_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۴۵۹ ـ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

  No. 459 - Friday 1 January 2010

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

تابستان تصویر

رضا براهنی

 

بر روی صحنه‌ی مرداب آتش گرفته

تغییر سمت پرده‌یی از پشته‌های یَشم

آن سوتَرَک    باغ حباب‌های لاله که در آفتاب غرب، خمپاره‌وار می‌ترکیدند

بر تارُکِ انگشت‌های داغ چناران   انگشتانه   انباشته     از رنگ‌های طوطی و مینا و آسمان

پرویزن تبلور سوزن‌ها در چشم‌های چلچله‌ها

این آسمان؛

 

 

امّا زمین حکایت دیگر بود

زیر درخت توت هزاران هزارساله

با عطر چای تازه که از باغ‌های چای     بوهای وصل و وسوسه می‌‌آورد

ما، بوسه‌هایمان را ـ چون بچه‌های شاد شاه‌پرک‌ها را با شاتوت‌ها ـ مبادله می‌کردیم

انگشت‌ها شیرین

نجوای عاشقانه ـ ثروت بادآوردی ـ بازارهای سرگیجه‌آور اعماق گوش‌ها را می‌انباشت

برعکس دیگران، انگار ما تخیّل خود را ، در حجره‌های حافظه می‌چیدیم:

شمشیربازی‌ی موهای باستانی تو بر سینه‌ام

پهلویم از لب تو دریده

وقتی که ناخنت از کتف‌های من     پایین می‌آرمید

انگار «میکل‌آنژ»        بر چهره‌ام تصویر «داود» می‌کشید

ابعاد هندسه همه مخدوش می‌شدند

جغرافی تبسمی از چشم‌های تو لب‌ریز می‌شد

نیرویی از جوانی‌ی تو     چشم‌هایم را    فرخنده می‌کرد

وقهقهه      چون شاه‌راه پیچاپیجی     در نور می‌وزید

 

 

یک رهزن فرشته شب بکارت دنیا را دزدید

و یک فرشته لب ‌هایش را بر روی یک گلابی‌ی پُر آب می‌فشرد

 

 

این صورت تو بود که خوابیده بود بر سینه‌ام    با ماه‌ ـ ‌‌باغ‌های پر از میوه

 

 

فانوس‌های دریایی در جشن پرهیاهوی بندرها    خلوت گزیده بودند

من با تو چلیکی بودم در باغ    زیر شلیک تند تگرگ از هر سو     و مخفیانه غرق لذت خود بودم

 

 

این حرف اول و آخر، سنجیده‌تر:

من هیچ نجوایی را     جز نجوای عاشقانه    هرگز به سود مردم عالم نیافتم

 

 

جهان، مارا، شبیه شاعره‌یی در قفس که از بلندای کهکشان آویخته باشندش.

            از خویشتن آویخته‌ست؛

مثل شکستن پر نور چلچراغ عظیمی در مجلسی بزرگ از کودکان پر شر و شور، که بر هیچ‌کس،

                        کوچک‌ترین خراشی وارد نیاورد.

بعد از سقوط  تنها   یک جمله بر زبان همه جاری شود این کار، معجزه‌ست !

 

 

آری   ما ترس و لذت توأم داریم

و هیچ‌کس نمی‌تواند ما را از هم جدا کند

 

۳۰ شهریور ۱۳۷۱ ـ تهران

دو شعر از:

مهرنوش قربانعلی

 

 

۱ ) جدی؟!

 

جدی؟!

لبخندهایمان خواسته‌اند

كنار هم بایستند وعكس یادگاری بگیرند

 

كسی باورنمی‌كند

اختاپوس مهربانی باشی

و خواب‌هایم خواسته‌اند

تباه بازوهایت شوند

شایعه‌ها برمونتاژی حرفه‌ای اصرار دارند

 

 

داش آكل!

قرارنیست

مرجان‌های خرفت توی داستان بگذارند وُ

همیشه تلف عشق شوی

 

 

جدی؟!

باور نمی‌كنی كه اختاپوس

چه طبع مهربانی دارد.

 

۲ ) خیلی

 

به پر وُ پایم می‌پیچی،خیلی

یادت باشد

رگ‌های تهمینه را دارم

                            نه لیلی

ندیمه‌هایم مگس‌ها را می‌پرانند

و  رستم جز به شكار شیر نمی‌رود!

 


 

دو شعر از:

مهدی فلاحتی

 

۱)  بُهت

 

بادي نمي وزيد.

پاره ابرِ پير

               در سکوت

مي گريست.

شب که افتاد،

ستاره چند نقطه‌ي کور بود،

که مي شد از دور

به عادت شمرد.

 

ماه

سپيد

- انتظارِ بي حاصلِ مهتاب -

 

مادر!

محو شدي

مثلِ خانه  مثلِ خواب ...

 

۲۲ خرداد ۱۳۸۵ – لندن

 

۲)  بوی تو

 

پیش‌تر از آن که برَوی ،

تنهایی من همیشه آغاز می شود .

از آنِ تو این جهانِ پُرآمد و رفت .

مرا

     همین کلمات

کافی ست ،

که همیشه بویِ تو را بدهم .

 

۴ اسفند ۱۳۷۴ ـ پاریس


 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۴۵۹ ـ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

  No. 459 - Friday 1 January 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

شفایی

حکیم شرف‌الدین حسن شفایی‌ی اصفهانی

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

من‌ام که صبح کنم نام شام ماتم را

هلال عید کنم نقش ناخن غم را

نمک ز گرمی‌ی داغم به خویش می‌لرزد

کند جراحت من زخم‌دار مرهم را

به صرفه خرج کن آزرده‌گی ز کیسه‌ی دل

نگاه‌دار پی‌ی روز خوش‌دلی غم را

به شکر لذت درد تو می‌توان دادن

زکات یک شب غم روزگار خرم را

به درد کوش « شفایی» که هیچ‌کس نخرد

به هیچ سینه‌ی بی‌درد و چشم بی‌غم را


 

غیاثای حلوایی

غیاث‌الدین حلوایی‌ی شیرازی

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

من و دل بهر صف‌‌‌آرایی‌ی مژگانی چند

عرض کردیم به هم چاک گریبانی چند

ای خوشا قید محبت که به خون دلِ ‌خویش

یادگاری بنویسیم به زندانی چند

یک گریبان چه کند با همه شوقی که مراست

مگر از سینه کنم طرح گریبانی چند

ای تو را طره ی دستار به از طره ی زلف

تو کجا و اِلم بی سر و سامانی چند

عشق را این همه آواره‌ی شهرت ز کجاست

چون ندارد به جز از کشوره ویرانی چند


نفعی

نفعی‌ی رومی

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

ساحران‌ایم و دو صد بُلعجبی پیشه‌ی ما

معنی‌ی بوقلمون صورت اندیشه‌ی ما

عهد کردیم که بی مُغ‌ْبچه جامی نکشیم

گر بود از دل جبریل امین شیشه ی ما

کوه‌کن سنگ تراش آمده گوهرجو نیست

گم شود در دل خارا به طلب تیشه ی ا

گلْ‌بُن گلشن عشق‌ایم که در باغ جهان

نم ز آتشگه دوزخ بکشد ریشه‌ی ما

جز ز لخت جگر خویش غذایی نخوریم

«نفعی» از شیر خدایی حذر از بیشه ی ما


 

شاپور

آقا شاپور تهرانی

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

دل به ناکام جدا ز آن بت خودکام افتاد

کار داد و ستد بوسه‌ به پیغام افتاد

تهمت کفر و وبال گنه و عزت نفس

جمله بر گردنم از زلف دلارام افتاد

سرخوش آن سرو خرامنده از این کوچه گذشت

آفتاب از پی‌ی نظاره‌اش از بام افتاد

نیست بر مرغ دلم منت آزادی‌ی کس

ضعف تن آن قدرش بود که از دام افتاد

فال شایسته‌گی‌ی عشق به هر نام زدند

قرعه غلتان به کنار من بد نام افتاد

سنگ پندارم از آن دست شد امروز نصیب

میوه‌ی قسمتم از شاخ هوس خام افتاد

خاک ره باش که سردفتر خاصان گردی

خضر شد هر که چو پل بر گذر عام افتاد

ذکر باقی گرو جام دل افروز من است

ز زبان‌ها به جهان نام جم از جام افتاد

روز خوش ز آن سپس از عشق ندیدم «شاپور»

بر من آن روز که چشم بد ایام افتاد


 

فصیحی

میرزا فصیح‌الدین فصیحی ی انصاری ی هروی

 [ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

ما‌ایم جدا از تو به غم ساخته‌ای چند

با یاد تو دل از همه پرداخته‌ای چند

ماایم ز سودای بتان سود ندیده

بی‌فایده نقد دل و دین باخته‌ا‌ی چند

دیدی که چه سان راز مرا پرده دریدند

از روی نکو پرده برانداخته‌ا‌ی چند

کردند لگدکوب ستم اهل وفا را

در عرصه ی حسن اسب جفا تاخته‌ا‌ی چند

رخسار تو کردند به آیینه برابر

از بی بصری قدر تو نشناخته‌ا‌ی چند

بگشای خدنگ مژه کز ذوق بمیرند

جان‌ها سپر تیر بلا ساخته‌ا‌ی چند

ارباب محبت چه کسان‌اند «فصیحی»

در کوچه‌ی محنت علم افراخته‌ا‌ی چند


 
       

 

 
       

بالای صفحه