_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۱۹ ـ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۹۷

  No. 919 - Friday November 9th, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



شعری از

علی باباچاهی

 

معشوقه لزوماً  نه زری صحرایی است   نه پری دریایی

ماه ی که توی  چشمه فرو رفت و ماده آهویی از آب درآمد؟

نیست!

شمشاد سایه پرور۱ و حرف هایی از این دست

که آدم را گاهی مست و منگ می کند هم    نیست!

در عین حال      نه حلزون است     نه مارماهی

ماه به ماه جیغ می کشد: آخ! مادر! خون دماغ شدم

گاهی دندان اش درد می گیرد  کلیه اش عفونت می‌کند   

گاهی        تورم مثانه!

در ادرارش خون پیدا شده اخیراً

 وزن و قافیه کم

کرده

چیزی که نباید           خورده      

کاسه ی توالت را           با عق عق عق         چنگ     می زند

لیلی که دندان اش را هم مسواک نمی زد

و از حوله ی کاعذی می ترسید که نیش اش بزند

ماری ورق به ورق       پهن و سفید

هی ورق به ورق نیشاش بزند

 

 

آن گاه       آدم ـ آهنی              زن ـ آهنی 

آفریده که نه              ساخته و

پرداخته که شد

اسم اش را گذاشتیم ـ چه گذاشتیم ؟

و افلاطون را از آبیاری ی ماه و ستاره منصرف کردیم

عشق که تعریفی نداشت              تعریفی ندارد دیگر

اسم اش چه بود؟

دلبرک تازه 

نه کارش به بیمارستان می کشد

نه خون دماغ می شود

و نه دندان درد می گیرد

گفته ـ نگفته              راه به راه

با هرکسی می رود       که برود

که رفته باشد و بس

به رغم چشم های ات که جایی نرفته

هوش و حواس شان  فقط به 

یکی         یک نفر است

پس گفته ـ نگفته        راه به راه    تو در اقلّ اقلیّتی

به  سلامتی ی تو که در اقلیّتی !

 

۱ـ  به حافظ فکر کنید


شعری از

لیلا کردبچه

 

پرنده یی که نداند آزادی چیست

 از باز ماندن در قفس اش

 سرما می خورد

 

و پرنده یی که بر برجی بلند در تهران می نشیند

 هر چه روشن تر فکر می کند

 تاریک تر آواز می خواند

 

در سرزمین من آزادی پنج حرف ساده است

 محصور در انگشتان خسته ی مردی که سال هاست

 جای آخرین مشت اش را روی دیوار

 قاب کرده است

 

در سرزمین من پرنده پنج حرف ساده است

 که گاهی

 فقط گاهی از دهان آسمان می پرد

عظیم خلیلی

[۱۳۹۰ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۲۰۱۱ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

دوشعر

 

۱

بازگشت

به: احمد شاملو

مرا به حرکت ارابه های فراخوانید.

تمامت من از برهوتی عطشناک باز آمده است،

آن جا که آوازم از بلندی های خارایی برمی گذرد.

 

در ناباوری ی تاریخ

تنها بارش باران تلخ سکوت است،

مرا فراخوانید

که سیل خون خسته ام جاری ست.

در این مسلخ ناباور

                             که حقیقت

تنها

رودی طاغی ست

              در آستانه ی ستوه،

مرا فراخوانید

مرا فراخوانید.

از آن پیش تر که پنچه برگلوگاهم بفشارند

و ایمان پاکم را به تاراج برند.

مرا

که به حقیقت خاک

              باز می گردم

در گذرگاه رودی.

 

سلاح من اکنون

افسانه یی نیست!

۱۳۴۷

 

۲

عاشقانه

برای مهربانم م

با  پای برهنه از دریا می آمدم

تا انتهای غروب

وقتی که کفش های ام پر از دانه ی شن بود

 

وقتی که صدف ها را به ارمغان تو عاشقانه چیدم

دریا پر از مهتاب بود

 

وقتی که چشم منتظرم ستاره ها را بدرقه می کرد

سپیده ی اندوه سرزد.

و تنها مرغان سپید عاشق مرا می خواندند

وقتی که تو را میان خلوت ساحل

و دریای مسافر گم کردم.

از مجموعه ی صدای عشق

 































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۱۹ ـ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۹۷

  No. 919 - Friday November 9th, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نشاط اصفهانی

معتمدالدوله ميرزا عبدالوَهّاب نشاط اصفهانى

[۱۲۴۴ ـ ۱۱۷۵ قمری / ۱۸۲۸ ـ ۱۷۶۱ میلادی]

 [پایانه‌ی سده‌ی دوازدهم تا آغازه ی  سیزدهم قمری /

 پایانه‌ی سده ی هژدهم تا آغازه‌ی نوزدهم میلادی]

 

۱

عمر بگذشت و نمانده‌ست جز ايّامي چند

 به كه با ياد كسي صبح شود شامي چند

به حقيقت نبود در همه عالم جز عشق

زهد و رندي و غم و شادي از او نامي چند

زحمت باديه حاجت نبود در ره دوست

خواجه برخيز ، برون آي ز خود گامي چند

طبع خاكي بنه و چاك بر افلاك انداز

مرغ كـ ا‌ز دام برآيد چه بود بامي چند؟

شيخ را باك گر از طعنه‌ی خاصان نبود

من چه باكم بود از سرزنشِ عامي چند

آتشي بر سر اين كوي برافروخت نشاط

در نگيرد ولي از شعله‌ی او خامي چند

 

۲

در همه کون و مکان نیست حز اینم هوسی

که مگر بی‌هوسی زیست توانم نفسی

شعله‌ها سرزده‌ام از دل و جان طور صفت

موسی‌یی نیست دریغا که بجوید قَبَسی

بسته این گم‌شده‌گان دیده و گوش ار نه به راه

کاروانی‌ست نمودار و نواخان جرسی

راز رندان خرابات مپرسید ز ما

به کسی راز مگویید که گوید به کسی

ما نگفتیم حدیثی که توان گفت و شنید

لیک در خلق ز ما گفت و شنید ا‌ست بسی

چشمه‌ها نغز و چمن سبز ومن آن مرغ که داشت

چشم و دل بر اثر دانه و آب و قفسی

من در این دام وتمنای رهایی، هیهات!

تا ابد صید تو جز قید ندارد هوسی

رشته مگذار ز کف، لیک خدار را بگذار

که به مرغان هم‌آواز بر آرم نفسی

گر پناهی دهدم دوست عجب نیست نشاط

ناگریز است می از دُردی و گلشن ز خمی

 

۳

صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را

تا ز سر بیرون کنیم این خفتنِ بی‌گاه را

ساقی‌ی گل‌چهره شاهد بین و غایب شمع را

مهر عالم‌تاب طالع بین و غارِب ماه را

آبی از ساغر بزن بر عشق و در مجمر بسوز

حاصل این عقل غم‌افزای شادی کاه را

خُرّمی خواهی ز مستی خواه و از بی دانشی

کـ آسمان بی غم نماند خاطرِ آگاه را

دیده ناپاک است، تا شویی روان کن اشک را

پرده افلاک است، تا سوزی برافروزد آه را

خود حجاب عکس ماهی چند داری سر به چاه

سر بر آر از چاه تا بر چرخ بینی ماه را

آبم از سر برگذشت ای همرهان آگه کنید

هم ملامت کوی عاشق هم سلامت خواه را

بر سر زلف درازش عمر بگذارم نشاط

بوکه پیوندی کنم این رشته‌ی کوتاه را


 

 

 

 

 

۴

زاهد ار ره ندهد خانه‌ی خمّارى هست

وجهِ مى گر نرسد خرقه و دستارى هست

رفتن اش بى‏سببى نيست از اين ره كه طبيب

گذرد بر سر آن كوچه كه بيمارى هست

مى‏رسد يار و به ياران نگران است ولى

همه دانند كه پنهان به من اش كارى هست

اى رفيقان به سلامت ره منزل گيريد

كه مرا تا به درِ دير مغان كارى هست

غم گرفته است فرو مجلس مى‏خواران را

مگر امروز در اين مي‌كده هُشيارى هست

شايد ار بر سر كوى تو بود جاى نشاط

بلبلى هست به هر خانه كه گلزارى هست

 

۵

طاعت از دست نيايد گنهى بايد كرد

در دل دوست به هر حيله رهى بايد كرد

منظر ديده قدمگاه گدايان شده است

كاخ دل در خور اورنگ شهى بايد كرد

روشنان فلكى را اثرى در ما نيست

حذر از گردش چشم سيهى بايد كرد

شب، چو خورشيد جهان‌تاب نهان از نظر است

طى‌ی اين مرحله با نور مهى بايد كرد

خوش همى مى‏روى اى قافله‏سالار به راه

گذرى جانب گم كرده رهى بايد كرد

نه همين صف‏زده مژگان سيه بايد داشت

به صف دل‌شدهگان هم نگهى بايد كرد

جانب دوست نگه از نگهى بايد داشت

كشور خصم تبه از سپهى بايد كرد

گر مجاور نتوان بود به مي‌خانه، نشاط

سجده از دور به هر صبحگهى بايد كرد

 






















 

         
       

بالای صفحه