_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۴۵۶ ـ جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸

  No. 456 - Friday 11 December 2009

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

 

سمفونی‌‌ی دهم

منوچهر آتشی

 [ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

 

 

۱

بر این موسیقیِ باران خورده

هم بادبان می‌روند صداها و حباب

 تا زانو در آب است پاهایِ درازِ نُت‌ها

و بیشتر از قایق‌هاست

شمارِ پروانه‌ها و سنجاقک‌ها

و آوازِ شبان هنوز از فراسوی نی‌زارهایِ دور به گوش می‌رسد

(چنان که به گوش می‌رسد، هنوز- از درونِ جعبه‌ی پیانوی بتهوون- ملودی پایان اُفلیا)

 

 

۲

 حالا اُریب می‌بارد و شتابنده می‌گذرد رگبار

و کمتر از بادبان‌هاست، شمارِ سنجاقک‌ها و پروانه‌ها

 و بیشتر از قایق‌هاست شمارِ قاطرها

 -که تا شکم در آب اند و عرّاده‌های توپ می‌گذرانند از دانوب-

[هشدار !‌ آب نَبَرد بتهوون را، میزِ بتهوون را

دفترها، سمفونی‌ها، ملودی‌ها را، هشدار!

ناپلئون دارد می‌آید...]

 

 

۳

حالا

با آن که اُریب‌تر می‌بارد، با آن که شتابنده‌تر رگبار

با آن که پیاپی

شلیک می‌شوند توپ‌ها، و تمام سمفونی

در آب، اجرا می‌شود و در آتش و دود

با آن که بیشتر از قاطرهاست        شمارِ سربازها

و

 با آن که بیشتر از سربازهاست        شمارِ فراریان و کوچنده‌گانِ از شهر و روستا

 با این همه

 پاهایِ درازِ نُت‌ها درازتر می‌شود و آب از زانوهاشان نمی‌گذرد هرگز

 و میزِ بتهوون کشتی نوح شده است

- با «جفت»های نواهای        فرودتر از پچ پچ‌های اُفلیا با خود

و «جفت»های صداهای         فرازتر از هیاهوی «هاملت» با روح

و «تاق»های صداهای بهتر از هرّای توپ‌ها

-که در آب‌ها خاموش می‌شود        گلوله‌هاشان حالا-

و تمام پیانوهای اروپا        قایق‌های نجات شده اند

 و می‌برند کودکان و زنان را        به جزیره‌یی ایمن

(و پشت میزش بتهوون

شناور است بر اقیانوس‌های اطلسِ آرام و می‌راند

در سمت‌های ساحلِ خود انگار و

انگار نمی‌شنود چیزی اصلا ً).

 

 

۴

حالا فروکش کرده رگبار و نم نم می‌بارد باران

و تکه تکه کم کم آبی می‌شود گوشه‌های آسمان

 و سنجاب‌ها بیرون می‌آیند از اِشکاف‌ها

و از درخت‌ها بالا می‌روند و مثل «پرسش»های بازیگوش، از بالا

 

زُل می‌زنند به پایین

و زمین،

از پساب‌های جنگ برآمده

 (چون کشتی‌ی به گِل نشسته‌ای، عیناً) و آدم‌ها

با مُژه‌های گِل‌آلود و دهان‌های مبهوت، می‌نگرند یک دیگر را پُرسان،

و

به هوشتر که می‌آیند می‌بینند

تمامی‌ی تجهیزاتِ ارتش‌های ناپلئون و هیتلر را

 که به گِل نشسته‌اند بر کناره‌ی دانوب و وُلگا

 و خوب می‌بینند، تنها

 دستی به التجا، دهانی تاریک، با بالی نیمه‌وا

بیرون زده از گِل و لای- از توپ‌ها وتانک‌ها و هواپیما-

و ایستاده است

 بالای پُشته‌‌یی «چایکوفسکی» و می‌نگرد به اروپا

- شاید به فکر سمفونی‌ی تازه‌‌یی- تا در آفتاب نواخته شود

نه در میانِ آتش و دود و آب،

یا قُوی تازه‌یی که نخواهد بمیرد

 در مویه‌ی مشایعتِ آواز خود،

(و نخواست- چایکوفسکی- یا نرسید که ببیند شَبحِ سهم‌آگینِ

استالین را فراز شانه‌ی خود

که دید «ولادیمیر» و خود را کُشت، پس از آن که نوشت:

 «دیگر نمی‌توانستم...»)

 

 

۵

 و حالا، که فروکش کرده باران و به خواب رفته بتهوون

 پشتِ میز بزرگش در آفتاب

(وشکسته‌های کشتی نوح، وصله‌ی ناوهای اتمی شده

و پیانوهای اروپا        قایق‌های رنگی‌ی تفریحی سرگردان در خلیج‌ها،

و نُت‌ها

 کوتوله‌هایی، در کارتون‌های کامپیوتری

که از سر و کول هم - بگو سر و کول دنیا-

 بالا می‌روند در تلویزیون‌ها)

 حالا

 او خوابِ سنجاقک‌ها و سنجاب‌ها را می‌بیند

و خواب آوازهای شبانی فراسوی نی‌زارهای سبز

و در هیاهوی جنگ‌های شبانه‌روزی بی‌افتخار، خواب سمفونی دهم را می‌بیند

- هم بتهوون

 هم اروپا

 هم ما . . .

۹/۸/۱۳۷۶ - بوشهر

 

 

دو شعر پیوسته از

زیبا کرباسی

 

 

 

بنا ۱

 

 

سرآمد: گزارشی از بنای فروریخته!

 

 

 

بنای رویین

خواهران ناتنی‌ی سیندرلا با پاشنه های بریده ی خونین توی کفش بلور

دُم اسب را دیده بودند رسیده تا دَم درگاه

بقیه داستان را از دهان خواب شنیدیم

و آن چند لکه‌ی خونین

 

 

 

بنای میانه

همه خواب آن نخل بومی بود

در باغچه‌یی که به قدش نمی آمد

سیخ مانده بود و نمی دانست

با آن کلاه قفقازی

چگونه در باد لزگی رفتار کند

 

 

 

زیربنا

بی شباهت به من

با شباهت های ساخته‌گی ناسازگاه

بی شباهت به من

دست از پا درازتر از دست

از راه می رسیدند

بی شباهت به من

با صورت‌های صورتی شده‌ی بی‌صورت

از شعرم آب خورده بود طفلی

با صدایی که آب و نی و نای یار نبود نمی شد

با گردن و انگشتان بی بلند من معشوق

بی نی‌نی‌ی کهربایی چشمی که تنها خواب دید و عمیق استخوانش شد.

 

 

 

 

بنا ۲

 

 

سرآخر: پس طرح بنای تازه ای ریختیم

 

طرز خوانش:

زیربنا

بنای میانه

بنای رویین

 

 

 

بنای رویین

تنها منم که نامش را می دانم

من نامش این بود

و همین کافی بود

برای ما شدن

ماآآآآآآآآآآآآآ

 

 

 

بنای میانه

سلول مکتوب زمین

بالب‌خند عمودی

و یک نشان

 

 

 

زیربنا

شاخ گاو

و دو تخم طلا

 


 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۴۵۶ ـ جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸

  No. 456 - Friday 11 December 2009

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

ظهوری

مولانا نورالدین محمد ظهوری‌ی تُرشیزی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

آشکارا گشت رازم، لطف پنهانی بس است

از گریبان شعله سر زد دامن افشانی بس است

هر نگاهی گشته زنجیری و بر پای دل است

چند از این دزدیده دیدن‌ها، نگهبانی بس است

عقل را شور جنون زیر و زبر دارد اگر،

زیر لب دیگر چه می‌گویی؟ فسون‌خوانی بس است

طبع من گرم است و شیرینی زیان می‌داردم

زهر چشمی از تبسم، شکرافشانی بس است

در خمار زهد خشک‌ام ساقی‌ی تردست کو

خرقه‌یی آلوده سازم پاک‌دامانی  بس است

کعبه را در تیره‌گی دارد صفای باطن‌ام

راه دیری پیش‌گیرم این مسلمانی بس است

سالکان آخر «ظهوری» ره به جایی می‌برد

محمل و پوشش همین گرد بیابانی بس است

 


 

فُرقتی

میرزا ابوتراب بیگ فُرقتی‌ی جوشقانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

مطرب نفسی هم‌نفس دردکشان شو

از باده لبی تر کن و مضراب زنان شو

در بزم در آی وز هلال سر ناخن

بر هم‌زن هنگامه‌ی ماه رمضان شو

در کینه ی ما چرخ به زُهّاد شریک است

در عیش تو هم از خدم پیر مغان شو

چون کاسه‌ی همسایه به هر جام که گیری

از نغمه‌ عوض بخش دل دردکشان شو

زآن باده که در سینه ی تنبور نهان است

در جرعه‌یی تأثیر کن و ساقی‌ی آن شو

ساقی نفسی شد که رخ جام ندیدیم

برخیز و به آوردن خورشید روان شو

بی ساغر می مجلس ما نور ندارد

چون مهر به مشاطه‌گی‌ی شاهدکان شو

ما خشک لبان تشنه ی دیدار شراب‌ایم

تا کاسه‌ی ما گشت تهی خانه خراب‌ایم


 

 

ملک

ملک محمد قمی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

آن‌که بر اوراق بُستان نقش‌های تازه بست

چهره ی گل را به خون عندلیبان غازه بست

راوی‌ی حُسن‌ات سر افشای سِرّ عشق داشت

هر زمان از قصه ی ما داستان تازه بست

کلفت از حد رفته بود امّا در آمد عشق و کرد

فتنه را از شهر بیرون و درِ دروازه بست

پُر شدم از باده‌ی وصال و خمارم کم نشد

خُم تهی گردید و نتوانم لب از خمیازه بست

عشق بر غوغا دلیر و حسن در شهرت حریص

چون تواند دست خاموشی درِ آوازه بست

شوق منزل را صفا داد و طرب مخمل گشاد

غصه را هی گشت و حسرت رَخت بر جمازه بست

بر گلستان سخن طبع «ملک» دستی بیافت

رنگ گل‌های معانی را به یک اندازه بست

 


 

شانی

وجیه‌الدین نسف آقای تکلو «شانی»

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

به سینه تیر خوش دل‌پذیر می‌آید

که هم‌چو روح به تن جای‌گیر می‌آید

زمین سینه نی ستان آرزو شده است

ز بس که ز آن مژه بارانِ تیر می آد

طمع به خون دلم کرده کودکی که هنوز

ز شَکَّرِ لب او بوی شیر می‌آید

کشید تیغ و چنان می رسد که پنداری

پی‌ی خلاصی‌ی چندین اسیر می‌آید

رسید عشق و به دل درد و غم هجوم آورد

هجوم می شود آن‌جا که میر می‌اید

سرایت غم هجران نگر که دی «شانی»

ز مجلس تو  جوان رفت و پیر می‌آید


 

شکیبی‌ی اصفهانی

محمدرضا اصفهانی (شکیبی)

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

ما گل بخار  و لعل بخارا گذاشتیم

گوهر به تلخ‌رویی‌ی دریا گذاشتیم

آتش زدیم بر  تر  و خشک امید و بیم

خرمن به برق و خانه به یغما گذاشتیم

دنیا شکار هر که شد آن کس شکار اوست

این صید پای بسته به صحرا گذاشتیم

آن‌جا که طی‌ی مرحله‌ی بی‌نشانی است

اول قدم به منزل عنقا گذاشتیم

کان یافتیم و دخل به خرج‌اش وفا نکرد

بی‌هوده بود کوشش ما، واگذاشتیم

هرچند ساختیم، زمانه به ما نساخت

یک رو شدیم و رسم مدارا گذاشتیم

 
       

 

 
       

بالای صفحه