_  
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۳۹۱ ـ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۷

 No. 391 - Friday 5 September 2008

 
 

   

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


 

   

 

زنِ چهارم

منوچهر آتشی

(۲ مهر ۱۳۱۰ تا ۲۹ آبان ۱۳۸۴خورشیدی)

 

 

زنی از مه درآمد ــ نارنجی ــ

و عذارش خیسِ شبنم

. . . . . . . . . .

از بازی‌های کودکی جدا شدم

اسب چوبینم را

به طویله‌ی آتش بستم

. . . . . . . . . .

کوشیدم ایستگاه قطار اختراع نشده ی روستا را

در مه بی قرار بامداد پیدا کنم

 

    *    *   

 

زنی از کوچه درآمد

ــ کوچه‌ی شهری از بیرق باران حرف

 گفت : سلام !

گفت :

از زن از مه درآمده ، در آمده ام

و تاقی‌ی سردرِ سرایم

به ارتفاع قامت بالنده‌ی شماست

( و آن زنِ از مه سلام رساند و گفت : «فراموش کردی؟ به همین زودی ؟»)

. . . . . . . . . .

دفتر شعرم را به فراش پیر «دبستان نیما» سپردم

کوشیدم ایستگاه قطار زیرزمینی شهر تمدن را

در زیر دست و پای صداها و آهن و عضله پیدا کنم

 

    *    *   

 

زنی از تالار «انجمنِ روابطِ زنانِ بینِ سیاره‌گان» درآمد

گفت : سلام !

گفت

من از زن از کوچه درآمده ، درآمده ام

و خانه‌یی ایمن ازسرب در اعماق زمین و ویلایی در «کیوان» دارم

که نخل های نوری اش

 دل‌خواه قمریان حیران شعرهای هنوز روستایی‌ی شماست

(و آن زن از کوچه درآمده سلام رساند و گفت : «فراموشش کن!»

. . . . . . . . . .

 خودکار بیکم را به «موزه ی جدید التأسیس هنرهای منسوخ» واگذاشتم

کوشیدم ایستگاه فضایی‌ی باستانی‌ی «نمیر» را پیدا کنم

 

    *    *   

 

زنی از باد درآمد از حوالی‌ی زعفران زاران شرق

گفتم سلام!

گفت : با بادها معاصرم

و از درون جان هیچ زنی

از هیچ برهه و کوچه‌یی نیامده ام اما

نسبت دوری دارم

با ابتدای کودکی‌ی خودم و انتهای پیری شما

و خانه‌یی دارم در باد

که ازبهار به پاییز می کوچد و از زمستان به قلب الاسد

و تاق سردرش

رنگین کمانی است که گاهی هست و اغلب نیست

. . . . . . . . . .

تیشه‌یی از نبیره ی فرهاد ها خریدم وُ

به کوه های نو خیز کهکشان گریختم

زن چهارم

پشت سرم ویله کرد

پیرزنی از مه

آن‌جا در انتظار توست که طلسمی از دروغ به گردن دارد

 و راز را

به گوش‌های سنگین تو خواهد ریخت.

 

۲۵ خرداد ۱۳۷۷ ـ بوشهر

 

 

چهار شعر از

 بیژن جلالی

(۱۳۷۸ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی)

 

۱

برای تو بوده است

سکوت من

در سالیان دراز

و اینک برای توست

که می گویم

از سکوت گذشته ام

 

۲

از زبان‌ اندوه‌ است‌

که‌ نام‌ تو را می‌شنوم‌

ای‌ گل‌

زیرا نیامده‌

بازمی‌گردی‌

 

۳

چه سعادتی است

وقتی که برف می‌بارد

دانستن این‌که

تن پرنده‌ها گرم است

 

۴

به ناگاه تورا می‌نامم

و با تو سخن می‌گویم

و به دست‌های خود می‌نگرم

که پر از توست

و در سرتا پای خود

تن تورا حس می‌کنم

نام تو در سرم می‌پیچد

که رساتر از های و هوی دنیاست

ولی تو را به فراموشی می‌سپارم

چون باغبانی که

گل‌ها را به سکوت باغ می‌سپارد

زیرا باز به سوی تو خواهم آمد

زیرا به ناگاه تورا خواهم نامید

و با تو سخن خواهم گفت

 


 

باران نیست

لیلا فرجامی

 

چیزی بر سرم زده ست که باران نیست

صدف‌هایِ زیرخاک

با لب‌های دوخته شان

حرفی از مروارید

نخواهند زد.

 

هر شب

دنیا را دیده ام که پس ازعشق‌بازی اش

مثل مردی سیگار می کشد

و به دخترانی که دوباره فردا فریب اش را خواهند خورد،

پشت می کند.

 

چیزی بر سرم زده ست که باران نیست.

 

آن بالا

خدا هم پرنده ی تنهایی‌ست

که برای ابرها می خواند

 



 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۳۹۱ ـ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۷

 No. 391 - Friday 5 September 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

مولوی‌

جلال الدین محمد بلخی‌ی رومی

( سده ی هفتم هجری)

 

مستی‌ی امروز من نیست چو مستی‌ی دوش  

می‌نکنی باورم؟ کاسه بگیر و بنوش 

غرق شدم در شراب، عقل مرا برد آب  

گفت خرد: «الوداع بازنیایم به هوش.» 

عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون  

چون‌که ز سر رفت دیگ، چون‌که ز حد رفت جوش 

این دل مجنونِ مست بند بدرید و جَست  

با سرمستان مپیچ، هیچ مگو، رو خموش! 

صبح‌دم از نردبان گفت مرا پاسبان  

کـ‌ « ز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش.» 

گفت زحل زهره را: «زخمه آهسته زن  

وی اسد، آن ثور را شاخ بگیر و بدوش.» 

خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور  

شیر فلک را نگر، گشته ز هیبت چو موش 

گرم کن، ای شیر، تک، چند گریزی چو سگ؟  

جلوه کن ای ماه‌رو، چند کنی روی پوش 

چشم گشا، شش جهت شعشعه‌ی نور بین  

گوش گشا سوی چرخ، ای شده چشم تو گوش 

بشنو از جان سلام، تا برهی از کلام  

بنگر در نقش‌گر، تا برهی از نقوش 

گفتمش: «ای خواجه رو هر چه شود گو بشو  

صافم و آزاد نو، بنده‌ی دُردی فروش.» 

ترس و امید تو را هست حواله به عقل   

دانه و دام تو را هست شکاری وحوش 

دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت  

با من از این‌ها مگو، کار تو است آن، بکوش

 


 

کمال الدین اسماعیل

خلاق المعانی کمال الدین اسماعیل اصفهانی

(سده‌ی هفتم قمری)

 

ز آن شب که با تو دست در آغوش کرده‌ام

یک باره ترکِ صبر و دل و هوش کرده‌ام

هرچ آن نه عشق توست به بازی شمرده‌ام

هرچ آن نه یاد توست فراموش کرده‌ام

در چشم من شده‌ست یکی دانه ی گهر

هر نکته‌یی که از دهنت گوش کرده‌ام

خالی بشد دماغ من از مستی و خمار

ز ان باده‌ها که از لب تو نوش کرده‌ام

بر چرخ می‌رسید خروش دل از فراق

او را به وعده‌های تو خاموش کرده‌ام

از چشم نیم خواب تو امروز روشن است

آن ناله‌ها که من ز غمت دوش کرده‌ام

دستم که زیر سنگ فراق است هر شبی

تا روز  با غم تو در آغوش کرده‌ام

پرسیدم از دلم که چرا دوری از برم

گفتا که خود فرا رخِ نیکوش کرده‌ام

 

 

هَمگَر

مجدالدین همگر

( سده‌ی هفتم قمری)

 

وقت آن است که مستان سحر برخیزند

می‌ی آذرگون در جام بلورین ریزند

عیش سازند و می آرند وسماع آغازند

پای کوبند و به یک‌بار نشاط انگیزند

شاهدان چون طلب جام می و رود کنند

عاشقان از سر جان و رَهِ تن برخیزند

گاهِ مستی چو سر از خواب گران بردارند

هر یکی در سر زلف صنمی آویزند

نو عروسان چمن هر سحری جلوه کنند

نقش‌بندان صبا رنگ بهار آمیزند

هر سحر ابر گهربار و نسیم سحری

بر سر سبزه و گل لاله و مرجان ریزند

لشکر بلبل ترکی لقب ایند به باغ

خیل زاغ حبشی روی همه بگریزند

گاهِ آن است که هر صومعه بدرود کنند

زاهدان نیز حکایت ز می و دود کنند

 


 

عراقی

شیخ فخرالدين ابراهيم‏ جوالقى‌ی همدانى

(سده­ی هفتم قمری)

 

خیزید، عاشقان، نفسی شور و شر کنیم  

وز های و هو، جهان همه زیر و زبر کنید 

از تاب سینه آتشی اندر جگر زنیم  

وز آب دیده سینه‌ی تفسیده  تر کنیم 

در ماتم خودیم، بیا، زار بگرییم  

خاکستر جهان همه بر فرق سر کنیم 

نعره ز جان زنیم، همه روز تا به شب  

ناله ز درد دل همه شب تا سحر کنیم 

تا چند چاشت ما همه از خوان غم بود؟  

تا کی وجوه شام ز خون جگر کنیم؟ 

آهی برآوریم، سحرگه، ز سوز دل  

زین بخت خفته را دمی از خواب برکنیم  

زاری کنان به درگه دلدار خود رویم  

نعره‌زنان به پیش سرایش گذر کنیم 

باشد که یک نفس نظری سوی ما کند  

دزدیده آن نفس به رخ او نظر کنیم 

آن لحظه از عراقی، باشد که وارهیم 

 گر زو رها شویم، سخن مختصر کنیم 

 





 

 
       

 

 
       

بالای صفحه