_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

  

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۴۹ ـ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸

   No. 949 - Friday June 7th 2019

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

fih

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

تشرف

 

با خانه ها و خیابان ها

کوچه ها و میدان هاش

در آغوش من است.

لاهیجان

 

ایستاده ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی

بوی باغ های چای را می مالم به تنم

شاخه های درخت انار

بر شانه های من است

انگار برگپوش شده ام

در خرقه یی گیاهانه

زنبیلی پر از پیله های ابریشم

 

دور می شود بر استخوان کتف یک گیله مرد

و پروانه یی در پیله ی من

این شهر پیر می شود

با رویای ابریشم

استخر لاهیجان

استخر و افسانه

استخر و میعادگاه مرغابی ی عاشق

ملحفه یی ست آبی و خیس

روی تن برهنه ی مهتاب

نبض کارخانه های برنج

آهسته می زند روی مچ دست های من

با همین دست هاست که می گویم :

ــ سلام همشهری

و بوی کلوچه می دهد

مردمانی که می گویند"علیک سلام"

از خدا پنهان نیست

چرا پنهان اش کنم از تو

آقا شیخ زاهد گیلانی!

 

سیاهپوش قهوه خانه یی هستم

که در مسیر راه کمربندی

دور لاهیجان روزی مرد.

همین طور سیاه پوش آینه یی

که جیوه اش روزی ریخت

سیاهپوش قالیچه یی

که در مغازه ی سمساری است

بله آقا، آه، آقا

آقا شیخ زاهد گیلانی.

 


رویا تفتی

تا رویا

 

مرده کنار مرده‌ی هم می‌خوابیم

دخلی به هم ندارند رویاها‌مان

تکان هم در جهت هم نمی‌خوریم

این اتفاق اگر که می‌افتاد

روی هم رفته بازیگوش می‌شدیم

می‌رسیدم احساس سبکی کنم اگر

اگر برای تو از سر تعریف می‌کردم از سرم

خلاص رفتن ِ دل، دل می‌خواهد

گرفتن ِ کارنامه است

خلاصه‌کردن چیزهایی

مثل گذشته‌ی این شعر . . .

مثل توجهم به اصل کسی

 

دو مرده‌ی کنار هم نیستیم من و تو

این چیزی‌ست که تا رویام را تکان می‌دهد

تکان‌دهنده می‌کند  . . .

اورنگ خضرایی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۲۱ خورشیدی /   ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۴۲ میلادی]

دو شعر

 

۱

در آب های تاریکی

 

غروب،

خسته، در امواج آبگیر رهاست

میان خلوت ویرانه

               باد در گذر است

 

نگاه کن !

در آب زخم

      ــ آینه ی روزهای پاییزی ــ

که باژگونه ی عریان بید می لرزد

و برگ ها را

         باد

به انزوای سایه کشانده ست

تمام قامت ما انزوای سایه و برگ

و لحظه های شکیبایی

کنار ساخل تاریک آبگیر رهاست

 

نگاه کن در آب !

 

ــ ای آب های تلخ برهنه ( آب های تاریکی )

 

۲

محاق

 

ز چشم های تو، آفاق سبز گم شده است

میان آینه، مهتاب

              در محاق غبار.

 

که بود هاله ی مه  بر دوش

میان جاده ی خاکستر

گذر به مویه های بیابان داشت؟

 

که بود کـ از چراحت زخم اش

                                باد

نسیم شور نمکزار را

                     گذر می داد؟

 

میان چشم تو و بر سطوح آینه ها

محاق و خاکستر

میان بادهای شبانه

صدای مویه ی خاک


































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۴۹ ـ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸

   No. 949 - Friday June 7th 2019

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های کلاسیک  پارسی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

 

ادیب پیشاوری

سید احمد ادیب پیشاوری

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[۱۳۴۹ ـ ۱۲۶۰ ‌قمری / ۱۹۳۰ ـ ۱۸۴۴ میلادی]

 

 

 ۱

یکی گل در این نغز گلزار نیست

که چیننده را زآن دو صد خار نیست

منه دل بر آوای نرم جهان

جهان را چو گفتار کردار نیست

مشو غره بر عهد و زنهار وی

که نزدیک وی عهد و زنهار نیست

ز پیکان این بسته زه بر کمان

ندیدم یکی دل که افکار نیست

کدامین زدوده دل از غم کـ از او

سرانجام بر دِلْ‌ش زنگار نیست

فروبند جنبنده لب از گله

که این بدکُنِش راز کس عار نیست

کسی کو گله آرد از بدگهر

هم از بدگهر کم به‌مقدار نیست

گهی قیرگون گه چو روشن چراغ

جز این دو جهان را دگر کار نیست

ستوهی فزاید مکرر همی

چرا دِلْ‌ت رنجه ز تکرار نیست

دراز است طومار گردون ولیک

نگارش به‌جز درد و تیمار نیست

قلم زن نزد خامه در آشتی

طرازش به‌جز جنگ و پیکار نیست

چو دیوانه آشفته تازد همی

مگر بر سرش میر و سالار نیست

چو رخش تهمتن گسسته مهار

چو شبدیز کش بر سر افسار نیست

از این پرده بیرون سراپرده‌یی‌ست

مرا و تورا اندر آن بار نیست

رونده برفت و من ایدر به‌جای

که راه اش درشت است و هموار نیست

چه بیدارچشم و چه خوابیده چشم

کسی کش دل از علم بیدار نیست

در این شهره بازار پرمشتری

متاع مرا کس خریدار نیست .

 

۲

خرد چیره بر آرزو داشتم

جهان را به‌کم مایه بگذاشتم

من‌اش چون گرایید زی رنگ و بوی

لگام تکاورش برگاشتم

چو هر داشته کرد باید یله

من ایدون گمانم همه داشتم

سپردم چو فرزند مریم جهان

نه شامم مهیا و نه چاشتم

تن آسایی آرد روان را گزند

گزند روان خوار بگذاشتم

زمانه بکاهد تن و بنده نیز

بر آیین او هوش بگماشتم

به‌فرجام چون خواهد انباشتن

به‌خاک اش من اش پیش انباشتم

بود پرده‌ی دل درآمیختن

به‌گیتی من این پرده برداشتم

چو تخم امل بار رنج آورد

نه ورزیدم این تخم و نه کاشتم

زدودم ز دل نقش هر دفتری

ستردم همه آن‌چه بنگاشتم

به‌عین الیقین جستم از چنگ ظن

که بی‌هوده بود آن‌چه انگاشتم

ازیراست کـ اندر صف قدسیان

درخشان یکی بیرق افراشتم

 

۳

سحر به‌بوی نسیم ات به‌مژده جان سپرم

اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم

چو بگذری قدمی بر دو چشم من بگذار

قیاس کن که من‌ات از شمار خاک درم

بکشت غمزه‌ی خون‌ریز تو مرا صد بار

من از خیال لب جان‌فزات زنده ترم

گرفت عرصه‌ی عالم جمال طلعت دوست

به‌هر کجا که روم آن جمال می‌نگرم

به‌رغم فلسفیان بشنو این دقیقه ز من

که غایبی تو و هرگز نرفتی از نظرم

اگر تو دعوی معجز عیان بخواهی کرد

یکی ز تربت من برگذر چو درگذرم

که سر ز خاک برآرم چو شمع و دیگر بار

به پیش روی تو پروانه وار جان سپرم

مرا اگر به‌چنین شور بسپرند به‌خاک

درون خاک ز شور درون کفن بدرم

بدان صفت که به‌موج اندرون رود کشتی

همی رود تن زارم در آب چشم ترم

چنان نهفتم در سینه داغ لاله رخی

که شد چو غنچه لبالب ز خون دل جگرم .

         
       

بالای صفحه