|
کامل
قوامالدین عبدالله طباخ (کامل) جهرمی
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری /
هفدهم میلادی ]
خواهم که ز خود دور کنم نام و نشان را
تا خدمت شایسته کنم پیر مغان را
لای ته خُم صاف کنم و آنگه و از وی
شویم ز دل خون شده غمهای جهان را
آفت همه جا هست مگر در کَنَفِ خُم
در دیر مغان راه نباشد حَدَثان را
مینوش و قدح گیر که هم عاقبتِ کار
ره بر سر آب است جهان گذرا را
از نشئهی خم بهره ندارد دل افلاک
آن شیشه از این باده نیالوده دهان را
خواهم که فراموش کنم محنت ایام
یک ره به لبم نِه سبک آن رطلِ گران را
ای ساقی ی سرمست به ما ده دو سه جامی
کز شوق می و نغمه گشاییم زبان را
ما صاف دلان دُردکش بزم الستایم
با نغمه و می لب به لب و دست به دستایم
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم هجری قمری / هفدهم
میلادی ]
۱
امروز یکی منام جهان را
کــ آتش زده رخت و خان و مان را
گر نام جهان برم دوباره
در آب همیکشم دهان را
گویی که به یک شکم بزادند
عهد وی و عهد بوستان را
۲
دم خشک است یا سرشک تری
هر چه در دستگاه خشک و تر است
خلف و ناخلف بزاد و بکشت
چار مادر که جفتِ نُه پدر است
در شکست خودم ز آتشِ دل
که شکست از درخت بارور است
اندر این دَیرِ چار دیواری
در و دیوار دشمن هنر است
۳
سرم چرخیست آبستن ز گردشهای گوناگون
گهی از باد گردان است و گاه از آب و گاه از خون
من از سوز درون یابم چو شاهد از رخِ زیبا
من از خون جگر بینم چو عاشق از لب میگون
گر از موی جنون بر سر شکرواری برافشانم
به زیر موی در پوشم همه آوازهی مجنون
|
دو
شعر از
حیاتی
ابوالفضل كمال الدين
حیاتیی گیلانی
[ آغازه ی سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]
۱
مست آمد و مست آمد با نرگس مست آمد
هم از لب و هم از چشم پیمانه به دست آمد
هر موجهی توفان را نوح دگری باید
هر جای که عشق آمد بر عقل شکست آمد
پیمانه بیارایید خمخانه تهی سازید
هان باده و هان ساقی کـ آن باده پرست آمد
بالایی ی سر عمر تا سی و چهل باشد
چون رفت چهل ز آن پس هنگام نشست آمد
از شش جهت عالم رو سوی دگر آور
تا چند « حیاتی» چند، خود عمر به شست آمد
۲
تا در فروبندم به خود غمخانهیی باید مرا
آباد کردهی همتآم، ویرانهیی باید مرا
از قصه ی فردا و دی عالم پریشان میشود
از گفت و گوی درد خود افسانهیی باید مرا
از کشتهای این جهان کــ آن خرمن گاو است و خر
نی خرمنی نی خوشهیی نی دانهیی باید مرا
گر تیر غازی میکشد از تیغ کافر راضیام
من تشنه ی خون خودم پیمانهیی باید مرا
منشین « حیاتی» پیش من شور مرا بر هم مزن
من عاشقام تو عاقلی، دیوانهیی باید مرا
نظام
میرزا نظامالدین دستغیب
شیرازی
[
آغازه ی سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]
بی رُخاش سوزش پنهان ز من باور نداشت
سوختم صد بار و خاکم رنگِ خاکستر نداشت
سینه را سوراخها کردی به پیکان ستم
خوب کردی کلبهی تاریک بود و در نداشت
گر به ما لطفی نمود آن تند خو عمدی
نبود
در کمان جور گویا ناوک دیگر نداشت
بس که شوق او صبا را گرم رفتن کرده بود
از چمن چون دید بویش برگ سبزی بر نداشت
لاف شعر آنکس تواند زد که مانند
«نظام»
گرد شعر کس نگشت و معنیی کس بر نداشت
|