گزینه‌‌ی صمصام کشفی

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 No. 347 -- Fri. 26 October 2007

شماره‌ی ۳۴۷  ـ جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶

 

 

درگلستانه

 

  شماره‌ی ۳۴۷  ـ جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶

 

بازگشت

منوچهر آتشی

(۲ مهر ۱۳۱۰ تا ۲۹ آبان ۱۳۸۴خورشیدی)

 

 

مگر نه این همه راه آمدم نشانی‌ی خانه‌ی خویش از تو بپرسم ؟

بپرسم : از کدام کوچه به میدان کوچک شهر می‌رسم

                                    [ـ به سلام‌های بی‌سووال ـ

و کدام کودک مرا به سمت نخل کهن‌سالی‌ می برد

که مثل همیشه نخستین شنونده‌ی آواز بامدادی‌ی نخستین چکاوک بیدار باشم ؟

[خودم کاشتمش هسته‌ی رطبی که نیم‌روزی تابستانی خوردم

به سایه ی سدری که یادگار زنده‌ی نیای سومم بود

 و ندیده بودمش که بروید کی  و آبش بدهد کی

 اما

 خودم کاشتمش . . .!]

 

این همه راه آمدم نیامده باشم که پیرزنی تاریک

مرا به کوچه‌ی بن‌بستی اشاره دهد:  به خانه‌یی که درِ پشتی‌اش به گورستان قدیمی‌ی شهری ــ که روزگاری دور، روستای کودکی‌ی من بود ــ یک راست باز شود،

و من همیشه

در شخم‌های تازه‌ی پاییزی ــ همیشه ــ نخستین شنونده ی آواز بامدادی‌ی نخستین چکاوک بیدار بودم

(درنگ کرده    برمیله‌ی بلوری‌ی پروازش)


.  .  .  . .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

آمده بودم از تو نشانی‌ی "خشت نخستین" بپرسم

نه این که بخوانم بر لوحه‌ی فرسوده‌ی گوری که:

"در روز دوم مهر ۱۳۱۰ ــ به روایتی ۱۲ شمسی ناکام و ناگهانی .  .  .  .  ."

 

 

این همه راه آمدم که کوچه‌ی قدیمی‌ی پایم را پیدا کنم

و کودکی جدا شود از جمع بی‌کارهای میدان

به سمت خواهش چشمم .  .  .  .  .

 

دی ماه ۱۳۷۶ ــ بوشهر

 


 

چهار هایکو از  رضا آشفته

 

هایكو – ٥

بربطی نازک دل

ترانه می خواند

                        کوچه به کوچه

هایکو - ٣٤

زبان گنجشک را می فهمم

نشسته

در سکوت خانه ام

 

هایکو – ٩٦

ماه دست هایم را می گیرد

در امتداد شب

یک کلبه

هایکو - ١١٤

همهمه‌ی گنجشک‌ها

                        سحر می آید

                                شیرین به خانه

 

روياي من

محمود فلکی

 

روياي من

در همين سوي وقت، که تنم

با عقربه‌ي ساعت نمي‌چرخد،

چرخ مي‌خورد دور ِ نيمه‌ي ديگر ِ زمين:

در خيابان ِ سيزده‌ ساله‌گي‌ی تمام زنان جهان دراز مي‌کشم

مانند نامي فراموش شده

مي‌غلتم بر عبور ِ گردوهايي که قرار است

آينده‌ي پستان‌ها را

در تکرار ِ عشقي مکدر، دست‌آموز کنند.

 

روياي من

شکل ِ واقعيتِ من است؛

چرا که هست، مثل خودم

که هستم

در شادي‌ی ميان ِ دو خالي

در مرزِِِ جاري‌ی ميان ِ زبان و پوست

که درس ِ اول ِ آهسته‌گي ست

در دايره‌یي از شتابِ خواهش.

 

روياي من

در تکه‌یي از چيزي که حوصله‌ي وقت را خلاصه‌ي شوق مي‌کند

آينه‌یي مي‌سازد

رو به سکوتِِ هرگز

و شادي‌ی هميشه‌؛

و من ميان ِ همه‌ي آينه‌ها پيدا مي‌شوم

و راز ِ شدن را در واژه‌‌یی مي‌يابم

که از خالي، خيال مي‌سازد.

 

اکتبر ۲۰۰۶ ـ هامبورگ

 


 

پلک جاده می‌پرد

ثریا داودی صوله

 

پلکِ جاده می‌پرد

یعنی تو برمی‌گردی

و من میان کلمات سیبی گذاشته‌ام

حرفی به چراغ همسایه بیاویز

و تمام فعل‌ها را به سپیدی‌ی صلح بسپار

دست‌هایی که پیر شدند

خواهند گفت

چقدر آن  دو عقربه را گرم نگه داشته‌ام

چروک گیاهان را بگیر

کمی بهار به دست‌هایت بمال

اگر توانستی

آن تعویذ کهنه را به پنجره بیاویز

روزهای خوش را گچ گرفته‌ام

کوچه‌های خالی را پر از مستفعلن کرده‌ام

کفش‌های فلسفه را واکس زده‌ام

مانده پیراهنِ سیاهِ جاده!

می‌خواهم پایان تمام جمله‌ها را پرنده بگذاری.

 


 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


 تارنمای صمصام کشفی


       

 

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم )

 

 No. 347 -- Fri. 26 October 2007

    شماره‌ی ۳۴۷  ـ جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶

در گلستانه

صُحبَتِ گُل

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

میرزا اسدالله خان غالب دهلوی

(۱۲۸۵ ــ ۱۲۱۲ خورشیدی)

بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر

چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر

ز من به جرم تپیدن کناره می کردی

بیا به خاک من وآرمیدنم بنگر

شنیده ام که نبینی و ناامید نی‌ام

ندیدن تو شنیدم، شنیدنم بنگر

نیازمندی حسرت کشان نمی دانی

نگاه من شو و دزدانه دیدنم بنگر


 

محمد اقبال لاهورى

(۱۳۱۷  ــ ۱۲۵۷ خورشیدی)

الحدز این نغمه‌ی موت است وبس

نیستی در کسوت صوت است وبس

تشنه کامی این حرم بی زمزم است

در بم و زیرش هلاک آدم است

سوز دل از دل برد غم می دهد

زهر اندر ساغر جم می‌دهد

بنده‌گی از سر جان نا آگهی‌ست

زان غم دیگر سرود او تهی‌ست

من نمی گویم که آهنگش خطاست

بیوه زن را این‌چنین شیون رواست

نغمه باید تند رو مانند سیل

تا برد از دل غمان را خیل خیل

نغمه می باید جنون پرورده ای

آتشی در خون دل حل کرده ای...

می شناسی در سرود است آن مقام

«کاندرو بی حرف می روید کلام»

مطرب ما جلوه‌ی معنی ندید

دل به صورت بست و از معنی ندید


واصف باختری

(شاعر معاصر افغان)

شبي كه قصه‌ی فانوس و باد مي‌گفتند

چراغ‌ها همه‌گي زنده باد مي‌گفتند !

به جاي مرثيه ، دستان‌گران باديه‌ها

سبك‌سرانه غزل‌هاي شاد مي‌گفتند

مناديان كه ز آسيب سنگ ترسيدند

چرا چكامه‌ی فتح چكاد مي‌گفتند ؟

شناسنامه‌ی رويش به باد رفت آن روز

كه آب ها سخن از انجماد مي‌گفتند

شب شكستن فانوس در تهاجم باد

چراغ‌ها همه‌گي زنده باد مي‌گفتند

 

 

امیرخسرو دهلوی

(۷۲۵  - ۶۵۱ قمری )

خبرم شده‌ست کـ امشب سر یار خواهی آمد  

سر من فدای آن ره که سوار خواهی آمد 

غم و غصه‌ی فراقت بکشم چنان که دانم  

اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد 

من‌ام و دلی و آهی ره تو درون این دل  

مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد 

می‌ی توست خون خلقی و همی‌خوری دمادم  

مخور ا ین قدح که فردا به خمار خواهی آمد 

من‌ام آهوی رمیده زکمند خوب‌رویان  

به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد 

به یک آمدن ببردی دل و جان صد چو خسرو  

که زید اگر بدین‌سان دو سه بار خواهی آمد؟

 


 

بی­دل دهلوی

 ابوالمعالی میرزا عبدالقادر عظیم آبادی

 ( ۱۱۳۳ ـ ۱۰۵۴ خورشیدی )

ز دشت بی‌خودی می آیم از وضع ادب دورم

جنونی گر کنم ای شهریانِ هوش معذورم

زقدر عاجزی‌ها غافل‌آم لیک این‌قدر دانم

که تا دست سلیمان می رسد نقش پی مورم

جهان در عالم بیگانه‌گی شد آشنای من

سراب آیینه ام گل می‌کند نزدیکی ازدورم

همان بهتر که خاکستر شوم در پرده‌ی عبرت

نقاب از روی کارم بر نداری خون منصورم

برو زاهد برای خویش هرکس مطلبی دارد

تو محو و من تغافل اشتیاق جنت و حورم

به اقبال تپیدن ناز ها دارد غبار من

کلاه آرا عجزم بر شکست خویش معذورم

به خون پیچیده می بالم نفس دزدیده می‌نالم

دمیدن‌های تب‌خال‌ام چکیدن‌های نا سورم

مکش ای ناله دامانم مدار ای غم گریبانم

سر شکی محو مژگانم چکیدن نیست مقدورم

خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بی‌دل

بنای حسرتی در عالم امید معمورم