_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

شماره‌ی ۴۵۸ ـ جمعه ۴ دی ۱۳۸۸

  No. 458 - Friday 25 December 2009

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


   

دو شعر از

اسماعیل شاهرودی (ا. آینده)

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

 

۱)  دقت

 

غنچه‌يی هست که شايد هرگز

نشکفد . . .

هست سربازی   می جنگد

با که؟

- نشناسد . . .

عاشقی هست که از کوی او شب همه شب

بگذرد ـ بگذرد . . .

هست يک مرد که او تيشه به دست از ره دور

سوی شهر آيد

آرام آيد . . .

شمع افروخته‌يی هست که خاموش شده ـ مرده . . .

چشمه‌يی هست که خشکيده . . .

بوسه خشکيده -:

به لب‌های زنی

بوسه يی هست که خشکيده ست . . .

ليکن

ای ملت

دقت!

 

۲) جوبار دست‌هات

 

آن شب كه دیدمت

آشفته بود موهات،

و

آشوب بود؛

از این سبب در آن‌جا آن شب

آشوب بود.

 

تا آن زمان كه

جوبار دست‌هات

آمد، گشود

رخساره زلال به دیدار دست‌هام، -

یعنی كه: دست‌هات

(این با كشیده‌گی ش

خط ‌های عمر و قلب)*

آمد، نشست

با دست‌های من

بر سیر عمر و قلب!

امشب ولی -

تا آن زمان كه

جوبار دست‌هات

آمد، گشود

رخساره‌ی زلال به دیدار دست هام، ـ

آن‌جا چنان كه عمر و قلب من آشوب بود

آشفته‌یی نبود،

امشب به غیر عمر و قلب من آن‌جا

آشفته‌یی نبود، ـ

تا آن زمان كه امشب آن‌جا

جوبار دست‌هات

آمد، گشود

رخساره‌ی زلال به دیدار دست‌هام، ـ

یعنی كه: دست‌هات

(این با كشیده‌گی‌ش

خط‌‌های عمر و قلب)

آمد، نشست

با دست‌های من . . .

 

تهران - ۱۷شهریور۱۳۵۴

* خط‌ های عمر و قلب: دو خط از خط ‌های كف دست

 

شعری از

کبوتر ارشدی

 

*     *     *

 

این سیب هیچ‌وقت سیب نبوده است

یا نیم خورده‌ای    روی ترنج فرش

مانده از انقطاع باریک دو نگاه

یا دست نخورده‌ای     از گنجه‌های کنج غروب

 

 

فردا تکلیف درخت‌ها را روشن می‌کنم

یک پرده از کمال‌الملک

نیم پرده از جامه‌دران

ردی از گنجشک‌های صفوی

 

 

شاید دلی از حواشی‌ی حوصله

بیاید     بنشیند      کنار شکسته‌ترین پاشویه از حیاط قمر

بزند زیر همه چیز این آواز

که حنجره‌اش به جیک‌جیک کهنه‌یی ختم نشود

زیر تمام قرارها

به تسلیم انگاره‌ها....

 

 

پرنده زیر رنگ آبی زده        پاشیده روی آب بلور

و گنبد مینا       تخریب غیر قابل مرمتی دارد

 

 

سیب سبزی     دست مرا می‌گیرد

بگیر         این سیب هیچ‌وقت سیب نبوده

و در حواشی ما      دیگر      تعبیر نخ‌نمایی دارد


  

شعری از

میثم مصباح

 

*     *     *

 

صورت‌ام سبزه است وُ

دل‌ام دریا !

جزیره‌ی کوچکِ آبادی هستم

اگر همین حوالی غرق شوی!


 

شعری از

نگار مشتاقی

 

*     *     *

 

شعر من خشکیده بود

کمی آب بر آن پاشیدم

مگر تازه شود.

 

مرگ از شعرم قد کشید

 

یادم آمد

نیمی از من مرده بود

و نیمی دیگر در همان آب

در حال جان دادن بود.


 

 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

شماره‌ی ۴۵۸ ـ جمعه ۴ دی ۱۳۸۸

  No. 458 - Friday 25 December 2009

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

شیخ بهایی

شیخ الاسلام بهاءالدین محمّد عاملی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کند

تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمی‌کند

روشن نمی‌شود ز رمد، چشم سالکی

تا از غبار میکده، دارو نمی‌کند

گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست

گفتند: او به دردکشان خو نمی‌کند

گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما

خوش می‌کشد پیاله و خوش بو نمی‌کند

رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:

تب را کسی علاج، به طنزو نمی‌کند

آن را که پیر عشق، به ماهی کند تمام

در صد هزار سال، ارسطو نمی‌کند

کرد اکتفا به دنیی دون خواجه، کاین عروس

هیچ اکتفا، به شوهری او نمی‌کند

آن کو نوید آیه‌ی «لا تقنطوا» شنید

گوشی به حرف واعظ پرگو نمی‌کند

زرق و ریاست زهد «بهایی»، وگرنه او

کاری کند که کافر هندو نمی‌کند


 

طالبا

محمد طالب آملی‌ی مازندرانی (طالبا)

[سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

به چشم ما گل می آب و رنگِ جان دارد

پیاله در کفِ ما گردشِ زمان دارد

دمی ز ناله‌ نیاساید این برهمن دیر

زبان مگوی که ناقوس در دهان دارد

تو آن شکار فریبی که هرکجا مرغی‌ست

به سوی دام تو راهی ز آشیان درد

گل دعای که می‌چیند این غریب که باز

سری به خرقه و دستی بر آسمان دارد

سخن صریح چه گویی حدیث مهر و وفاست

به رمز گوی که دیوار و در زبان دارد

طراز دامن هر قطره گوشه‌ی جگر است

چکیده‌ی سر مژگان ما نشان دارد

به بحر همت ما مفلسان قطره‌ وجود

سفینه از پر سیمرغ بادبان دارد

چرا به عرش ندارد کسی که چون «طالب»

سمند ناطقه‌ی مطلق‌العنان دارد


 

 

رضی

میر محمد رضی­الدین آرتیمانی

 [سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

آن‌جا كه وصف آن قد و بالا نوشته‏ ايم

اقرار عجز خويش همان‏ جا نوشته ‏ايم

حاصل، دمى ز ياد تو غافل نبوده ‏ايم

يا گفته ‏ايم حرف غمت يا نوشته ‏ايم

از سوز اشتياق نيارم كه دم زنم

كـ آتش گرفت دست و قلم تا نوشته ‏ايم

گویی بنوش باده که عمرت شود دراز

ما خط عمر خویش به شب‌ها نوشته‌ایم

دانیم راه راست ولی بهر مصلحت

خط الف به عادت ترسا گرفته‌ایم

شد پشت و روی نامه سیه با وجود آن

از پشت و روی نامه یکی نانوشته‌ایم

ناخوانده نامه پاره کند دور افگند

نام «رضی» به هرزه در آن‌جا نوشته‌ایم

 


 

نقی

علی نقی کَمَره‌یی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

قطره‌ی خونی که ریزد دیده بر یاد گُلی

در هوا گیرد پَر و بالی و گردد بلبلی

هر شرر کــ افتد ز آه ِ آتشینِ دل، شود

داغ‌ْدل پروانه‌یی بر یاد شمع محفلی

در وی آید جان سوزانی و مجنونی شود

سایه‌یی کز من فتد بر خاک در سر منزلی

قامت و رخسار و زلفی دان که گردیده‌ست خاک

در جمن هرجاست سروی یا گُلی یا سُنبلی

چشم عبرت بین اگر در باغ بگشایی «نقی»

هر طرف بینی ز دست عشق او پا در گُلی


 

فغفور

حکیم محمدحسین میر فغفور گیلانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

مرا آتش درون سینه خرمن خرمن است امشب

دل آتش پرست من مقیم گلخن است امشب

ز رویش بزم ما بر خانه‌ی خورشید می‌خندد

چراغ تیره روزان محبت روشن است امشب

نگه را خصت گل‌چیدنی از باغ رخسارش

گل نظاره‌ام زین باغ دامن دامن امشب

ز محرومی نگردد آرزو گرد دل محزون

تمنا دور گرد و حسرتم پیرامن است امشب

ز دامان هوس «فغفور» مگسل خار نومیدی

که از باغ تمنا فرصت گل چیدن است امشب

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه