|
بی
دل دهلوی
ابوالمعالی میرزا عبدالقادر عظیم آبادی
[سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]
ای پرفشان، چون بوی گل، پیرنگی از
پیراهنات
عنقا شوم تا گرد من یابد سراغ دامنات
با صد حدوثِ کیف و کم، از مزرعِ نازِ
قدم
یک ریشه بر شوخی نزد تخمِ دو عالم
خرمنات
تنزیه صد شبنم حیا، پرودهی تشبیه تو
جانْ صد عرق آب بقا گل کردهی لطف
تنات
تجدید ناز آشفتهی رنگِ لباس آراییات
بیپردهگی، دیوانهی طرحِ نقاب
افکندنات
در نوبهارِ لمْ یَزَل جوشیده از باغِ
ازل
نُه آسمان گل در بغل یک برگِ سبزِ
گلشنات
دل را به حیرت کرده خون، بر عقل زد
برقی جنون
شورِ دو عالمْ کاف و نون، یک لب به حرف
آوردنات
هرجا برون جوشیدهای خود را به خود
پوشیدهای
در نور شمعات مضمحل فانوسیی
پیراهنات
جوشِ محیط ِ کبریا، بر قطره زد
آیینهها
ما را به ما کرد آشنا هنگامهی ما و
منات
حُسن حقیقت رو به رو، سعی ی فصولِ
آیینه جو
«بیدل» چه پردازد، بگو، ای یافتن نا
جستنات!
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم
میلادی]
ما حال خویش بی سر
و بی پا نوشتهایم
روز فراق را شب یلدا نوشتهایم
قاصد به هوش باش که بر یک جواب تلخ
عرض هزارگونه تمنا نوشتهایم
شیرینتر از حکایت ما نیست قصه یی
تاریخ روزگار سراپا نوشتهایم
روی نکو معالجهی عمر کوته است
این نسخه از علاج مسیحا نوشتهایم
تحقیق حال ما ز نگه میتوان نمود
حرفی ز حال خویش به سیما نوشتهایم
بر ما مسلّم است که منشور راستی
بس واژگونتر از خط ترسا نوشتهایم
ما از خط پیاله و معشوق نگذریم
درس صلاح تا به همینجا نوشتهایم
هر جادویی که کلک «نظیری» نموده است
خود کردهایم باطل و خود را نوشتهایم
|
کوثری
میر عقیل کوثری ی همدانی
[سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]
یکی را عزم سیر بیستون شد
که بیند کوهکن را حال چون شد
چگونه میتراشد سنگِ خارا
چساناش هست بی شیرین مدارا
در آن کُهسار سنگ آن سحر پیشه
به ناخن میتراشد یا به تیشه
ز خسرو باک دارد یا ندارد
کند اندیشه یا پروا ندارد
چو سوی بیستون شد مرد هشیار
به حیرت شد تماشاگر در آن کار
جگر پر شعله عاشق پیشهیی دید
زجان بگذشته بی اندیشهیی دید
که از پولاد چنگ خاره فرسا
بریدی لخت لخت آن کوه خارا
چو دست خاره فرسا برگشادی
بریدی کوهی و پرتاب دادی
زدی چون تیشه بر سنگ آن هنرور
ز تیغ غمزه بودی بودی کارگرتر
ز کندی گر نبردی تیشه فرمان
خراشیدی رخ خارا به مژگان
نه پروای سر و نه بیم جان داشت
همیشه نام شیرین بر زبان داشت
ز بس لذت ز نام دوست دیدی
چو بردی نام شیرین لب مکیدی
پیی تسکین جان حسرت آیین
بریده بود تمثالی ز شیرین
ز دیبا بر رخاش بسته نقابی
به ابری کرده پنهان آفتابی
دمی شوقش بریدی سنگ خاره
دمی کردی بر آن صورت نظاره
زمانی دیده بر پایش نهادی
سرشک حسرت از مژگان گشادی
به خود میگفت مرد کار دیده
فراق مهوشان بسیار دیده
عچب از غیرت فرهاد دلتنگ
کز اینسان نقش شیرین کنده بر سنگ
خوشا عشق و خوشا ناکامیی عشق
خوشا هر لحظه بیآرامیی عشق
خوشا کاری که عشقاش هست معمار
که باشد کوهکن مزدور آن کار
سنجر کاشانی
میرمحمد هاشم کاشانی (سنجر)
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم
میلادی]
طبل رحیل میزند صبر گران رکاب ما
وه که رسید چون عنان نوبت پیچ و تاب ما
ابر نکرده تربیت چشمه نداده پرورش
آب ز دیده میخورد مزرعهی خراب ما
ما همه شب چو زلف او تافتهایم تا سحر
صبح چو بیغمان زده خنده بر اظطراب ما
دور به کام تا بود، نشئه تراود از قدح
بخت چو رو ترش کند، سرکه شود شراب ما
جسم غلط نمای را مظهر ذات حق شمر
آب حیات جوشد از ناحیتِ سراب ما
روز ز بیم طعن اگر شرم کنی ز آمدن
ای مه چارده درآ نیم شبی به خواب ما
«سنجر» اگر چه سر به سر شعر تو دلکش است لیک
از همهی سفینه شد این غزل انتخاب ما |