_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

      شماره‌ی ۸۹۰ ـ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 890 - Friday 20 April 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



علی باباچاهی

آن اتفاق ساده

 

حتماً هنوز در راه است

آن اتفاق ساده

که یک ‌روزپشت اناری قرمز می‌افتد

و ناگزیر تا حالا

شکلِ عجیبی به خود گرفته

از بس که زیر درخت سیب

و پشت شاخه‌ی انگور

و در کنار تو

با این حساب

اصلاً به فکر پس زدن رنگ ‌های مانده  بر اشیا

و پرده‌ی کشیده بر انگور و سیب و انار نباش

حتماً هنوز

تازه کسی چه می ‌داند

شاید همین فردا

از خانه ی رو به کوچه

که طی می‌کنی آن راه مقرر را

در ابرها که سرزده می ‌آیند

در چترها که غالباً از روی احتیاط

در پاکتی که روی میز اداره‌ است

اما سوای این همه حدس و گمان

چیزی که می‌گریزد دایم

از حلقه یی به حلقه ‌ی دیگر

چیزی که پیش از این‌ها نیز

سیگار تا به سیگار

ده بار دست کم

پشتِ اناری قرمز اتفاق نیافتاده ا‌ست.

تا این دقیقه به ناچار

شکل عجیبی به خود گرفته

از بس که بی تو با تو در کنار تو

دور از تو

زیر درخت سیب و چه بگویم؟

در عین حال وَ با یک حساب ساده

امروز برگِ آخر تقویم تو نیست

حداقل سیصد و شصت و سه چار مرتبه‌ ی دیگر

حبه‌ی قندی، آفتاب عالم تابی

در ته فنجانِ تو حل می‌شود

با قاشق لجوج چای خوری.

پس با خیال راحت

شب در خیال‌های مه ‌آلود چرخی بزن

و روز در چترهای خیس

و آن اتفاقِ ساده که چیزی ا‌ست

چیزی که ما نمی‌ شنویم، ما نمی بینیم

یک روز عصر

تا که ورق می ‌زنی در آینه

ته مانده‌‌ی تقویم را

در بادها که سرزده می‌آیند

در برگ‌ها که یک شبه

در برف‌ها که یکسره .
































گراناز موسوی

آخرین بلیت

 

شبی که بلندترین راهِ شیری از تو می‌رقصید

دکمه‌های صدفی به چه کار می‌آمد؟

 سیاه پوشیده‌ام که سپیدم کنی

 و گونه‌های‌ام را سرخ.

 گولِ خامه دوزی‌ها را نخور

هنوز همان غار نشینم که خدا با برگ مو خجالتم داد...

از وقتی رفته‌ای

تمام سلام ها را پس گرفته ام از آدم ها

بیا و خداحافظی را روی تاقچه بگذار

تاقباز بخواب

              کسی تو را تا ماه خواهد کشید

چرا باور نمیکنی؟

ما ادامهی همان اتفاق ایم

که زمین را در کاسه مان گذاشت

بگذار ابرها ملافهی بخار شده‌ی ما باشند

در سرزمین عجایب

مِه پایینتر آمده است

فریادت دو قدم لیلی می‌کند

زمین میخورد

سپیدی‌ی بستر، تنها بخت ماست!

در من قدم بزن

بیرون

هرگز چراغ پیادهها سبز نمیشود

کوه را تعطیل کردهاند اما

از پوست من تا قله راهی نیست

میخواهند تنها بلیت مان را بسوزانند

 

شروع کن!

باید دریا راه بیاندازیم

تا موج از ایست و عوارضی بگذرد

از امام‌زاده هاشم بگذرد

و به گوش رودبار بخواند

که دیگر زیتونها را نترساند

 

فرصت نداریم

فردا تمام روزنامههای صبح و عصر

خزر را به تیمارستان خواهند فرستاد

 


 

تیمور ترنج

[ ۱۳۸۲ ـ ۱۳۳۴ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۵میلادی]

 

یادت می آید چقدر خندیدیم ؟

وقتی که روسری گلدار تو را باد با خود برد

و در میان علف ها گم کرد . 

یادت می آید چقدر خندیدیم ؟

وقتی که پای ام به سنگ خورد

و دستم،سینه ریز ستاره را دانه دانه کرد

در آن شبی که موسیقی مدور ماه

از گیسوان فواره فرود افتاد

و در ذهن زلال آب ها شکست

گفتم بیا قدم بزنیم

گفتی نه ! دیر وقت است

ماه از حوالی‌ی خواب های مردم شهر گذشته است

به مادرم چه بگویم ؟

گفتی و رفتی .

گفتی و مثل شمیم شقایق ، شاید هم شب بو

در نجوای نسیم گم شدی

بی آن که بدانی ! 

من هر شب 

پنجره را بر خیابان خاطره ها می گشایم

و با تو

تا حوالی‌ی خواب های مردم شهر

قدم می زنم .

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

      شماره‌ی ۸۹۰ ـ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 890 - Friday 20 April 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



صوفی‌ی آملی‌

مولانا محمد صوفی ی آملی‌ی مازندرانی

شاعر پارسی گوی مقیم هند

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

۱

شبی غرقه بودم در این بحر ژرف

به هر باب می کردم اندیشه صرف

شنیدم ز تاس فلک این طنین

که بیهوده تا کی روی این چنین

مکن فکر در کار این روزگار

که این بحر بی بن ندارد کنار

مگو کـ از چه شد این چنین و آن چنان

یکی شد زمین و آن دگر آسمان

بگفتم شبی پیر میخانه را

همان از خود و خلق بیگانه را

که ما را بهشت برین آرزوست

خدای زمان و زمین آرزوست

بر آشفت و گفت ای نه در خورد من

نخواهی رسیدن تو در گرد من

بهشت برین خاطر شاد ماست

خدای غنی طبع آزاد ماست

 

۲

در این کهنه ماتم سرا ای حکیم

در این بزمگاه تهی از ندیدم

نشستیم در ماتم خود چو شب

گذشتیم چون جام می جان به لب

شنیدم که از گردش آسمان

بفرساید این کوه های گران

ز بس باد و باران بر اجزای او

نماند درازا و پهنای او

ندانم در این مدت دیرباز

در این روزگار بدینسان دراز

چه گونه توان بود در زیر خاک

چه گونه بود حال این جان پاک

در این فکر و اندیشه جانم بسوخت

تن خسته ی ناتوانم بسوخت

دریغا دریغا دریغا دریغ

دریغا که بستند راه گریغ۱

مگر پیر میخانه کاری کند

که بر تربت من گذاری کند

بفرماید آن سرو آزاد را

همان ساقی ی پاک بنیاد را

که ریزد یکی جرعه بر خاک من

بر افروزد این گوهر پاک من

گزیده از ساقی نامه ی صوفی ی آملی

۱.گریغ: گریز

 

۳

فدای پای او سر می‌توان کرد

ز خاک پای‌اش افسر می‌توان کرد

سر او چون شود گرم از می‌ی لعل

چراغ از روی او بر می‌توان کرد

اگر خورشید بر ناید، میا، گو

تو را خورشید خاور می‌توان کرد

 


 

 

 

 

 

 

۴

نگارینا همیشه شاد می‌باش

چو گل خرم، چو سرو آزاد می‌باش

ندانم ای پری پیکر که گفت‌ات

به تن سیم و به دل فولاد می‌باش ؟

محمد بیستون آسمان را

به ناله تیشه‌ی فرهاد می‌باش

 

۵

دلی دارم چو خم باده در جوش

لبی همچون لب پیمانه خاموش

چو  کرم پیله از جور زمانه

هم اندر زنده‌گی گشتم کفن پوش

مرا در زیر این گردنده گردون

چراغی دان نهفته زیر سرپوش

 

۶

چه باده است کـ از اوجمله مست و مدهوش اند

چه آتش است کـ از او کاینات در جوش اند

به گوش مجلسیان صبا برید صبا

چه گفته اند که خون می خورند و خاموش اند

 

۷

ایام مرا به کار نگذاشت

جز بی دل و بی قرار نگذاشت

گفتم که شوم به روزگار، اهل

نا اهلی ی روزگار نگذاشت

 

۸

فریاد ز دست دوستداران که مراست

دشمن بهتر ز جمع یاران که مراست

هرچند که غمگسار بهتر ز غم است

غم به باشد ز غمگساران که مراست

 

۹

سوزنده به سان اخگرم ساخته اند

آیا ز کدام گوهرم ساخته اند

هرگز نرسم به هیچ مقصد گویی

همطالع تیر بی پرم ساخته اند

 

۱۰

هر چند وجود را به هم بیخته اند

مانند تو پیکری نیانگیخته اند

کافور همانا به یخ آمیخته اند

و ین قالب بی هوده از آن ریخته اند

 










         
       

بالای صفحه