_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره ی ۴۶۱ ـ جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸

  No. 461 - Friday 15 January 2010

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


   
 

 

از محاکمه‌ی فضل‌الله حروفی*

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

What does not change / is the will to change

Charles Olson

 

 

که تازیانه فرود آمد،

 و باز شِکوَه نکرد.

 

« ـ کجای اطلس تاریخ را

تو می خواهی ،

به آب حرف بشویی ،

و قصرِ قیصر را ،

و تاج خاقان را . .  . ؟ »

 

و تازیانه فرود آمد ،

و باز شِکوَه نکرد .

 

« ـ حروف : مبدا و فعل‌اند و

فعل : آب و درخت

و سبزه و لب‌خند

و طفلِ مدرسه و سیب ،

سیبِ سرخ خدا .

 

 

من این عفونتِ رنگین را

به آب همهمه خواهم شست ؛

که واژه‌های من از دریا ،

می آیند،

و هم به دریا می‌پویند. »

 

 

« ـ کجای اطلس تاریخ را

تو می خواهی

به آبِ حرف بشویی

و قصر قیصر را ،

و تاج خاقان را .  .  . ؟ »

 

و تازیانه فرود آمد ،

و باز شِکوَه نکرد .

 

 

« ـ خبر رسیده که باران

دوباره

    خواهد بارید ،

خدا برهنه خواهد شد،

و باغ خاکستر خواهد شکفت .

مسافری در راه است

که بادبانش از ارغوان و

ابر پُر است ،

و جسم ظلمت را ،

این هزار پای زخمی را ،

از خواب نسترن ها بیرون می افکند

 

 

مسافرانی در راه‌اند،

سپیده دم را بر دوش می کشند آنان ،

لباسِ صاعقه بر تن دارند آنان .

برادرانم،

شب را با واژه هاشان ،

سوراخ می کنند.

 

 

خبر رسیده که باران، درشت

   خواهد بارید ،

خدا برهنه خواهد شد.

مگر نمی بینی

که قلب من سبز است ،

و حالتی دارم ،

که آب و آتش دارند.

به جست و جوی نظامِ نو حروفم و

وَزنی ،

که روز و روزبهان را کنارِ یک‌دیگر ،

مدیح گویم و

طاسین عشق را بسرایم ،

که کفر من کفری‌ست

که هیچ سیمرغی

بر اوج آن

نیارد پرزد .

 

>>>دنباله در ستون سمت چپ >>>>

>>>دنباله از ستون سمت راست >>>>

 

 

نگاه کن !

که بغضِ تُندَر ترکید ،

و تَر شد مژه‌ی خوشه های گندم

    از شوق ،

و ارغوان ها آن‌جا نماز می خوانند . . . »

 

و تازیانه فرود آمد،

و باز شِکوَه نکرد.

 

 

« ـ کجای اطلس تاریخ را

تو می خواهی

به آبِ حرف بشویی

و قصر قیصر را ،

و تاج خاقان را .  .  . ؟ »

و تازیانه فرود آمد.

 

 

« ـ گذار بر ظلمات آب زنده‌گانی را ،

به خضر خواهد بخشید .

مبین که صف بستند ،

هزار خواجه نظام الملک ؛

هزار خواجه‌ی اخته ؛

و بر لبِ هر یک

هزار واژه‌ی اخته

ببین که این‌ها

این ها ،

     چگونه در باران ،

رُخانِ لاشه‌ی مُردار شش هزاران سالی را ،

به خون گل‌ها سُرخاب می کنند هنوز .

 

 برای سیر چنین باغِ وحشِ چنگیزی ،

مگر به گردنِ زرافه‌یی در آویزی. »

 

و تازیانه فرود آمد ،

و باز شِکوَه نکرد .

 

درون جنگلِ سبز

چکاوکی پر زد ،

و در نسیم آویخت .

 

* فضل اﷲ پسر ابومحمد تبریزی یکی از مبتدعین است که طریقه ٔ ریاضت نفسانی پیش گرفت ، و در اثر تعالیم  وی فرقه ای ایجاد شد که به حروفیه مشهور است . وی امیر تیمور لنگ را دعوت به دین و عقیدت خود نمود لیکن امیر نپذیرفته امر به قتل او داد، پسرش میرانشاه که فضل اﷲ به نزد وی پناه برده بود از این امر آگاه شد و بدست خود سر او را قطع کرد. چون تیمور از این خبر آگاه شد سر و جسد او را طلب کرد و امر فرمود بسوزانند. این واقعه در سال 804 ه. ق. اتفاق افتاد
 


 

دو شعر از

آرزو مختاریان

 

۱

بالای سر کاج‌‏های سیاه

مهتاب

تابیده بود و بزرگ و تمام و

چرخیده بود

روی قبرها

و بی‌‏صدا

ایستاده بود

 

 

۲

ببین پرنده‌‏های روی شانه‌‏هایم

چه زیادند و

چه قرمز و آبی

 

بال ندارند

 که بزنند و

از سر و روی من بالا می‌‏روند و

چنگ می‌‏زنند و

جیغ می‏‌کشند.

فروردین ۱۳۸۸


 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره ی ۴۶۱ ـ جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸

  No. 461 - Friday 15 January 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

کلیم کاشانی

ملک‌الشعرا میرزا ابوطالب کلیم همدانی‌ی کاشانی

(طالبای کلیم)

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

چشمت به فسون بسته غزالان چمن را
آموخته طوطى ز نگاه تو سخن را

پیداست که احوال شهیدانش چه باشد

جایی که به شمشیر ببرند کفن را

معلوم شد از گریه‌ی ابرم که در این باغ

جز باد به کف نیست هوادار چمن را

آب دم تیغ‌ات چو به خاطر گذرانم

خمیازه کند باز لب زخم کهن را

هر شمع که روشن‌تر از آن نیست در این بزم

روشن کند آخر ز وفا چشم لگن را
مي‌خانه نشينيم نه از باده پرستى‌ست
از دل نتوان كرد برون حب وطن را
بى‏سينه‌ی روشن رخ معنى ننمايد
آيينه همين است عروسان سخن را

زاهد نبرد نام «كليم» اين ادبش بس
اول اگر از باده نشسته‌ست دهن را

 


 

قدسی

جاجی محمدجان قدسی‌ی مشهدی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی سده‌ی یازدهم قمری / سده‌ی هفدهم میلادی]

 

ما چشم طمع بر شجر طور نداریم

جز لاله در این بادیه منظور نداریم

این طرفه که پیوسته گرفتار خماریم

با آن‌که لب از می چوقدح دور نداریم

بی روی تو گر آینه گردیم ملول‌ایم

ور مهر شویم از تو جدا نور نداریم

در سایه‌ی جغد است نشاط ابد ما

آن روز که ماتم نَبُوَد سوز نداریم

از حسرت نزدیکی‌ی خورشید هلاک‌ایم

هر چند که تاب نظر از دور نداریم

 


 

 

مشرقی

میرزا ملک مشرقی‌ی مشهدی

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

دل دیوانه بیرون از خم زلف تو چون آید

محال است این که مجنون از پریشانی برون آید

صنوبر قامتی ای باغبان عزم چمن دارد

از این گلشن برون بر  سرو را تا او درون آید

از آن ساقی که هرکس ساغر سرشار می‌گیرد

اگر جامی به دست عاشق آید سرنگون آید

اگر صد زخم بر دل باشدم  چون غنچه می‌خندم

ستم نادیده‌گان را گریه بر بخت زبون آید

مخند ای غنچه از حرف صبا در هر گلستانی

مبادا «مشرقی» هم بر سر شور جنون آید


 

اوجی

مُلا اوجی‌ی نطنزی

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

یک نکته‌ی شیرین به مذاق هوس‌ام نیست

تلخ است سخن، گفتم و پروای کس‌ام نیست

در راه وفا گرم روان را همه دیدم

آتش به جهان در زده‌ای چون نفس‌ام نیست

سوزند ز نزدیکی‌ی آتش همه و من

غمگین که چرا دست در آغوش خس‌ام نیست

تا چند گره بر گره، ای بخت گُشادی

من بلبل خوش نغمه و ایران قفس‌ام نیست

چون رشته ی پرتاب ز بینایی‌ی زُلفی

بر خود شده پیچان سر الفت به کس‌ام نیست

«اوجی» به شکر خنده ی راحت مفریبم

کــ این شهد گوارا به گلوی مگس‌ام نیست


 

سلیم تهرانی

میرزا محمدقلی سلیم طرشتی‌ی تهرانی

[ سده‌ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

پیش رویش مژه را قدرت جنبیدن نیست

دیده داریم ولی حوصله ی دیدن نیست

هرکه زین باغ گذشته است ادا می‌فهمد

بر میان دامن سرو از پی‌ی گل‌چیدن نیست

وای بر آن‌که کند توبه در ایام بهار

این گناهی‌ست که مستوجب بخشیدن نیست

شاید این طور توان یک دو قدم پیش افتاد

هیچ بهتر به ره شوق ز لغزیدن نیست

کعبه‌ی اهل نیاز است درِ دوست «سلیم»

حاجت مرحله و بادیه گردیدن نیست

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه