یا نه که گاهی خبری را بشنوید و با این که می دانید درست نیست، اما چون اطرافیانتان دربارهاش حرف زدهاند که در عین ناباوری شک می کنیند.

- "نکنه راس باشه؟"  

- "نه بابا مگه میشه ؟ امکان نداره !"

و همین جور، هی با خودتان حرف می زنید.

یادم نیست که دنباله ی کلاس چهطور گذشت.

 

زنگ که خورد جلوتر از بچهها از کلاس بیرون آمدم و راه افتادم به طرف در خروجیی مدرسه. چندتا از  بچهها به دو، خوشان را رساندند به من و دوباره سووال پیچم کردند:

- " آغا، معلما اعتصاب نمیکنن؟"

- " اغا، با چن تا از بچا داریم میریم سر مزار شما نمیاین؟"

- " آغا جلو آنتنا جوابتون نمیده"

- "آغا . . . "

 

نیسان آقای عسگری داشت از در مدرسه میآمد بیرون، من را که دید ترمز زد و سوارم کرد.

- " میری شهید رجایی؟"

 سری تکان دادم و از این که سوارم کرده سپاسگزاری کردم. هنوز راه نیافتاده بود  که ناگهان دوچرخه سواری با سرعت از برابرمان گذشت. درنگی کردم و به اقای عسگری گفتم: "میشه اون دوچرخهیی رو بگیریش"

- " کی بود؟"

- " جواد"

 ـ " کدوم جواد؟"

ـ "بنی اسدی"

- " کدوم بنی اسدی؟"

- " همونی که اعدامش کردهن!"

نگاهی از روی ناباوری به من کرد و  گفت "استغفراله، خیالاتی شدی؟ اونو که خدا بیامردش. اما به خاطر گل روی شما، به چشم، میگیریمشون" و پاش رو گذاشت روی گاز. دویست سیصد متر آن طرف تر، یک کمپرسی داشت شن خالی می کرد و راه را بند آورده بود. دوچرخه سوار هم  ناچار شده بود بایستد؛ ما هم  رسیدیم. خودش بود.  خود خودش بود. جواد بنی اسدی ی مرحوم. در را باز کردم و پریدم پایین و زدم روی شانهاش. سرش را برگرداند و  مثل همیشه لب خند زد و بعد گفت: "شرمنده!" بعدهم گفت: "سلام."

 

فوریه ۲۰۰۵ ـ جرمن تاون