_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۳۹۹ ـ جمعه ۹ آبان ۱۳۸۷

 No. 399 - Friday 30 October 2008

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

 

نیلوفر

هوشنگ ابتهاج ( هـ. الف. سایه)

 

ای کدامین شب !

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

تا بلغزد بر بلور برکه‌ی چشم کبود تو

پیکر مهتاب‌گون دختری، کـ‌ از دور

با نگاه خویش می جوید

بوسه‌ی شیرین روزی آفتابی را

از نوازش‌های گرم دست‌های من.

 

 

 

دختری نیلوفرین شب‌رنگ مهتابی

می‌تپد بی‌تاب در خواب هوسناک امید خویش.

پای تا سر یک هوس: آغوش.

و تنش لغزان و خواهش بارمی‌جوید

چون مه پیچان به روی دره های خواب آلودِ

[سپیده دم

بسترم را.

تا بلغزد از طلب سرشار

هم‌چو موج بوسه‌ی مهتاب

روی گندم زار،

 تا بنوشد در نوازش‌های گرم دست‌های من

شبنم یک عشق وحشی را.

 

 

 ای کدامین شب !

بک نفس بگشای سیاهت را

 

تهران، آذر ۱۳۳۱


حرف های روپوش سرمه‌یی

گراناز موسوی

 

 

حتا تمام ابرهای جهان را به تن كنم

باز ردایی به دوشم می افكنند

تا برهنه نباشم

این جا نیمه ی تاریك ماه است

دستی كه سیلی می زند

نمی داند

گاهی ماهی‌ی تنگ

عاشق نهنگ می شود

بی‌هوده سرم داد می كشند

نمی‌دانند

دیگر ماهی شده‌ام

و رودخانه‌ات از من گذشته است

نمی‌خواهم بیابان های جهان را به تن كنم

و در سیاره‌یی كه هنوز رصد نكرده اند

نفس بكشم

حتا اگر باد را به انگشت نگاری ببرند

ردّ ِ بوسه‌ات را پیدا نمی‌كنند

 

به كوچه باید رفت

گرچه ماشین ها از میان ما و آفتاب می گذرند

به كوچه باید رفت

این همه آسمان در پنجره جا نمی‌شود.

 

می خواهم در جنوبی ترین جای روحت

آفتاب بگیرم

چراغ سقفی به درد شیطان هم نمی‌خورد

آن كه پرده را می‌كشد

نمی‌داند

همیشه صدای كسی كه آن سوی خط ایستاده

فردا می رسد

بگذار هر چه می خواهند

چفت در را بیندازند

امشب از نیمه‌ی تاریك ماه می‌آیم

وتمام پرده ها و رداها را

تكه تكه خواهم كرد

بگذار برای بادبادك و شب تاب هم

اتاقی حوالی‌ی جهنم اجاره كنند

من هم خواهم رفت

می خواهم پیراهنم را به آفتاب بدهم.

  

اردیبهشت ۱۳۷۶

 

نمي توانم گفت‏‎‎

هوشنگ چالنگی

 

 

 

با تو اين راز نمي توانم گفت‏

ـ در کجاي دشت نسيمي نيست

که زلف را پريشان کند

آرام

آرام

از کوه اگر مي گويي

آرام تر بگوي!‏

برکه‌یي که شب از آن آغاز مي شود‏

ماهي اندو هگين مي گردد‏

و رشد شبانه‌ي علف‏

‏ پوزه اسب را مرتعش مي کند‏

آرام !‏

آرام !‏

از دشت اگر مي گويي.‏

گياهي که در برابر چشم من قد مي کشد‏

در کدامين ذهن است

به جز گوسفندي که‏

اينک پيشاپيش گله مي آيد

آه مي‌دانم

اندوه خويشتن رامن

صيقل نداده ام!‏

بتاب ؛ روياي من‏

به گياه و بر سنگ

که اينک؛ معراج توراآراسته ام من

گرگي که تا سپيده دمان بر آستانه ي ده مي ماند‏

بوي فراواني در مشام دارد‏

صبحي اگر هست‏

بگذار با حضور آخرين ستاره

در تلاوتي ديگر گونه آغاز شود

ستاره ها از حلقوم خروس

تاراج مي شوند‏

تا من از تو بپرسم

ـ اکنون ؛ اي سرگردان !‏

در کدام ساعت از شب‌ايم؟

انبوهي جنگل است که پلک مر‏ا

بر يال اسب مي خواباند‏

و ستاره‌یي غيبت مي کند‏

تا سپيده دمان را به من باز نمايد.‏

ميراث گريه ؛ آه

در خانه ام

سينه به سينه بود.

 


 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۳۹۹ ـ جمعه ۹ آبان ۱۳۸۷

 No. 399 - Friday 30 October 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

نظیری

میرزا محمدحسین نظیری نیشابوری

( پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی سده‌ی یازدهم قـمری)

 

پرده برداشته‌ام از غم پنهانی چند

به زیان می رود امروز گریبانی چند

سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست

پهلوی من بنشانید پریشانی چند

بس خرابیم ز یک‌دیگرمان نشناسند

مانده‌ایم از ده غارت زده ویرانی چند

گشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد

فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند

هیچ دل را ستم حادثه مجروح نکرد

که نه لعل تو بر ان ریخت نمک‌دانی چند

هیچ‌کس را سرپایی نزد ایام که ما

پشت دستی نگزیدیم به دندانی چند

چشم بر فیض «نظیری» همه خوبان دارند

کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند


 

سنجر

میر محمدهاشم «سنجر» کاشانی

( پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی سده‌ی یازدهم قـمری)

 

طبل رحیل می‌زنند صبر گران رکاب ما

وه که رسید چون عنان نوبت پیج و تاب ما

ابر نکرده تربیت چشمه نداده پرورش

آب زدیده می‌خورد مزرعه‌ی خراب ما

ما همه شب چو زلف او تافته‌ایم تا سحر

صبح چو بی‌غمان زده خنده بر اظطراب ما

دور به کام  تا بود، نشأه تراود از قدح

بخت چو رو ترش کند، سرکه شود شراب ما

جسم غلط نمای را مظهر دات حق شمر

آب حیات جو شد از ناحیت سراب ما

روز ز بیم طعن اگر شرم کنی ز آمدن

ای مه چارده درآ ، نیم شبی به خواب ما

«سنجر» اگر چه سر به سر شعر تو دل‌کش است لیک

از همه ی سفینه شد این غزل انتخاب ما

 

 

شانی

وجیه‌الدین نسف آقای تکلو «شانی»

( پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی سده‌ی یازدهم قـمری)

 

من شعله ی آتش‌کده‌ی عشق و جنون‌ام

کـ از  سوز دل افروخته بیرون و درونم

آب جگرم خون شد و خون جگر آتش

زین بیش ترقی چه کند صبر و سکونم

عمری‌ست که خمیازه‌کش بزم خمارم

دیری ست که ته جرعه خور جام نگون‌ام

هر چند که از تاب و تب عشق ضعیف‌ام

هر چند که در چنگ غم عشق زبون‌ام

در پای جگر پاره شود دامن گردون

چون از ته  دل جوش زند دری‌ی خونم

جانان به سر آمد و جان از تن من رفت

افسوس که بگذشت  و ندانست که چون‌ام

وارسته‌ام از طعنه ی ارباب نصیحت

دیوانه و مست‌ام چه غم از سحر و فسونم

بر مرگ دلم صبح  دوم جامه دریده

هم روی خراشیده و هم موی بریده

 


 

ملک

ملک محمد قمی

( پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی سده‌ی یازدهم قـمری)

 

ساکن بزم محبت را به خواهش کار نیست

خلوت عشق‌است این‌جا آرزو را یار نیست

با وجود آن‌که کس نشنیده بوی این شراب

هر دو عالم در نوردیدیم یک هشیار نیست

از طواف کعبه طالب را غرض دیدار توست

ورنه حظی از تماشای  در و دیوار نیست

گو بکش در کشتم ما هر دو عالم تیغ جور

یار اگر یار است هیچ اندیشه‌ی اغیار نیست

برقع از عارض بکش بگذار تا باشد نهان

حُسن اگر این است ما را طاقت دیدار نیست

گام ما را  کفر و ایمان بر نمی‌ارد «ملک»

آن‌چه من می‌خواستم در سبحه و زنار نیست

 
       

 

 
       

بالای صفحه