|
مولوی
جلال الدین محمد بلخیی رومی
( سده ی هفتم هجری)
مستیی امروز من نیست چو
مستیی دوش
مینکنی باورم؟ کاسه بگیر
و بنوش
غرق شدم در شراب، عقل مرا
برد آب
گفت خرد: «الوداع بازنیایم
به هوش.»
عقل و خرد در جنون رفت ز
دنیا برون
چونکه ز سر رفت دیگ،
چونکه ز حد رفت جوش
این دل مجنونِ مست بند
بدرید و جَست
با سرمستان مپیچ، هیچ مگو،
رو خموش!
صبحدم از نردبان گفت مرا
پاسبان
کـ « ز سوی هفتم فلک دوش
شنیدم خروش.»
گفت زحل زهره را: «زخمه
آهسته زن
وی اسد، آن ثور را شاخ
بگیر و بدوش.»
خون شده بین از نهیب شیر
به پستان ثور
شیر فلک را نگر، گشته ز
هیبت چو موش
گرم کن، ای شیر، تک، چند
گریزی چو سگ؟
جلوه کن ای ماهرو، چند
کنی روی پوش
چشم گشا، شش جهت شعشعهی
نور بین
گوش گشا سوی چرخ، ای شده
چشم تو گوش
بشنو از جان سلام، تا برهی
از کلام
بنگر در نقشگر، تا برهی
از نقوش
گفتمش: «ای خواجه رو هر چه
شود گو بشو
صافم و آزاد نو، بندهی
دُردی فروش.»
ترس و امید تو را هست
حواله به عقل
دانه و دام تو را هست
شکاری وحوش
دردی دردش مرا چون به
حمایت گرفت
با من از اینها مگو،
کار تو
است
آن،
بکوش
کمال الدین اسماعیل
خلاق المعانی کمال الدین
اسماعیل اصفهانی
(سدهی هفتم قمری)
ز آن شب که با تو دست در آغوش کردهام
یک باره ترکِ صبر و دل و هوش کردهام
هرچ آن نه عشق توست به بازی شمردهام
هرچ آن نه یاد توست فراموش کردهام
در چشم من شدهست یکی دانه ی گهر
هر نکتهیی که از دهنت گوش کردهام
خالی بشد دماغ من از مستی و خمار
ز ان بادهها که از لب تو نوش کردهام
بر چرخ میرسید خروش دل از فراق
او را به وعدههای تو خاموش کردهام
از چشم نیم خواب تو امروز روشن است
آن نالهها که من ز غمت دوش کردهام
دستم که زیر سنگ فراق است هر شبی
تا روز با غم تو در آغوش کردهام
پرسیدم از دلم که چرا دوری از برم
گفتا که خود فرا رخِ نیکوش کردهام
|
هَمگَر
مجدالدین همگر
( سدهی هفتم قمری)
وقت آن است که مستان سحر برخیزند
میی آذرگون در جام بلورین ریزند
عیش سازند و می آرند وسماع آغازند
پای کوبند و به یکبار نشاط انگیزند
شاهدان چون طلب جام می و رود کنند
عاشقان از سر جان و رَهِ تن برخیزند
گاهِ مستی چو سر از خواب گران بردارند
هر یکی در سر زلف صنمی آویزند
نو عروسان چمن هر سحری جلوه کنند
نقشبندان صبا رنگ بهار آمیزند
هر سحر ابر گهربار و نسیم سحری
بر سر سبزه و گل لاله و مرجان ریزند
لشکر بلبل ترکی لقب ایند به باغ
خیل زاغ حبشی روی همه بگریزند
گاهِ آن است که هر صومعه بدرود کنند
زاهدان نیز حکایت ز می و دود کنند
عراقی
شیخ
فخرالدين ابراهيم جوالقىی همدانى
(سدهی هفتم قمری)
خیزید، عاشقان، نفسی شور و شر کنیم
وز های و هو، جهان همه زیر و زبر کنید
از تاب سینه آتشی اندر جگر زنیم
وز آب دیده سینهی تفسیده تر کنیم
در ماتم خودیم، بیا، زار بگرییم
خاکستر جهان همه بر فرق سر کنیم
نعره ز جان زنیم، همه روز تا به شب
ناله ز درد دل همه شب تا سحر کنیم
تا چند چاشت ما همه از خوان غم بود؟
تا کی وجوه شام ز خون جگر کنیم؟
آهی برآوریم، سحرگه، ز سوز دل
زین بخت خفته را دمی از خواب برکنیم
زاری کنان به درگه دلدار خود رویم
نعرهزنان به پیش سرایش گذر کنیم
باشد که یک نفس نظری سوی ما کند
دزدیده آن نفس به رخ او نظر کنیم
آن لحظه از عراقی، باشد که وارهیم
گر زو رها شویم، سخن مختصر کنیم
|