|
کلیم کاشانی
ملکالشعرا میرزا ابوطالب
کلیم همدانیی کاشانی
(طالبای کلیم)
چشمت به فسون بسته غزالان چمن را
آموخته طوطى ز نگاه تو سخن را
پیداست که احوال شهیدانش چه باشد
جایی که به شمشیر ببرند کفن را
معلوم شد از گریهی ابرم که در این باغ
جز باد به کف نیست هوادار چمن را
آب دم تیغات چو به خاطر گذرانم
خمیازه کند باز لب زخم کهن را
هر شمع که روشنتر از آن نیست در این
بزم
روشن کند آخر ز وفا چشم لگن را
ميخانه نشينيم
نه از باده پرستىست
از دل نتوان كرد برون حب وطن را
بىسينهی روشن رخ معنى
ننمايد
آيينه همين است عروسان سخن را
زاهد نبرد نام «كليم» اين
ادبش بس
اول اگر از باده نشستهست دهن را
ما چشم طمع بر شجر طور نداریم
جز لاله در این بادیه منظور نداریم
این طرفه که پیوسته گرفتار خماریم
با آنکه لب از می چوقدح دور نداریم
بی روی تو گر آینه گردیم ملولایم
ور مهر شویم از تو جدا نور نداریم
در سایهی جغد است نشاط ابد ما
آن روز که ماتم نَبُوَد سوز نداریم
از حسرت نزدیکیی خورشید هلاکایم
هر چند که تاب نظر از دور نداریم
|
دل دیوانه بیرون از خم زلف تو چون آید
محال است این که مجنون از پریشانی برون آید
صنوبر قامتی ای باغبان عزم چمن دارد
از این گلشن برون بر سرو را تا او درون آید
از آن ساقی که هرکس ساغر سرشار میگیرد
اگر جامی به دست عاشق آید سرنگون آید
اگر صد زخم بر دل باشدم چون غنچه میخندم
ستم نادیدهگان را گریه بر بخت زبون آید
مخند ای غنچه از حرف صبا در هر گلستانی
مبادا «مشرقی» هم بر سر شور جنون آید
یک نکتهی شیرین به مذاق هوسام نیست
تلخ است سخن، گفتم و پروای کسام نیست
در راه وفا گرم روان را همه دیدم
آتش به جهان در زدهای چون نفسام نیست
سوزند ز نزدیکیی آتش همه و من
غمگین که چرا دست در آغوش خسام نیست
تا چند گره بر گره، ای بخت گُشادی
من بلبل خوش نغمه و ایران قفسام نیست
چون رشته ی پرتاب ز بیناییی زُلفی
بر خود شده پیچان سر الفت به کسام نیست
«اوجی» به شکر خنده ی راحت مفریبم
کــ این شهد گوارا به گلوی مگسام نیست
پیش رویش مژه را قدرت جنبیدن نیست
دیده داریم ولی حوصله ی دیدن نیست
هرکه زین باغ گذشته است ادا میفهمد
بر میان دامن سرو از پیی گلچیدن نیست
وای بر آنکه کند توبه در ایام بهار
این گناهیست که مستوجب بخشیدن نیست
شاید این طور توان یک دو قدم پیش افتاد
هیچ بهتر به ره شوق ز لغزیدن نیست
کعبهی اهل نیاز است درِ دوست «سلیم»
حاجت مرحله و بادیه گردیدن نیست
|