|
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی سدهی
یازدهم قمری / سدهی هفدهم میلادی]
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند
تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمیکند
روشن نمیشود ز رمد، چشم سالکی
تا از غبار میکده، دارو نمیکند
گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست
گفتند: او به دردکشان خو نمیکند
گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما
خوش میکشد پیاله و خوش بو نمیکند
رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:
تب را کسی علاج، به طنزو نمیکند
آن را که پیر عشق، به ماهی کند تمام
در صد هزار سال، ارسطو نمیکند
کرد اکتفا به دنیی دون خواجه، کاین عروس
هیچ اکتفا، به شوهری او نمیکند
آن کو نوید آیهی «لا تقنطوا» شنید
گوشی به حرف واعظ پرگو نمیکند
زرق و ریاست زهد «بهایی»، وگرنه او
کاری کند که کافر هندو نمیکند
طالبا
محمد طالب آملیی مازندرانی (طالبا)
[سدهی یازدهم قمری / سدهی هفدهم میلادی]
به چشم ما گل می آب و رنگِ جان دارد
پیاله در کفِ ما گردشِ زمان دارد
دمی ز ناله نیاساید این برهمن دیر
زبان مگوی که ناقوس در دهان دارد
تو آن شکار فریبی که هرکجا مرغیست
به سوی دام تو راهی ز آشیان درد
گل دعای که میچیند این غریب که باز
سری به خرقه و دستی بر آسمان دارد
سخن صریح چه گویی حدیث مهر و وفاست
به رمز گوی که دیوار و در زبان دارد
طراز دامن هر قطره گوشهی جگر است
چکیدهی سر مژگان ما نشان دارد
به بحر همت ما مفلسان قطره وجود
سفینه از پر سیمرغ بادبان دارد
چرا به عرش ندارد کسی که چون «طالب»
سمند ناطقهی مطلقالعنان دارد
|
رضی
میر محمد رضیالدین
آرتیمانی
[سدهی
یازدهم قمری / سدهی هفدهم میلادی]
آنجا كه وصف آن قد و بالا نوشته
ايم
اقرار عجز خويش همان جا نوشته ايم
حاصل، دمى ز ياد تو غافل نبوده ايم
يا گفته ايم حرف غمت يا نوشته ايم
از سوز اشتياق نيارم كه دم زنم
كـ آتش گرفت دست و قلم تا نوشته ايم
گویی بنوش باده که عمرت شود دراز
ما خط عمر خویش به شبها نوشتهایم
دانیم راه راست ولی بهر مصلحت
خط الف به عادت ترسا گرفتهایم
شد پشت و روی نامه سیه با وجود آن
از پشت و روی نامه یکی نانوشتهایم
ناخوانده نامه پاره کند دور افگند
نام «رضی» به هرزه در آنجا نوشتهایم
نقی
علی نقی کَمَرهیی
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی سدهی یازدهم قمری /
سدهی هفدهم میلادی]
قطرهی خونی که ریزد دیده بر یاد گُلی
در هوا گیرد پَر و بالی و گردد بلبلی
هر شرر کــ افتد ز آه ِ آتشینِ دل، شود
داغْدل پروانهیی بر یاد شمع محفلی
در وی آید جان سوزانی و مجنونی شود
سایهیی کز من فتد بر خاک در سر منزلی
قامت و رخسار و زلفی دان که گردیدهست
خاک
در جمن هرجاست سروی یا گُلی یا سُنبلی
چشم عبرت بین اگر در باغ بگشایی «نقی»
هر طرف بینی ز دست عشق او پا در گُلی
فغفور
حکیم محمدحسین میر فغفور
گیلانی
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی سدهی یازدهم قمری /
سدهی هفدهم میلادی]
مرا آتش درون سینه خرمن خرمن است امشب
دل آتش پرست من مقیم گلخن است امشب
ز رویش بزم ما بر خانهی خورشید
میخندد
چراغ تیره روزان محبت روشن است امشب
نگه را خصت گلچیدنی از باغ رخسارش
گل نظارهام زین باغ دامن دامن امشب
ز محرومی نگردد آرزو گرد دل محزون
تمنا دور گرد و حسرتم پیرامن است امشب
ز دامان هوس «فغفور» مگسل خار نومیدی
که از باغ تمنا فرصت گل چیدن است امشب
|