_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۴۰۰ ـ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۸۷

 No. 400 - Friday 7 November 2008

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

آقا توکا

نیما یوشیج

«علی اسفندیاری»

(۲۱ آبان ۱۲۷۹ تا ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی)

 

به روی در، به روی پنجره ها،

به روی تخته های بام، در هر لحظه‌‌ی مقهور رفته؛ باد می کوبد،

 

 

نه از او پیکری در راه پیدا.

نیاسوده دمی بر جا، خروشان ست دریا

و در قعر نگاه، امواج او تصویر می بندند

 

 

هم از آن گونه‌کان بود

ز مَردی در درون پنجره بر می شود آوا:

«دو دوک دوکا! آقا توکا! چه کارت بود با من؟».

در این تاریک دل شب، نه زو بر جای خود چیزی قرارش.

 

 

«درون جاده کس نیست پیدا.

پریشان است افرا،» گفت توکا.

«به رویم پنجره ت را باز بگذار

به دل دارم دمی با تو بمانم

به دل دارم برای تو بخوانم.»

 

 

ز مَردی در درون پنجره مانده ست ناپیدا نشانه.

فتاده سایه اش در گردش مهتاب، نامعلوم از چه سوی، بر دیوار؛

وز او هر حرف می ماند صدای موج را از موج،

ولیک از هیبت دریا.

 

 

«چگونه دوستان من گریزان اند از من!» گفت توکا.

«شب تاریک را باردرون وهم است یا رؤیای سنگینی ست!»

و با مردی درون پنجره بار دگر برداشت آوا:

«به چشمان اشک ریزان‌اند طفلان.

من‌ام بگریخته از گرم زندانی که با من بود،

کنون مانند سرما درد با من گشته لذت ناک.

به رویم پنجره ت را باز بگذار،

به دل دارم دمی با تو بمانم

به دل دارم برای تو بخوانم«

 

 

ز مردی در درون پنجره آوا، ز راه دور می آید:

«دو دوک دوکا، آقا توکا!

همه رفته اند، روی از ما بپوشیده،

فسانه شد نشان انس هر بسیار جوشیده

گذشته سالیان بر ما.

نشانده بارها گل شاخه تر جسته از سرما.

اگر خوب این، وگر ناخوب

سفارش های مرگ اند این خطوط ته نشسته؛

به چهر ره‌گذر مردم که پیری می‌نهدشان دل شکسته.

دل ات نگرفت از خواندن؟

از آن جان ات نیامد سیر؟»

 

 

در آن سودا که خوانا بود، توکا باز می‌خواند

و مردی، در درون پنجره آواش با توکا سخن می گفت:

«به آن شیوه که در میل تو آن می بود

پی ات بگرفته نو خیزان به راه دور می‌خوانند،

بر اندازه که می دانند.

به جا در بستر خارت، که بر امیّد تردامن گل روز بهارانی،

فسرده غنچه ای حتی نخواهی دید و این دانی.

به دل ای خسته آیا هست

هنوزت رغبت خواندن؟»

 

 

ولی توکاست خوانا.

هم از آن گونه کـ اوّل بر می آید باز

ز مَردی در درون پنجره آوا.

به روی در، به روی پنجره ها،

به روی تخته های بام، در هر لحظه‌ی مقهور رفته؛ باد می کوبد

نه از او پیکری در راه پیدا.

نیاسوده دمی بر جا، خروشان است دریا.

و در قعر نگاه، امواج او تصویر می بندند.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۲۷

 

 

درخت من

محمود کویر

 

 

هنوز پاییز بود

که این درخت گیلاس

از پشت همین پنجره

اول آمد، اینجا ، کنار من

نشست پشت میز

وحالا، آرام آرام

می آید میان خواب هایم

و انگار

آوازی قدیمی می بارد از برگ هایش

که رنگ چمدان عنابی مرا دارد

و هنوز پاییز است.

 

 


 

 

پرده‌خوانی‌ی تهران

پگاه احمدی

 

 

 

از میدان ِ ارگ،

تا این هوا که زورخانه‌تر از ماست ،

از تیمچه

 تا زیرِ رگ ِ شکسته‌ی پستان،

گروه گروه  گروگان، توی دهان ِ سرخم هست

متقال وُ کودری‌ام را  بدون شناسنامه گذر داده‌ام

وَ این هوا آن‌قدر مرده است

که دیگر پوست، فشارم نمی‌دهد

پنجره‌یی بی دامن که رو به آفتاب گردان‌هاست

وَ کودکی که بین خاک ِ رُس خوابید،

آجرها را سرخ،  در زمان چیده ست.

کاری کن «ناصرخسرو»، دردم بیاورد

وَ کارد،

از سقط جنین ِ حکومتم  بترسد!

نقاشی‌ها را کنده‌ایم وُ هنوز نفهمیده‌ایم

این‌جا برای لخت کردن دیوا‌ها 

از کدام سِمَت ِ بی اشراف

باید اجازه  گرفت؟

هر بار که می پرم،

هوا نگران‌تر می‌شود

وَ کسی سینه‌خیز، ترسان، پشت ِ نیم‌کره‌ی ساعت است.

قبری سیاه‌پوش، راه می‌رود وُ سقف،

تا رودخانه  توی خون ِ «گلوبندک» است.

بین خطوط راه راه ِ زمین،

خالی‌ام

وَ هر دفعه خواب می‌بینم

دریا پایش را به سنگ بسته وُ دیگر

وقت ِ میان ِ پارچه وُ شن رفتن است

چرا بترسم؟

وقتی که از صدای قلبم هم

بوی عطر «ناصریّه» می‌آید

بوی اذان ِ « مَروی»‌ی تهران،

شرجی‌ی نخلی که آفتاب را خم می کند

وَ قوسی از ردیف ِ کمربندهای سربازی

هنوز جفت ِ قمقمه‌های وحشت است!

باران، با سیاه‌رگش باز می‌شود

وَ رنگ‌های نقالی

پرده‌خوانی‌ی بازار را نیمه کاره رها می‌کنند.

 

مرداد ۱۳۸۱ 

 














 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۴۰۰ ـ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۸۷

 No. 400 - Friday 7 November 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

ظهوری

مولانا نورالدین محمد ظهوری‌ی تُرشیزی

( پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی سده‌ی یازدهم قمری )

 ـ سده‌ی هفدهم میلادی ـ

 

در دم تیغِ نگه تن به تپیدن دهیم

سرمه ی حیرت کشیم دیده به دیدن دهیم

از روش جلوه‌یی آه به راه افکنیم

وز خلش غمزه‌یی خون به چکیدن دهیم

بند نقابی کشیم، تیغ و ترنج آوریم

یوسف یعقوب را کف به بریدن دهیم۱

از خس و خار رهی جیب گلستان کنیم

برگ گل و لاله را نوک خلیدن دهیم

فرق ببردیم پیش زخم نگه داشت دست

در پس زانوی حیف لب به گزیدن دهیم

گوشه‌ی دامان آه  ماند ته کوه ضعف

اشک سبک گام را پای دویدن دهیم

بهر تماشای حُسن در ره شاهین عشق

فاخته‌ی عقل را بال پریدن دهیم

آمده نزدیک لب حرف کسی، دور نیست

گر بُن هر هر موی را گوش شنیدن دهیم

محمل دل در حرم پای به دامان کشید

بُختی‌ی امید را سر به چریدن دهیم

بخت «ظهوری» به جد دامن دولت گرفت

بازوی اقبال را زور کشیدن دهیم

 

۱ ـ در داستان یوسف و زلیخا آمده است که زنانی که میهمان زلیخا بودند از دیدن زیبایی‌ی یوسف کف دستشان را، به جای نارنجی که در دست داشتند، بریدند.


کامل

قوام‌الدین عبدالله طباخ جهرمی

( پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی سده‌ی یازدهم قمری )

 ـ سده‌ی هفدهم میلادی ـ

 

می نوش که بنیاد جهان بر سر آب است

چیزی که ز خویشت برهاند می‌ی ناب است

با اهل خرابات خمار است مکافات

در نامه ی مستان نه ثواب و نه عقاب است

با نشأه‌ی می پاک مدار از غم پیری

بیمی ز خزان نیست اگر ریشه در آب است

آن به که به مستی و خرابی گذرد عمر

چون کار جهان عاقبت کار خراب است

مست است کسی کز خودی‌ی خویش برآید

این‌جا غرض از می نه خیال است و نه خواب است

ای ساقی‌ی مستان به زکات سر ساغر

رحمی که میان من و مستی شکر آب است

دامان تو از کف نگذاریم در این دیر

 تا کوزه‌ی ما را نمی از عهد شباب است

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم

 

 

فُرقتی

میرزا ابوتراب بیگ فُرقتی ی جوشقانی

( پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی سده‌ی یازدهم قمری )

 ـ سده‌ی هفدهم میلادی ـ

 

ساقی بده آن باده که خون دلِ کان است

آن می که چو جان در بدن شیشه روان است

آن شعله که در دیده‌ی گُم گشته‌ی راهش

چون آتش طور از شجر تاک عیان است

شمع لگن شیشه که چون چهره برافروخت

پروانه‌ی جان گرد سرش در طیران است

آن باده ی صافی که زجامش بتوان دید

هر راز که در سینه‌ی افلاک نهان است

روشنگر آیینه‌ی عیش دل ما شو

ز آن می که ز نور رخ او شعله دخان است

ما طاقت هجران می‌ی ناب نداریم

بر هفته ی ما بار شب جمعه گران است

مخمور چو در محکمه‌ی شرع در آییم

اول سخن از دعوی غبن رمضان است

ما خشک لبان تشنه‌ی دیدار شراب‌ایم

تا کاسه‌ی ما گشت تهی خانه خراب‌ایم

 


 

حیاتی

حیاتی ی گیلانی

(سده‌ی یازدهم قمری)

 ـ سده‌ی هفدهم میلادی ـ

 

کس نیست که دامن به چراغم نفشاند

صرصر نشود نوبر باغم نفشاند

از نازکی ی خوی تو ترسم که از این پس

بوی تو صبا هم به دماغم نفشاند

مرهم چه تمنا کنم، ار عشق همین است

جز آتش و الماس به داغم نفشاند

از عشرت امروزه‌ی من پرس که ساقی

می‌نوشد و جز خون به ایاغم نفشاند

آن‌کس که دهد پند من از عشق حیاتی

گو روغن خود را به چراغم نفشاند

 











 
       

 

 
       

بالای صفحه