|
سمفونیی دهم
منوچهر آتشی
۱
بر این موسیقیِ باران خورده
هم بادبان میروند صداها و حباب
تا زانو در آب است پاهایِ درازِ نُتها
و بیشتر از قایقهاست
شمارِ پروانهها و سنجاقکها
و آوازِ شبان هنوز از فراسوی نیزارهایِ دور به
گوش میرسد
(چنان که به گوش میرسد، هنوز- از درونِ جعبهی
پیانوی بتهوون- ملودی پایان اُفلیا)
۲
حالا
اُریب میبارد و شتابنده میگذرد رگبار
و کمتر از بادبانهاست، شمارِ سنجاقکها و
پروانهها
و بیشتر از قایقهاست شمارِ قاطرها
-که تا شکم در آب اند و عرّادههای توپ
میگذرانند از دانوب-
[هشدار ! آب نَبَرد بتهوون را، میزِ بتهوون را
دفترها، سمفونیها، ملودیها را، هشدار!
ناپلئون دارد میآید...]
۳
حالا
با آن که اُریبتر میبارد، با آن که
شتابندهتر رگبار
با آن که پیاپی
شلیک میشوند توپها، و تمام سمفونی
در آب، اجرا میشود و در آتش و دود
با آن که بیشتر از قاطرهاست شمارِ
سربازها
و
با آن که بیشتر از سربازهاست شمارِ
فراریان و کوچندهگانِ از شهر و روستا
با این همه
پاهایِ درازِ نُتها درازتر میشود و آب از
زانوهاشان نمیگذرد هرگز
و میزِ بتهوون کشتی نوح شده است
- با «جفت»های نواهای فرودتر از پچ
پچهای اُفلیا با خود
و «جفت»های صداهای فرازتر از هیاهوی
«هاملت» با روح
و «تاق»های صداهای بهتر از هرّای توپها
-که در آبها خاموش میشود گلولههاشان
حالا-
و تمام پیانوهای اروپا قایقهای نجات
شده اند
و میبرند کودکان و زنان را به
جزیرهیی ایمن
(و پشت میزش بتهوون
شناور است بر اقیانوسهای اطلسِ آرام و میراند
در سمتهای ساحلِ خود انگار و
انگار نمیشنود چیزی اصلا ً).
۴
حالا فروکش کرده رگبار و نم نم میبارد باران
و تکه تکه کم کم آبی میشود گوشههای آسمان
و سنجابها بیرون میآیند از اِشکافها
و از درختها بالا میروند و مثل «پرسش»های
بازیگوش، از بالا
زُل میزنند به پایین
و زمین،
از پسابهای جنگ برآمده
(چون کشتیی به گِل نشستهای، عیناً) و آدمها
با مُژههای گِلآلود و دهانهای مبهوت،
مینگرند یک دیگر را پُرسان،
و
به هوشتر که میآیند میبینند
تمامیی تجهیزاتِ ارتشهای ناپلئون و هیتلر را
که به گِل نشستهاند بر کنارهی دانوب و وُلگا
و خوب میبینند، تنها
دستی به التجا، دهانی تاریک، با بالی نیمهوا
بیرون زده از گِل و لای- از توپها وتانکها و
هواپیما-
و ایستاده است
بالای پُشتهیی «چایکوفسکی» و مینگرد به
اروپا
- شاید به فکر سمفونیی تازهیی- تا در آفتاب
نواخته شود
نه در میانِ آتش و دود و آب،
یا قُوی تازهیی که نخواهد بمیرد
در مویهی مشایعتِ آواز خود،
(و نخواست- چایکوفسکی- یا نرسید که ببیند شَبحِ
سهمآگینِ
استالین را فراز شانهی خود
که دید «ولادیمیر» و خود را کُشت، پس از آن که
نوشت:
«دیگر نمیتوانستم...»)
۵
و حالا، که فروکش کرده باران و به خواب رفته
بتهوون
پشتِ میز بزرگش در آفتاب
(وشکستههای کشتی نوح، وصلهی ناوهای اتمی شده
و پیانوهای اروپا قایقهای رنگیی
تفریحی سرگردان در خلیجها،
و نُتها
کوتولههایی، در کارتونهای کامپیوتری
که از سر و کول هم - بگو سر و کول دنیا-
بالا میروند در تلویزیونها)
حالا
او خوابِ سنجاقکها و سنجابها را میبیند
و خواب آوازهای شبانی فراسوی نیزارهای سبز
و در هیاهوی جنگهای شبانهروزی بیافتخار،
خواب سمفونی دهم را میبیند
- هم بتهوون
هم اروپا
هم ما . . .
۹/۸/۱۳۷۶
- بوشهر
|
دو شعر پیوسته از
زیبا کرباسی
بنا
۱
سرآمد:
گزارشی از بنای فروریخته!
بنای رویین
خواهران ناتنیی سیندرلا با پاشنه های بریده ی خونین توی کفش
بلور
دُم اسب را دیده بودند رسیده تا دَم درگاه
بقیه داستان را از دهان خواب شنیدیم
و آن چند لکهی خونین
بنای میانه
همه خواب آن نخل بومی بود
در باغچهیی که به قدش نمی آمد
سیخ مانده بود و نمی دانست
با آن کلاه قفقازی
چگونه در باد لزگی رفتار کند
زیربنا
بی شباهت به من
با شباهت های ساختهگی ناسازگاه
بی شباهت به من
دست از پا درازتر از دست
از راه می رسیدند
بی شباهت به من
با صورتهای صورتی شدهی بیصورت
از شعرم آب خورده بود طفلی
با صدایی که آب و نی و نای یار نبود نمی شد
با گردن و انگشتان بی بلند من معشوق
بی نینیی کهربایی چشمی که تنها خواب دید و عمیق استخوانش شد.
بنا
۲
سرآخر:
پس طرح بنای تازه ای ریختیم
طرز خوانش:
زیربنا
بنای میانه
بنای رویین
بنای رویین
تنها منم که نامش را می دانم
من نامش این بود
و همین کافی بود
برای ما شدن
ماآآآآآآآآآآآآآ
بنای میانه
سلول مکتوب زمین
بالبخند عمودی
و یک نشان
زیربنا
شاخ گاو
و دو تخم طلا
|