|
منام که صبح کنم نام شام ماتم را
هلال عید کنم نقش ناخن غم را
نمک ز گرمیی داغم به خویش میلرزد
کند جراحت من زخمدار مرهم را
به صرفه خرج کن آزردهگی ز کیسهی دل
نگاهدار پیی روز خوشدلی غم را
به شکر لذت درد تو میتوان دادن
زکات یک شب غم روزگار خرم را
به درد کوش « شفایی» که هیچکس نخرد
به هیچ سینهی بیدرد و چشم بیغم را
من و دل بهر صفآراییی مژگانی چند
عرض کردیم به هم چاک گریبانی چند
ای خوشا قید محبت که به خون دلِ خویش
یادگاری بنویسیم به زندانی چند
یک گریبان چه کند با همه شوقی که مراست
مگر از سینه کنم طرح گریبانی چند
ای تو را طره ی دستار به از طره ی زلف
تو کجا و اِلم بی سر و سامانی چند
عشق را این همه آوارهی شهرت ز کجاست
چون ندارد به جز از کشوره ویرانی چند
نفعی
نفعیی رومی
ساحرانایم و دو صد بُلعجبی پیشهی ما
معنیی بوقلمون صورت اندیشهی ما
عهد کردیم که بی مُغْبچه جامی نکشیم
گر بود از دل جبریل امین شیشه ی ما
کوهکن سنگ تراش آمده گوهرجو نیست
گم شود در دل خارا به طلب تیشه ی ا
گلْبُن گلشن عشقایم که در باغ جهان
نم ز آتشگه دوزخ بکشد ریشهی ما
جز ز لخت جگر خویش غذایی نخوریم
«نفعی» از شیر خدایی حذر از بیشه ی ما
|
شاپور
آقا شاپور تهرانی
[ سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]
دل به ناکام جدا ز آن بت خودکام افتاد
کار داد و ستد بوسه به پیغام افتاد
تهمت کفر و وبال گنه و عزت نفس
جمله بر گردنم از زلف دلارام افتاد
سرخوش آن سرو خرامنده از این کوچه گذشت
آفتاب از پیی نظارهاش از بام افتاد
نیست بر مرغ دلم منت آزادیی کس
ضعف تن آن قدرش بود که از دام افتاد
فال شایستهگیی عشق به هر نام زدند
قرعه غلتان به کنار من بد نام افتاد
سنگ پندارم از آن دست شد امروز نصیب
میوهی قسمتم از شاخ هوس خام افتاد
خاک ره باش که سردفتر خاصان گردی
خضر شد هر که چو پل بر گذر عام افتاد
ذکر باقی گرو جام دل افروز من است
ز زبانها به جهان نام جم از جام افتاد
روز خوش ز آن سپس از عشق ندیدم «شاپور»
بر من آن روز که چشم بد ایام افتاد
فصیحی
میرزا فصیحالدین فصیحی
ی انصاری ی هروی
[
سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]
ماایم جدا از تو به غم ساختهای چند
با یاد تو دل از همه پرداختهای چند
ماایم ز سودای بتان سود ندیده
بیفایده نقد دل و دین باختهای چند
دیدی که چه سان راز مرا پرده دریدند
از روی نکو پرده برانداختهای چند
کردند لگدکوب ستم اهل وفا را
در عرصه ی حسن اسب جفا تاختهای چند
رخسار تو کردند به آیینه برابر
از بی بصری قدر تو نشناختهای چند
بگشای خدنگ مژه کز ذوق بمیرند
جانها سپر تیر بلا ساختهای چند
ارباب محبت چه کساناند «فصیحی»
در کوچهی محنت علم افراختهای چند
|