_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

  

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۹۴۱ ـ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۸

   No. 941 - Friday April 19th 2019

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

fih

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



رضا براهنی

دو شعر

 

۱

پیغمبری که خدای اش او را از خویش رانده بود

 

شیدایی ی خجسته که از من ربوده شد
 با مکرهای شعبده باز سپیده‌یی که دروغین بود
پیغمبری شدم که خدای اش او را از خویش رانده بود
مسدود مانده راه زبان نبوت اش
من آن جهنم ام که شما رنج‌های اش را در خواب‌هایتان تکرار می‌کنید
خورشید، هیمه‌ یی است مدور که در من است
یک سوزش مکرر پنهانی همواره با من است
و چشم‌های من، خاکستری ‌ست که از عمق‌های آن
ققنو س‌های رنج جهان می ‌زایند
تنهای ام
از آن زمان که شیدایی ی خجسته‌ام از من ربوده شد
اینک من ام
مردی که در صحاری عالم گم شد
مردی که بر بنادر میثاق و آشتی بیگانه ماند
مغروق آب‌های هزاران خلیج دور
پیغمبری که خواب ندارد
چون شانه‌های شاد بلندش تعطیل شد تعطیل شد زیبایی جهان
آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان
آن چشمه‌سار پچپچه ک آرام می‌خلید در صبحدم در گوش هوش تعطیل شد
سودای نرم زخمه به تار بزرگوار در شامگاه تعطیل شد
تاریکی ی جهان حق من است...
حق من است تاریکی ی جهان...

 

۲

مرگ یک مرد

 

چه یادگار سیاهی نهاد بر درگاه

کسی که نعره‌ی خود را به آفتاب رساند

و هیچ رحم نکرد

به چشم خویش، به آن آفتاب خرمایی،

که هیچ رحم نکرد

و مثل آب رها کرد بازوان اش را

که بر سواحل تابان شانه‌های بلند

حمایلی ز افق‌های روشنایی بود

غروب گونه‌ی ناب اش، هزار مردمک دیده را پریشان کرد

و در حواشی ی آیینه‌های پیر و کدر

کسی که سایه‌ی خود را به آفتاب رساند

به خویش خیره شد و در هراس باقی ماند

و پشت کرد

به این رذالت گسترده بر بساط زمان

و خلق، خلق شهید از کرانه نالیدند:

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

 که مرده‌ایم به داغ بلند بالایی

چه یادگار سیاهی نهاد بر درگاه

کسی که رحم نکرد

کسی که ماتم خود را به آفتاب رساند

 

از دفتر غم‌های بزرگ ما - در رثای غلامرضا تختی

















شعری از

کاظم سادات اشکوری

 

پریشان خاطر ودلگیر

فشانده گیسوان در باد

نشسته در پناه کاروان ابرها،

دریا

شب پاییز

در پس کوچه های سال های رفته

می راند

دل          

از غم       

می سراید

دیده  

از دریا.

کنار کلبه

بید و باد

            می خوانند.

در باغچه

نگاه تو    خوابیده است

روی ستاره های کوچک تابستان

که مشت مشت آن ها را

یک شب زدوده باد

از بام های نیلی ی بالا.

 


 

مهتاب کرانشه

ای اصفهان، در نصف جهان مانده ای!

 

این جا بیدهای مجنون با آسمان می رقصند

من از شعر خیابان سرشار می شوم

از بطن پیامدهای دیروز

از کاشی‌های آبی‌ی مسجدی سترگ

از گذرگاه های بی‌سمت وبی برگشت.

 

پل های خاجی‌ شکل خواجه‌های در بند

امردان دیروزی

مردان امروزی

و رندی‌ی مهماندار با سابقه ام.

 

اصفهان در من می جوشد

 

در دوران بهشت های خیالی هشت گانه‌ی روزگاران بدل

در دل حرم‌سرای شاهی‌اش

چه بی خوش! /جا خوش می کنم.

در چهار گوشه‌ی این عمارت رویایی

حسی هشت گانه‌ی رمزآلود، آویزان از چلچراغ دیروز

در من

در من

در من رسوخ می کند.

در باغی به وسعت همه‌ی زن‌های زمین

در آغوش درخت های سال‌خورده‌ی بی تحرک

و در پرده‌های افتاده و تلخ

حل می شوند؛  اجداد بی حوصله ام.

 

در تن بادهای افسرده‌ی محصور

واین انگشتری که وظیفه‌اش را نمی‌دانست

من به تسخیر تو در آمدم.

به تسخیر همه‌ی سلیمان‌های زمین

دو بوم در هوای تو.

 

ای اصفهان

بگو

آیا هنوزهم

در نصف جهان مانده ای ؟

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۹۴۱ ـ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۸

  No. 941 - Friday April 19th 2019

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی سیزدهم قمری  ||||    نوزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ایرج میرزا

جلال الممالک ایرج میرزا قاجار

[۱۳۰۳ ۱۲۵۳ خورشیدی / ۱۹۲۴  ۱۸۷۴ میلادی]

 

۱

يا رب اين عادت چه می باشد كه اهل ملك ما

گاه بيرون رفتن از مجلس ز در رم می كنند

جمله بنشينند با هم خوب و برخيزند خوش

چون به پيش در رسند از يك دگر رم می كنند

همچنان در موقع وارد شدن در مجلسی

گه ز پيش رو گهی از پشت سر رم می كنند

در دم در اين يكی بر چپ رود آن يك به راست

از دو جانب دوخته بر در نظر رم می كنند

بر  زبان  آرند  بسم الله  بسم الله  را

گویيا جن ديده يا از جانور رم می كنند

اين كه وقت رفت و آمد بود اما اين گروه

در نشستن نيز يك نوع دگر رم می كنند

فرضاً اندر مجلسی گر ده نفر بنشسته اند

چون يكی وارد شود هر ده نفر رم می كنند

گویی اندر صحنه ی مجلس فنر بنشانده اند

چون يكی پا می نهد روی فنر رم می كنند

نام اين رم را چو نادانان ادب بنهانده اند

بيشتر از صاحبان سيم و زر رم می كنند

از برای رنجبر رم مطلقا معمول نيست

تا توانند از برای گنج ور رم می كنند

گر وزيری از در آيد رم مفصل می شود

ديگر آن جا اهل مجلس معتبر رم می كنند

 

۲

بر  سر  در  کاروان سرایی

تصویر زنی به  گچ  کشیدند

ارباب  عَمایم این خبر را

از  مخبر  صادقی  شنیدند

گفتند  که  واشریعتا ، خلق

روی   زن   بی  نقاب  دیدند

آسیمه سر  از  درون  مسجد

تا  سردر  آن  سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت  برق

می رفت، که مومنین رسیدند

این آب  آورد ، آن یکی  خاک

یک پیچه  ز گِل  بر او بریدند

ناموس  به باد رفته یی  را

با یک دو سه مشت گِل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جَست

رفتند  و  به  خانه  آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی

چون شیر درنده  می جهیدند

بی  پیچه  زن  گشاده  رو  را

پاچین  عِفاف  می دریدند

لب های قشنگ خوشگل اش را

مانند  نبات  می مکیدند

بالجمله  تمام  مردم  شهر

در  بحر  گناه  می تپیدند

درهای بهشت بسته می شد

مردم  همه  می جهنمیدند

می گشت   قیامت   آشکارا

یک باره به صور می دمیدند

این است که پیش خالق و خلق

طلاب  علوم ،  رو  سفیدند

با  این  علما ، هنوز  مردم

از  رونق  ملک  نا امیدند




 

 

۳

آن که تو را این  دهن تنگ داد

وان لب جان پرور گلرنگ داد

داد که تا  بوسه ستانی همی

گه بدهی  گه بستانی همی

گاه به ده ثانیه بی بیش و کم

گیری سی بوسه زمن پشت هم

گاه یکی بوسه ببخشی زخویش

مدت اش از مدت سی بوسه بیش

زان چه تو را خوب بود در نظر

بوسهی من باشد از آن خوب تر

تا دو سه بوسه نستانی همی

لذت  این  کار  ندانی  همی

تو بستان بوسه یی از من فره

بد شد اگر باز سر جاش نه

اخم مکن گوش به عرضم بده

مفت نخواهم ز تو قرضم بده

نیست در این گفتهی من سوسهیی

گر تو به من قرض دهی بوسهیی

بوسه  دیگر  سر آن می نهم

لحظه ی دیگر به تو پس می دهم

من که نگفتم تو بده بوسه مفت

طاق بده بوسه و برگیر جفت

از لب من بوسه مکرر بگیر

چون که به آخر رسد از سربگیر

 

۴

ندانم در کجا این قصه دیدم

و یا از قصه پردازی شنیدم

که دو روبه، یکی ماده، یکی نر

به هم بودند عمری یار و همسر

ملک با خیل تازان شد به تخجیر

کشیدند آن دو روبه را به زنجیر

چو پیدا گشت آغاز جدایی

عیان شد روز ختم آشنایی

یکی مویه کنان با جفت خود گفت

که دیگر در کجا خواهیم شد جفت؟

جوابش داد آن یک از سر سوز

همانا در دکانِ پوستین دوز!


























         
       

بالای صفحه