|
پرده برداشتهام از غم پنهانی چند
به زیان می رود امروز گریبانی چند
سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست
پهلوی من بنشانید پریشانی چند
بس خرابیم ز یکدیگرمان نشناسند
ماندهایم از ده غارت زده ویرانی چند
گشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد
فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند
هیچ دل را ستم حادثه مجروح نکرد
که نه لعل تو بر ان ریخت نمکدانی چند
هیچکس را سرپایی نزد ایام که ما
پشت دستی نگزیدیم به دندانی چند
چشم بر فیض «نظیری» همه خوبان دارند
کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند
سنجر
میر محمدهاشم «سنجر» کاشانی
طبل رحیل میزنند صبر گران رکاب ما
وه که رسید چون عنان نوبت پیج و تاب
ما
ابر نکرده تربیت چشمه نداده پرورش
آب زدیده میخورد مزرعهی خراب ما
ما همه شب چو زلف او تافتهایم تا
سحر
صبح چو بیغمان زده خنده بر اظطراب
ما
دور به کام تا بود، نشأه تراود از
قدح
بخت چو رو ترش کند، سرکه شود شراب
ما
جسم غلط نمای را مظهر دات حق شمر
آب حیات جو شد از ناحیت سراب ما
روز ز بیم طعن اگر شرم کنی ز آمدن
ای مه چارده درآ ، نیم شبی به خواب
ما
«سنجر» اگر چه سر به سر شعر تو
دلکش است لیک
از همه ی سفینه شد این غزل انتخاب
ما
|
شانی
وجیهالدین نسف آقای تکلو «شانی»
من شعله ی آتشکدهی عشق و جنونام
کـ از سوز دل افروخته بیرون و
درونم
آب جگرم خون شد و خون جگر آتش
زین بیش ترقی چه کند صبر و سکونم
عمریست که خمیازهکش بزم خمارم
دیری ست که ته جرعه خور جام نگونام
هر چند که از تاب و تب عشق ضعیفام
هر چند که در چنگ غم عشق زبونام
در پای جگر پاره شود دامن گردون
چون از ته دل جوش زند دریی خونم
جانان به سر آمد و جان از تن من رفت
افسوس که بگذشت و ندانست که چونام
وارستهام از طعنه ی ارباب نصیحت
دیوانه و مستام چه غم از سحر و
فسونم
بر مرگ دلم صبح دوم جامه دریده
هم روی خراشیده و هم موی بریده
ملک
ملک محمد قمی
ساکن بزم محبت را به خواهش کار نیست
خلوت عشقاست اینجا آرزو را یار
نیست
با وجود آنکه کس نشنیده بوی این
شراب
هر دو عالم در نوردیدیم یک هشیار
نیست
از طواف کعبه طالب را غرض دیدار
توست
ورنه حظی از تماشای در و دیوار
نیست
گو بکش در کشتم ما هر دو عالم تیغ
جور
یار اگر یار است هیچ اندیشهی اغیار
نیست
برقع از عارض بکش بگذار تا باشد
نهان
حُسن اگر این است ما را طاقت دیدار
نیست
گام ما را کفر و ایمان بر نمیارد
«ملک»
آنچه من میخواستم در سبحه و زنار
نیست |