|
غزل
یادِ توام به گریه می آرد هنوز هم:
وآن هم چه گریهیی، که به درد و به سوز
هم!
ایرانِ من! جداییی ما دیر ساله شد:
اما چکد زدیده ی من خون هنوز هم.
باران همین نه کشتگهام را به سیل بست،
کآمد به آذرخش مرا خانه سوز هم.
میرابِ آفتاب کُله گوی کج منهِ:
سر ریز کرد تیرهگی ی شب به روز هم!
زودا کز ابرِ این همه آهی که می کشیم
بارد تگرگ بر سرِ ما در تموز هم!
شادا دمی که سینه بشوییم از غمان
و زکینهی سترونِ آتش فروز هم.
گرمای مهر باید و نرمای آب مان
با دشمنانِ سنگ˙دلِ کینه توز هم.
بهرام و تیر و ماه و اناهید زانِ ماست:
نیز آن یگانه اخترِ گیتی فروز هم.
نبود فراتر از خرد اسرارِ هست و نیست:
باید در آوریم سر از آن رموز هم.
۱۴
تیر
۱۳۸۸
ـ بیدرکجای لندن
موج از پسِ موج
موج است که آید پس موج از پسِ موج،
و آن نیز به فوج از پسِ فوج از پسِ فوج،
وقتی که به بال ساز پرواز کنید
از ژرفهی ژرفهها سوی برتر از اوج
۲۶ نوامبر ۲۰۰۸، بیدرکجای واشینگتن دی.سی
بوسه
مثل ماهی که آب را بوسد
یا نگه کافتاب را بوسد،
بوسدم دل خیال رویت را،
چون لبم که شراب را بوسد.
۴ فروردین ۱۳۸۸ـ بیدرکجای لندن
شاعر
۱
سرمست ِ خیالی تو که:«من پر دارم:
پرواز گه از باز فراتر دارم:
پَرَّم سوی آشیانهی کاهکشان،
تا جوجکک ِ ستارهیی بردارم!»
۲
پس ، جان ِ تو می شود پلنگی چالاک،
نه خوف ِ خطر او را، نه بیم هلاک،
ناگاه سوی ماه پَرَد؛ وین یعنی
که شیرجه می رود به سر سوی مغاک.
۲۹ اکتبر ۲۰۰۷ ــ بیدر کجای لندن
ما زین شبِ زشت رو گُریزا
هستیم؛
پیشاهنگانِ راهِ فردا
هستیم:
فردایی از آزادیي ایرانِ
بزرگ
که رهبرْش آخوند نه، خود،
ما هستیم.
۱۶ فوریه ی۲۰۰۹
، بیدر کجای لندن
|
غزل
خوشا گیسو،که سر بر دوشات- ای دوست!-
نهد، نجوا کنان در گوشات ، ای دوست!
تو را گوید که: طرّه م در دهان گیر،
که نوشم از لبان ِ نوشات ، ای دوست!
مراهم گیسوی خود گیر و بگذار
که لختی سر نهم بر دوشات ، ای دوست!
که تا از دُرّ ِّ اشکم ، گوشواری
کنم از چشم ِ خود در گوشات ،ای دوست!
سرشکم آبشاری خود فشان از
بنا گوش ِ تو تا آغوشات- ای دوست!-
بگویم: بوی گیسویت مرا بس،
که باشم جاودان مدهوشات، ای دوست!
به رشک آید بهاران ، چون ببیند
بهارین قامت ِ گلْپوشات، ای دوست!
سخن گویان ِچشمانت مرا بس،
فدای آن لب ِ خاموشات ، ای دوست!
یکی موجم ، چه افتان و چه خیزان،
که دریای من است آغوشات، ای دوست!
ور از دامان برانی صد ره ام، باز
من و دریای توفان جوشات، ای دوست!
اگر جانم بخواهی، برخیات باد!
اگر خونم بنوشی ، نوشات ، ای دوست!
وگر خواهی دمار از من بر آری،
دلم از جان شود هم˙کوشات، ای دوست!
۲ آوریل۲۰۰۶ ــ بیدر کجای آتلانتا
عشق
همچنان دارم دلى شيداى عشق،
جاودان سوداى او سوداى عشق.
ماهىى چالاكِ صد جو جست وجو،
مقصدِ والاى او درياى عشق.
صد هزار آوا نهان در ناى او،
ناى او ناى هزارْآواى عشق.
تو به تويش، تو به تويش، تو به تو،
جاى عشق و جاى عشق و جاى عشق.
پيشِ چشمش نقش تنها نقشِ دوست،
راى او در سر همانا راى عشق.
دوش و امروز، امشب و فرداى او،
دوش و امروز، امشب و فرداى عشق.
بوده عمرى در پىى همتاى خويش،
ذاتِ خود را يافته همتاى عشق.
واله ى والايى ى والاى خويش،
عاشقِ زيبايى ى زيباى عشق.
مهر ورزد كينه ورزان را به جان،
تا همه دنيا شود دنياى عشق.
پاى دارد بر سرِ افلاك، ليك،
سر گذارد بندهوش در پاى عشق.
گر فرو ميرد دلِ شيداى من،
واى عشق و واى عشق و واى عشق.
۲۹ خرداد
۱۳۶۴ـ
لندن
|