_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۴۵۵ ـ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

  No. 455 - Friday 4 December 2009

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


 

   

 

بیانیه‌ي نفرت

یداله رویایی

 

نگاه می‌کنم و

از سنت، ازمحافظه، از آیین

نفرت می‌کنم                                   

از فاضل، از میانه رو، ازمرده شور

وَ ازعتیقه ، از کفن، از کافور

نفرت می‌کنم                                    

 

از  نبش قبر و  از  قالب، از  قاری

وز شکل های تکراری

از سطحی، از کلیشه، از کهنه  از  کهن

-از کهنه در شمایل ِ نو

وز نو در التزام ِ کهنه -

از حجره، از  قم و از  کدکَن

نفرت می‌کنم                                  

 

و از تمام آنان که خوابِ قرون رفته می بینند

از رجعت، از فرورفتن

نفرت می‌کنم                                   

 

از آن‌که از اصیل، از دیگر، از متفاوت می‌ترسد

وز شکل های شادِ شکستن می‌ترسد

زهد و ریا و مصلحت و رندی

کِشتِ دروغ

- فرهنگِ آخوندی -         

از بَربَر از بسیج و از  باتون

از قتل و از‌شقاوت، از  قاتون

 

از وهن و از شکنجه، از آزار

از اعتراض های خاموش

وَ اعتراف های ناچار

از مغزهای شسته، از شستن

نفرت می کنم                                 

 

از صدای حلقه‌های بسته درضمیر و حلفه‌های بی‌ضمیر

از زخم و از زنجیر

از گشت‌های به اسم ِالله

- روی زمین ِخدا عفونتِ الله-

 از حوض و از حوزه،  ازبوي گَند

از گنبد و مناره، از گوسفند،

از آفتابه، از لیفه، از  اِزار

از چاهکِ ولایت

تا چاهِ انتظار،

تسبیح و کفش‌کَن

نفرت می‌کنم                                

 

از قارچ های زهر:

از خود و خار ـ همهمه‌ی دستار -

از لاش‌خوارهای موعظه، از منبر

از تازیانه و از چنبر،

از غارت، از غنیمت

- بال ِ سیاهِ شولا برلاشه های خوردن -

از بُردن

نفرت می‌کنم                             

 

 

در چهارراه های خطابه

از فکرهای روشن، از روشنان ِفکر

- مُعَبّرها -

که از خطا و خواب طلایی شان دایم

تعبیرهایی بی‌توبه می کنند

از توبه، از خجالت

از رسم وراه گفتن، امّا

از خبط خود نگفتن

از گفتنِ نگفتن

نفرت می‌کنم  

 

                           

 

از چشم های بسته، مشت های باز

(یا مشت‌های بسته، چشم های باز؟)

از آبروی ریخته، آویخته از حرف

از حرف های بی‌وقت از پسران ِ وقت

- وقتی برای گفتن -

از ریختن، آویختن

نفرت می‌کنم                              

 

وقتی که ارتجاع

چون بختکی نفس گیر

- صدها هزارتُن تهوع و تقلید -

بر شعر اوفتاده است

و پاسداران ادیب، ادیبان ِ پاسدار

- دربانان ِحجره های ادبیاتِ دربسته -

در پشتِ دردهای سیاه و دَرهای سیاه

کج‌خنده‌های دیروزرا  امروز می‌کنند

ذوق زبان

از آب دهان محتضران می‌ریزد

و هیچ نسلی ازهیچ منظری بر نمی‌خیزد

از نوحه، از ردیف و قافیه، از شعر انجمن

نفرت می‌کنم

 

کفتارهای فتوا، موقوفه خوارها

که با سکوت شان

هضم ِجنایت می‌کنند

و یا که خود جنايت هضم مي کنند

 

ازموريانه هاي مُعرّب، کرم عروض

دردانه های "بیت" ، انگل ها

- حافظان حدیث و آیه و آیت

         ازشيخکان ِ شاعر ،  پرورده هاي سنت ،

وز توله هاي "سنت شکن"

نفرت مي کنم

 

 از صوفیانه، از شطح

از خرقه، از پوست

از لکه های فتح  بر دست های دوست

از دوستان ِ با من‌دشمن

نفرت می‌کنم

 

 

وقتی که شاعران حقیقی خاموش اند

دیگر نمی‌نویسند

یا آنکه می‌نویسند

و رازهای کوچک و فنی شان را

از انزواهاشان بیرون نمی‌دهند

و مرگِ شاعران ِ بی‌مرگ

پنهان و بی سخن می‌ماند

از ماندن،

از احتضار و از مردن           

نفرت می کنم                                      

 

من می‌روم و نفرتِ من می‌مانَد

من می‌روم و آنکه می‌آید هم

با آنچه از من می‌ماند

نفرت می‌کند

 

با آن‌چه می‌ماند از من

من، - بعدِ من-

در بودن و نبودن

نفرت می‌کنم .

                      

 ( بخشي از يک بيانيه )

   پاريس  ۱۹۸۲ ــ دست‌کاري، اوت ۲۰۰۹ ( مرداد ۱۳۸۸)

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۴۵۵ ـ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

  No. 455 - Friday 4 December 2009

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

بی دل دهلوی

 ابوالمعالی میرزا عبدالقادر عظیم آبادی

[سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

ای پرفشان، چون بوی گل، پی‌رنگی از پیراهن‌ات

عنقا شوم تا گرد من یابد سراغ دامن‌ات

با صد حدوثِ کیف و کم، از مزرعِ نازِ قدم

یک ریشه بر شوخی نزد تخمِ دو عالم خرمن‌ات

تنزیه صد شبنم حیا، پروده‌ی تشبیه تو

جانْ صد عرق آب بقا گل کرده‌ی لطف تن‌ات

تجدید ناز آشفته‌ی رنگِ لباس آرایی‌‌ات

بی‌پرده‌گی، دیوانه‌ی طرحِ نقاب افکندن‌ات

در نوبهارِ لمْ یَزَل جوشیده از باغِ ازل

نُه آسمان گل در بغل یک برگِ سبزِ گلشن‌ات

دل را به حیرت کرده خون، بر عقل زد برقی جنون

شورِ دو عالمْ کاف و نون، یک لب به حرف آوردن‌ات

هرجا برون جوشیده‌ای خود را به خود پوشیده‌ای

در نور شمع‌ات مضمحل فانوسی‌ی پیراهن‌ات

جوشِ محیط ِ کبریا، بر قطره زد آیینه‌ها

ما را به ما کرد آشنا هنگامه‌ی ما و من‌ات

حُسن حقیقت رو به رو، سعی ی فصولِ آیینه جو

«بی‌دل» چه پردازد، بگو، ای یافتن نا جستن‌ات!


 

نظیری

میرزا محمدحسین نظیری نیشابوری

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

ما حال خویش بی سر و بی پا نوشته‌ایم

روز فراق را شب یلدا نوشته‌ایم

قاصد به هوش باش که بر یک جواب تلخ

عرض هزارگونه تمنا نوشته‌ایم

شیرین‌تر از حکایت ما نیست قصه یی

تاریخ روزگار سراپا نوشته‌ایم

روی نکو معالجه‌ی عمر  کوته است

این نسخه از علاج مسیحا  نوشته‌ایم

تحقیق حال ما ز نگه می‌توان نمود

حرفی ز حال خویش به سیما نوشته‌ایم

بر ما مسلّم است که منشور راستی

بس واژگون‌تر از خط ترسا نوشته‌ایم

ما از خط پیاله و معشوق نگذریم

درس صلاح تا به همین‌جا نوشته‌ایم

هر جادویی که کلک «نظیری» نموده است

خود کرده‌ایم باطل و خود را نوشته‌ایم

 


 

 

کوثری

میر عقیل کوثری ی همدانی

[سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

یکی را عزم سیر بیستون شد

که بیند کوه‌کن را حال چون شد

چگونه می‌تراشد سنگِ خارا

چسان‌اش هست بی شیرین مدارا

در آن کُهسار سنگ آن سحر پیشه

به ناخن می‌تراشد یا به تیشه

ز خسرو  باک دارد یا ندارد

کند اندیشه یا پروا ندارد

چو سوی بیستون شد مرد هشیار

به حیرت شد تماشاگر در آن کار

جگر پر شعله عاشق پیشه‌یی دید

زجان بگذشته بی اندیشه‌یی دید

که از پولاد چنگ خاره فرسا

بریدی لخت لخت آن کوه خارا

چو دست خاره فرسا برگشادی

بریدی کوهی و پرتاب دادی

زدی چون تیشه بر سنگ آن هنرور

ز تیغ غمزه بودی بودی کارگرتر

ز کندی گر نبردی تیشه فرمان

خراشیدی رخ خارا به مژگان

نه پروای سر و  نه بیم جان داشت

همیشه نام شیرین بر زبان داشت

ز بس لذت ز نام دوست دیدی

چو بردی نام شیرین لب مکیدی

پی‌ی تسکین جان حسرت آیین

بریده بود تمثالی ز شیرین

ز دیبا بر رخ‌اش بسته نقابی

به ابری کرده پنهان آفتابی

دمی شوقش بریدی سنگ خاره

 دمی کردی بر آن صورت نظاره

زمانی دیده بر پایش نهادی

سرشک حسرت از مژگان گشادی

به خود می‌گفت مرد کار دیده

فراق مهوشان بسیار دیده

عچب از غیرت فرهاد دل‌تنگ

کز اینسان نقش شیرین کنده بر سنگ

خوشا عشق و خوشا ناکامی‌ی عشق

خوشا هر لحظه بی‌آرامی‌ی عشق

خوشا کاری که عشق‌اش هست معمار

که باشد کوه‌کن مزدور آن  کار

 


 

سنجر کاشانی

میرمحمد هاشم کاشانی (سنجر)

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

طبل رحیل می‌زند صبر گران رکاب ما

وه که رسید چون عنان نوبت پیچ و تاب ما

ابر نکرده تربیت چشمه نداده پرورش

آب ز دیده می‌خورد مزرعه‌ی خراب ما

ما همه شب چو زلف او تافته‌ایم تا سحر

صبح چو بی‌غمان زده خنده بر اظطراب ما

دور به کام تا بود، نشئه تراود از قدح

بخت چو رو ترش کند، سرکه شود شراب ما

جسم غلط نمای را مظهر ذات حق شمر

آب حیات جوشد از ناحیتِ سراب ما

روز ز بیم  طعن اگر شرم کنی ز آمدن

ای مه چارده درآ  نیم شبی به خواب ما

«سنجر» اگر چه سر به سر شعر تو دلکش است لیک

از همه‌ی سفینه شد این غزل انتخاب ما

 
       

 

 
       

بالای صفحه