|
اسماعیل خویی
خستویم ـ ای دریغ! ـ که بس دیر زیستم:
بی آنکه روشن آید برمن که کیستم.
آوار ِ هیج درد بنشکستم، ای شگفت!
نه سنگام و نه روی و نه پولاد، چیستم؟
در حیرتم که کور نشد دیدهگان ِ من
چندین که در نبودن ِ یاران گریستم.
امَا زمان چه کُند و چه تُند است! آه، من
بس ماه و سال یا که یکی لحظه زیستم؟
چه میرَوَد! چه میبَرَدم رود ِ عمر، کاش
میشد بایستانماش و خود بایستم!
همچون حباب، بر سر ِ این آب ِ پُر شتاب،
تا چشم برگشودم، دیدم که نیستم!
چندم سپتامبر ۲۰۰۵ ـ بیدرکجای لندن
پانویس برای خط زدن:
اندوه دیگران خورم، اما در انزوا:
مردم گریزی از دل و جان مردمیستم.
مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا رودی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایهی
قندیل ها در غار رویایت
خیالی ، وعدهیی ،وهمی ، امیدی ،مژدهیی ،یادی
به هر نامه که خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت میدارم و دیوانهگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشهی
گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمهی
دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمهی خود ، روح تنهایت
|
هوشنگ ابتهاج (هـ .ا. سايه)
ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كنى
از اين سراى كهن راهى كجام كنى؟
در اين جهان غريبم، از آن رها كردى
كه با هزار غم و درد آشنام كنى.
بسم نواى خوش آموختى و آخر عمر
صلاح كار چه ديدى كه بى نوام كنى.
چنين عبث نگهم داشتى به عمر دراز
كه از ملازمت همرهان جدام كنى.
تو خود هر آينه جز اشك و خون نخواهى ديد
گرت هواست كه جام جهان نمام كنى
مرا كه گنج دو عالم بهاى مویى نيست
به يك پشيز نيارزم اگر بهام كنى.
زمانه كرد و نشد، دست جور رنجه مكن
به صد جفا نتوانى كه بىوفام كنى.
هزار نقش توام در ضمير مى آيد
تو خواستى كه چو سايه، غزلسرام كنى
لب تو نقطهی پايان ماجراى من است
بيا كه اين غزل كهنه را تمام كنى.
منصور اوجى
پايان قصه
(
ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كنى: هـ . ا.ـ سايه )
بپرسمت چو مرا ماجرا تمام كنى
به روز واقعه خود راهىی كجام كنى؟
به آن سراى ورایى به ملكت ملكوت؟
به عطر سايهی آن ناكجا رهام كنى؟
خوشا تفرج بیوقت قلمرو عطر
چه وقت مى رسدم وقت تا صدام كنى؟
نويد آمدنت دادهاى به بردن من
بيا، بيا كه بدين طرفه آشنام كنى
كه اوج آرزويم كوچ تا مقام شماست
خوش آن دقيقه كه اين آرزو روام كنى.
رسيد آن دم موعود در فراز كنم
سلام بر تو فرستم، مرا سلام كنى.
سلام بر تو شگفتا تو در حضورى و نور
تو آمدى كه از اين خاكدان جدام كنى.
شميم عطر تو اينجاست عطر آن آغوش
ز هوش مى بريم تا كه عطر سام كنى.
تو را ز خود نشناسم چه لحظهیى چه دمى
خداى من به برم گير تا خدام كنى
لبت، لبم وَ لبت ختم ماجرا اين است
ببوس تا كه مرا، قصه را تمام كنى:
شيراز ـ ۱۵ تير ماه ۱۳۸۵
پیرایه یغمایی
سینهی پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم، ولی پرواز را گم کرده ام
توشهی پایان من در خانهی آغاز ماند،
چل کلید خانهی آغاز را گم کرده ام
های و هویی دارم و در غربتم با این خروش،
سازم، اما زخمهی دمساز را گم کردهام
در نمازم، راز دارم با خدای چاره ساز
راز را گم کرده ام، همراز را گم کرده ام
همنوا با خویش بودم در گذار زندهگی،
هم نوا و هم نوا پرداز را گم کرده ام
چشم در راهم نگاهم بیکران را آرزوست
حاصل اما ؛ چشم و چشم انداز را گم کرده ام
کودک شیطان عشقام،درس ومشقم عشق وعشق
راه مکتب خانه ی شیراز را گم کرده ام . . .
|