|
فُرقتی
میرزا ابوتراب بیگ فُرقتیی جوشقانی
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / هفدهم
میلادی]
مگو در سینهام جا نخل قد دلستان دارد
نهال شعلهیی در گلشن آتش مکان دارد
مشو درهم ز آه و نالهی بسیار ما ای گل
که عاشق هرچه دارد همچو بلبل در زبان دارد
شدم گم در طریق کعبهی وصلی که هاموناش
دل پر اضطراب افزونتر از ریگ روان دارد
سرم را باز با زانوی محنت الفت است امشب
همانا غیر سر بر آستان دلستان دارد
ز خط افزون شود حسنات که شاخ گل پس از سبزی
گل نشکفتهیی در زیر هر برگی نهان دارد
ندارد ناقهی محملنشین ذوق از حدی گویا
نگاه حسرتی سر در پیی این کاروان دارد
شانی
وجیهالدین نسف آقای تکلو «شانی»
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / هفدهم
میلادی]
از شراب وصل امشب بیشعور افتادهام
با وجود ناصبوریها صبور افتادهام
چاه در راهم مَکَن دشمن که از ضعفِ
غماش
هر شبی صدبار در سوراخ مور
افتادهام
ساغر امیدم امشب از میی عشرت
تهیست
چون چراغ کلبهی سایل ز نور افتاده
ام
شعلهی دیدار را بیتابیی کافی
نبود
چون نشد معلوم من در کوه طور
افتادهام
تا مرا کوی تو مسکن بوده و یاد تو
یار
کم به سودای بهشت و یاد حور
افتادهام
تا شود تابندهتر از چشم آتشناکِ من
در دل دوزخ چو آتش در تنور افتاده
ام
کعبهی ما خانهی گل نیست «شانی »
می بنوش
گو برو حاجی که من بسیار دور
افتادهام
اَثَرِ شیرازی
شفیعای شیرازی « اَثَر»
[آغازهی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی ]
باشد به سرد مهری دوران مدار ما
چون نرگس است فصل زمستان بهار ما
دور از تو بس که زمزمه سنج مصیبتام
از موج گریه شد گل بحری غبار ما
هر کس انیس شد به قلم، روز خوش ندید
از این زبانسیاه خراب است کار ما
مانند نال خامه محال است جز به تیغ
مهرت رود برون ز دل بیقرار ما
گردد ز آه و نالهی ما مهربان به غیر
بیگانه پرور است هوای دیار ما
کافیست فیضِ اشک اسیران عشق را
از گریه مزد ماست « اثر» در کنار ما |
ز بس گشتم سرشک افشان به یاد چشم مخموری
نماید جاده در صحرا به چشم تاک انگوری
مبادا درد تنهایی نصیب هیچ مهجوری
ز آغوش تهی بهتر بود در سینه ناسوری
صفای دل هوس داری گداز درد پیدا کن
بود بیباده ساغر در نگاهم چشم بینوری
مرو از راه و حرف منکر دیدار را مشنو
چراغی در کف این رهبر است از دیدهی کوری
به گرد خود حصار عافیت خواهد بنا کردن
به مهر آن کس که بردارد غبار خاطر از موری
خبر از دل ندارم نالهیی در گوش میآید
«غنیمت» ماند باقی از کباب ما همین شوری
سری داریم از شور جنون چون سیل صحرایی
دلی داریم مانند خیالِ تازه، هرجایی
چو بو در حلقهی زلف تو شب تا صبح میگشتم
خوشا آن کوچه گردیها، خوشا آن ذوق رسوایی
ز شوق بیقراری شعلهی جوّاله خواهم شد
مرا سیماب اگر گشتهست از رشک شکیبایی
تکلف بر طرف کردند لیلی طلعتان مجنون
مرا دیوانهی شهری تو را پر شور صحرایی
شب هجر از درازی کرد پیرم همچو صبح آخر
تو خود رفتی چو عمر ای بیوفا گویا نمیآیی
پریشان گوییی ما نیست بی صورت ز حق مگذر
که ذکر حلقهی زلف تو ما را کرد سودایی
به هر گلشن که رفتم بی تو چون نی بس که نالیدم
مرا بلبل فغانی خواند و گل هم گشت غوغایی
به جان ما بگو «امید» باری هر کجا بینی
جناب یار را بسیار از ما عرض تنهایی
|