|
سحابی
کمالالدین سحابیی استرآبادی
[ سدهی دهم هجری قمری / شانزدهم میلادی]
آن لعل به کام در نیامد مارا
آن باده به جام در نیامد مارا
از عشق نه عقل گشت آگاه نه علم
این صید به دام در نیامد مارا
¨
¨
¨
عشق آمد و هر زبان و هر سود بسوخت
جز وجه ابد هرچه که بنمود بسوخت
یعنی به جهان هستیام آتش زد
هر چیز در او سوختنی بود بسوخت
¨
¨
¨
هرجا عشق است کام و ناکام کجاست
سیمرغ اسیر دانه و دام کجاست
افسانهی هر دو کُون بر دل خواندم
او مینالد همان که آرام کجاست
¨
¨
¨
ای عشق به درد تو سری می باید
با مردم چشم خود خطایت باید
چشمی داری و عالمی در نظرت
دیگر چه معلم چه کتابت باید
¨
¨
¨
ای دعوی عشق کرده آیین تو کو؟
قطع نظر از عقل، دل و دین تو کو؟
ای دم زده از داغ وفا لاله صفت
پیراهن چاک چاک خونین تو کو؟
نَوعی
محمدرضا نَوعی ی
خبوشانیی مشهدی
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم
میلادی]
ما نقب زدیم از در دل راه حرم را
همچون مژه در دیده شکستیم قدم را
همزاد بهار است خزان در چمن ما
دادیم به می آب گل شادی و غم را
برگ گلاش از ابله خوناب مچیناد
آن کز رگ دل آب دهد خار قدم را
آن دوزخیانیم که مشاطهی قدرت
گلگونه ز خاکستر ما داد ارم را
مشاطهی حُسن تو همان حُسن تو اولی
کس زحمت دهقان ندهد باغ ارم را
با وصل تو تعیین مکان شرط ادب نیست
در معبد و در دیر پرستند صنم را
. . . . . . . . .
. . .
. . . . . . . . .
. . .
|
غیاثا
غیاثالدین علی منصف
اصفهانی
[ پایانهی سدهی دهم تا
آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]
بی تو نتواند کسی دیدن رخ میخانه را
تا تو رفتی دشمنی شد باده و پیمانه را
هر شراری را که بینی آفت صد خرمن است
میتواند سوختن یک شمع صد پروانه را
¨
¨
¨
ما به ذوق خود به دام دوستی افتادهایم
منتی بر صید مرغ ماا نباشد دانه را
هست دور از عقل واپس دادن جام شراب
میتوان خوردن اگر زهر است یک پیمانه را
¨
¨
¨
بر سر عشق محال است که ما خون نکنیم
هرکه را دوست توای دشمنیاش چون نکنیم
خاطر از رهگذر دوستیی ما جمع است
آنچه گفتیم به شمشیر دگرگون نکنیم
«منصف» از جور زمان شکوه مکن تا ماهم
سر حرفی نگشاییم و دلی خون نکنیم
¨
¨
¨
مجروح شد از شکوهی دوران لب ما
ماتمکده شد بهشت از یارب ما
ما را چه غم از روز قیامت که بود
آبستن صد روز قیامت شب ما
انیسی
یولقلی بیگ انیسی ی
شاملو
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم
میلادی]
نشیمن کرد شهبازی به سروی
که صید خود کند رعنا تذروی
قضا را در کمیناش بود صیاد
گذار باز در دام وی افتاد
چو پر زد تا خلاصی یابد از بند
بر او پیجد از نو رشته یی چند
بر آن شد تاش بگشاید به منقار
که هم بر گردناش پیچید ز آن تار
برآورد آهی از جان غماندوز
که چون من کیست در عالم سیهروز
پیی صید آمدم با خاطر شاد
شدم آخر اسیر دست صیاد
گر این فکرم به خاطر نقش میبست
که صیاد دگر صیاد را هست
قدم ننهادمی هرگز در این باغ
به یاد صید دل را کردمی داغ |