_  
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۳۶۱ ـ ۱۲ بهمن ۱۳۸۶

 No. 361 - Friday 1 February 2008

 
 

   

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


   

دریایی ‌( ۶ )

یدالله رویایی

 

در پیش چشم تشنه‌ی من، برگشود

دریا، کتاب سبزِ خیال

بیگانه ماند بر سر امواج

افسانه‌ی زوال،

آشفته از سکون گران، زیر پای من،

لرزیده صخره در غم شط‌‌ ها و رودها

آزرده از فریب زمین، گم شدم ز خویش؛

در من شکفت شوق وصالِ کبودها:

 

 

            ـ ای مژده‌ی  اطاعت دستان و زانوان!

ای انتظارهای دراز غریزه‌ها!

با زیور رضایت آرایشم دهید.

ای برکشیده در تن من التهاب‌ها!

با کام دختران کف آرامشم دهید.

ای جام‌های پُر گل و مست جزیره‌ها!

آن دورها چه می‌گذرد،

در ذهن روشن کف‌ها؟

 

 

 

کف‌ها، به عشوه می‌نگرند اما،

در تیره عمق‌ها، تبِ رنگین آب را

رقصان به روی شانه‌ی هر موج،

در برکشیده کودک مست حباب را.

 

 

 

خورشید، ریخت بر سر دریا

نیش هزار دسته‌ی زنبور.

و آن‌گاه در فضا،

پر زد هزار زورق موسیقی

افشان زلف، پیکر دریا به روی نور.

در جشنِ آب‌ها،

شعر سفید کف‌ها رقصید،

                        بی‌اعتنا به ساحل.

                                                و ز ساحل:

 

 

            ـ ای روشنانِ کف!

            ای جذبه‌تان چو واژه‌ی نازای بخت،

            کش نام، در گشوده بهشتِ فریب را

            کش جلوه، جان ز شوق تب‌آلود می‌کند؛

            لب تشنه می‌کشاندم از جاده‌های خشک

>>>>

 


 بدون شرح

شبنم کشفی

 امروز

چشمانی از تو

ریخته بر دستانم

و

دستانی كه

در من شكل می‌گیرند

تابوتم را سفارش می‌دهند

باید بروم . . .

 

زیر پوست تو هم چیزی راه می‌رود

چه خیال كرده‌ای؟!

ستاره‌ام را هنوز خودم می‌توانم بچینم.

 

>>>

آواره‌ام ز چشمه‌ی مقصود می‌کند؛

ای دل‌ربای پیکرکان سپید تن!

من، با شما نشسته به رویا،

سودای خاک زین پس، بر من دریغ باد!

سرشار باد خاطرم از نازهای آب

( چون ذهن من ز عقده‌ی ناباز)

 

تن خسته ز التهاب روان‌ها زمین‌ ــ

تنهاتر از من مانده‌ست

در من نمی‌دود نفسِ کام:

شط ‌ها و رودها همه بی‌اعتنا،

بی‌رحم‌ها روان‌اند از پیشِ چشم من

 

 

            ای جذبه‌ها! سپیدتنان کف!

برفِ روانِ اندامِ بی‌قرارتان،

با مژده‌ی اطاعت دستانم،

پیوند آب و آتش دارد.

یک لحظه با کلید درد من،

با خط موج‌ها، بگشایید ــ

بر اب ترانه‌ی شب‌های شاد را.

لختی برای من بسرایید

ای دختران کف!

معبود دیریاب هوس زاد را.

 

 

پیغام‌های دورِ من اما به اشتیاق،

چون بر فراز روشن دریا گریختند،

دوشیزه‌گان کف، تنِ عریانِ خویش را،

در بازوان تشنه‌ی گرداب ریختند . . .

 

 

ساحل خموش مانده و بر روی سایه‌ام،

مردی گشاده دست تمنا،

بر پهنه‌های دور،

با او کتاب آبی‌ی دریا،

نقشِ هزار جذبه‌ی رنگین:

                        ـ ای مژده‌ی  اطاعت دستان و زانوان!

                        ای دخترانِ کف!

 

 

 

 باد از کرانِ دور،

از آب‌ها غبار برافشاند.

جنجالِ مرغ‌ها تن دریای رام را

در تار و پود مبهم صدها صدا کشاند.

 

سروده شده در بین سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۴

 


 

شعری از افسانه عزب دفتر

 

مراقب باش

یک اتفاق ساده

دریا را به رودخانه می کشاند

ابر را خاطره می کند

و نقشه های جهان را

نقش بر آب

کافی‌ست

قصه را عوض کنیم

 

   
 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۳۶۱ ـ ۱۲ بهمن ۱۳۸۶

 No. 361 - Friday 1 February 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

اسماعیل خویی

خستویم ـ ای دریغ! ـ که بس دیر زیستم:

بی آن‌که روشن آید برمن که کیستم.

آوار ِ هیج درد بنشکستم، ای شگفت!

نه سنگ‌ام و نه روی و نه پولاد، چیستم؟

در حیرتم که کور نشد دیده‌گان ِ من

چندین که در نبودن ِ یاران گریستم.

امَا زمان چه کُند و چه تُند است! آه، من

بس ماه و سال یا که یکی لحظه زیستم؟

چه می­­رَوَد! چه می­بَرَدم رود ِ عمر، کاش

می­شد بایستانم­اش و خود بایستم!

هم‌چون حباب، بر سر ِ این آب ِ پُر شتاب،

تا چشم برگشودم، دیدم که نیستم!

چندم سپتامبر ۲۰۰۵ ـ بیدرکجای لندن

 

 

پانویس برای خط زدن:

اندوه دیگران خورم، اما در انزوا:

مردم گریزی از دل و جان مردمی­ستم.

 

 


 

حسین منزوی

(۱۳۸۳ـ ۱۳۲۵ خورشیدی)

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
 مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
 مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
 مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا رودی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
 به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
 کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
 کنار سایه
ی قندیل ها در غار رویایت
 خیالی ، وعده‌یی ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده‌یی ،‌یادی
 به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت
 اگر باید زنی هم‌چون زنان قصه ها باشی
 نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
 که من با پاک‌بازی های ویس و شور رودابه
خوشت می‌دارم و دیوانه‌گی های زلیخایت
 اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
 کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
 کمک کن مثل ابلیسی که آتش‌وار می تازد
 شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
 کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه
ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
 مرا آن نیمه
ی دیگر بدان آن روح سرگردان
 که کامل می شود با نیمه
ی خود ، روح تنهایت

 


 

 

 

هوشنگ ابتهاج (هـ .ا. سايه)

ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كنى

از اين سراى كهن راهى كجام كنى؟

در اين جهان غريبم، از آن رها كردى

كه با هزار غم و درد آشنام كنى.

بسم نواى خوش آموختى و آخر عمر

صلاح كار چه ديدى كه بى نوام كنى.

چنين عبث نگهم داشتى به عمر دراز

كه از ملازمت همرهان جدام كنى.

تو خود هر آينه جز اشك و خون نخواهى ديد

گرت هواست كه جام جهان نمام كنى

مرا كه گنج دو عالم بهاى مویى نيست

به يك پشيز نيارزم اگر بهام كنى.

زمانه كرد و نشد، دست جور رنجه مكن

به صد جفا نتوانى كه بى‌وفام كنى.

هزار نقش توام در ضمير مى آيد

تو خواستى كه چو سايه، غزل‌سرام كنى

لب تو نقطه‌ی پايان ماجراى من است

بيا كه اين غزل كهنه را تمام كنى.


منصور اوجى

پايان قصه

( ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كنى:  هـ . ا.ـ سايه )

بپرسمت چو مرا ماجرا تمام كنى

به روز واقعه خود راهى‌ی كجام كنى؟

به آن سراى ورایى به ملكت ملكوت؟

به عطر سايه‌ی آن ناكجا رهام كنى؟

خوشا تفرج بی‌وقت قلم‌رو عطر

چه وقت مى رسدم وقت تا صدام كنى؟

نويد آمدنت داده‌اى به بردن من

بيا، بيا كه بدين طرفه آشنام كنى

كه اوج آرزويم كوچ تا مقام شماست

خوش آن دقيقه كه اين آرزو روام كنى.

رسيد آن دم موعود در فراز كنم

سلام بر تو فرستم، مرا سلام كنى.

سلام بر تو شگفتا تو در حضورى و نور

تو آمدى كه از اين خاك‌دان جدام كنى.

شميم عطر تو اين‌جاست عطر آن آغوش

ز هوش مى بريم تا كه عطر سام كنى.

تو را ز خود نشناسم چه لحظه‌یى چه دمى

خداى من به برم گير تا خدام كنى

لبت، لبم وَ لبت ختم ماجرا اين است

ببوس تا كه مرا، قصه را تمام كنى:

شيراز ـ ۱۵ تير ماه ۱۳۸۵

 


 

پیرایه یغمایی

سینه‌ی پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم، ولی پرواز را گم کرده ام
توشه‌ی پایان من در خانه‌ی آغاز ماند،
چل کلید خانه‌ی آغاز را گم کرده ام
های و هویی دارم و در غربتم با این خروش،
سازم، اما زخمه‌ی دم‌ساز را گم کرده‌ام
  در نمازم، راز دارم با خدای چاره ساز
راز را گم کرده ام، هم‌راز را گم کرده ام
 هم‌نوا با خویش بودم در گذار زنده‌گی،
هم   نوا و   هم نوا پرداز را گم کرده ام
  چشم در راهم نگاهم بی‌کران را آرزوست
حاصل اما ؛ چشم و چشم انداز را گم کرده ام
کودک شیطان عشق‌ام،درس ومشقم عشق وعشق
راه مکتب خانه ی شیراز را گم کرده ام  . . .

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه