|
گزینهی صمصام کشفی |
صفحهی شعر هفته نامهی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی ) |
||||||||||
|
هفته نامهی ایرانیان جمعه ها منتشر می شود |
No. 347 -- Fri. 26 October 2007 |
شمارهی ۳۴۷ ـ جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶ |
|||||||||
|
|
درگلستانه |
||||||||||
| شمارهی ۳۴۷ ـ جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶ |
|
||||||||||
|
تماس با صفحهی شعر |
|||||||||||
|
|
|||||||||||
|
گزینهی صمصام کشفی |
صفحهی شعر هفته نامهی ایرانیان ( بخش دوم ) |
|
|||||||||
|
No. 347 -- Fri. 26 October 2007 |
شمارهی ۳۴۷ ـ جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶ |
||||||||||
|
صُحبَتِ گُل |
|||||||||||
|
هفته نامهی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی) جمعه ها منتشر می شود |
میرزا اسدالله خان غالب دهلوی (۱۲۸۵ ــ ۱۲۱۲ خورشیدی) بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر ز من به جرم تپیدن کناره می کردی بیا به خاک من وآرمیدنم بنگر شنیده ام که نبینی و ناامید نیام ندیدن تو شنیدم، شنیدنم بنگر نیازمندی حسرت کشان نمی دانی نگاه من شو و دزدانه دیدنم بنگر
محمد اقبال لاهورى (۱۳۱۷ ــ ۱۲۵۷ خورشیدی) الحدز این نغمهی موت است وبس نیستی در کسوت صوت است وبس تشنه کامی این حرم بی زمزم است در بم و زیرش هلاک آدم است سوز دل از دل برد غم می دهد زهر اندر ساغر جم میدهد بندهگی از سر جان نا آگهیست زان غم دیگر سرود او تهیست من نمی گویم که آهنگش خطاست بیوه زن را اینچنین شیون رواست نغمه باید تند رو مانند سیل تا برد از دل غمان را خیل خیل نغمه می باید جنون پرورده ای آتشی در خون دل حل کرده ای... می شناسی در سرود است آن مقام «کاندرو بی حرف می روید کلام» مطرب ما جلوهی معنی ندید دل به صورت بست و از معنی ندید واصف باختری (شاعر معاصر افغان) شبي كه قصهی فانوس و باد ميگفتند چراغها همهگي زنده باد ميگفتند ! به جاي مرثيه ، دستانگران باديهها سبكسرانه غزلهاي شاد ميگفتند مناديان كه ز آسيب سنگ ترسيدند چرا چكامهی فتح چكاد ميگفتند ؟ شناسنامهی رويش به باد رفت آن روز كه آب ها سخن از انجماد ميگفتند شب شكستن فانوس در تهاجم باد چراغها همهگي زنده باد ميگفتند
|
امیرخسرو دهلوی (۷۲۵ - ۶۵۱ قمری ) خبرم شدهست کـ امشب سر یار خواهی آمد سر من فدای آن ره که سوار خواهی آمد غم و غصهی فراقت بکشم چنان که دانم اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد منام و دلی و آهی ره تو درون این دل مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد میی توست خون خلقی و همیخوری دمادم مخور ا ین قدح که فردا به خمار خواهی آمد منام آهوی رمیده زکمند خوبرویان به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد به یک آمدن ببردی دل و جان صد چو خسرو که زید اگر بدینسان دو سه بار خواهی آمد؟
بیدل دهلوی ابوالمعالی میرزا عبدالقادر عظیم آبادی ( ۱۱۳۳ ـ ۱۰۵۴ خورشیدی ) ز دشت بیخودی می آیم از وضع ادب دورم جنونی گر کنم ای شهریانِ هوش معذورم زقدر عاجزیها غافلآم لیک اینقدر دانم که تا دست سلیمان می رسد نقش پی مورم جهان در عالم بیگانهگی شد آشنای من سراب آیینه ام گل میکند نزدیکی ازدورم همان بهتر که خاکستر شوم در پردهی عبرت نقاب از روی کارم بر نداری خون منصورم برو زاهد برای خویش هرکس مطلبی دارد تو محو و من تغافل اشتیاق جنت و حورم به اقبال تپیدن ناز ها دارد غبار من کلاه آرا عجزم بر شکست خویش معذورم به خون پیچیده می بالم نفس دزدیده مینالم دمیدنهای تبخالام چکیدنهای نا سورم مکش ای ناله دامانم مدار ای غم گریبانم سر شکی محو مژگانم چکیدن نیست مقدورم خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدل بنای حسرتی در عالم امید معمورم
|
|||||||||
|
|
|||||||||||