|
حاذق گیلانی
حکیم حاذق گیلانی
[پایانهی سدهی دهم تا آغازهی یازدهم هجری قمری / هفدهم
میلادی]
نه خبر ز راز دارم نه خبر ز رازداران
من مست را چه پرسی ز کلام هوشیاران
به فراز چرخ توسن شدهام سوار از آن رو
که پیاده در رکابت نروند خرسواران
چو تو پرده برنگیری چه شب و چه روز روشن
چو تو در چمن نیابی چه خزان و چه بهاران
بشکفت گل ولیکن تو ز خواب برنجستی
نه ز آه سینه ی من نه ز نالهی هزاران
فگنند روز محشر تن باد را به زندان
که مباد پرده خیزد ز جمال شرمساران
نفسی به یک قرارم نگداشت عمر گویی
من و زیبقایم هر دو ز نژاد بیقراران
ز ازل نصیب هرکس شده حالتی و جایی
تو و بوستان و بلبل بگذشت روزگاران
برسم چو «حاذق» آخر به مراد خویش روزی
که جهاندم اسب همت ز قفای شهسواران
مسیح کاشانی
حکیم رکنالدّین مسعود رکنای کاشانی
[پایانهی سدهی دهم تا آغازهی یازدهم هجری قمری / هفدهم
میلادی]
در امید و بیم سرد و گرم ایامام هنوز
پخته مغزم همچو خورشید و چو مه خامام هنوز
سیر هر گامی به هر گامی که گویی کردهام
گو ییا بنگر که نگشوده ز هم گامم هنوز
با وجود آنکه عالمگیر چون اسکندرم
اندر این ظلمات نشنیدهست کس نامم هنوز
همچو ماهی دم بهدم بر تابه بریانام ولی
بر نیاوردهست صیادِ من از دامم هنوز
شمع گیتی گشت روشن شام من تاریک ماند
ظرف گردون گشت خالی پر نشد جامم هنوز
گرچه در خون میتپد چون مرغ بسمل روز و شب
یاد تمکین تو دارد مست آرامم هنوز
من صلای درد بر عالم زدم لیکن ز ثقل
گوش اهل عافیت نشنیده پیغامم هنوز
صد هزاران ساله ره زآن سوی آغاز آمدم
من که در راه تو پیدا نیست انجامم هنوز
سیل اشکم آب دریا برد و من در آتشام
در میان آب کوثر دوزخ آشامام هنوز
کی توانم چون «مسیح» آزاد بودن از نیاز
در کمند زلف آن سرو گل اندامم هنوز
|
قاسم دیوانه
ملا محمّد قاسم مشهدی (مشهور به دیوانه)
[ سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]
تا چند نشأه موج زند در دماغِ دل
ای عشق مستییی که بریزم ایاغِ دل
یارب اسیر دام که شد، هر نفس غمی
در سینهام در آید و جوید سراغِ دل
دوزخ کجا و سینهی لبریز غم کجا
گردی بود چگیده ز دامان داغِ دل
مدهوش تا به حشر بمانیم اگر شود
بوی غم تو باده فروشِ دماغِ دل
«قاسم» بریز تخم جنون را که جوش زد
صد چشمهسار درد به هر سوز داغِ دل
الهیی اسدآبادی
میرعمادالدّین محمود حسینیی الهیی اسدآبادیی همدانی
[ سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]
صبا بر دوش او چون افکند زلف از بناگوشاش
سیه مستیست پنداری که می آرند بر دوشاش
شهادت را حلاوت این قدر سرشار کی باشد
مگر این نوشدارو را سرشتاند از لب نوشاش
نه آسان است بیخود شعله را در بر کشیدنها
گدازش یافت هر دستی که بست احرام آغوشاش
نیارم یاد هجران در وصالت همچو ناکامی
که دولت یابد و دوران بد گردد فراموشاش
به تعلیم ادب گر با «الهی» سر کنم روزی
بساط حکمت یونان شود باریچهی هوشاش
اسیر شهرستانی
میرزا جلالالدین محمّد شهرستانی ( مشهور به اسیر)
[ سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]
جذبه ی شوق که مِی ریخت به پیمانهی صبح
مست خورشید برون میرود از خانهی صبح
چون سیهمست تهی شد به انداز صبوح
فرش گردیده شبم بر در میخانهی صبح
عمر کوتاه کجا حسرت دیدار کجا
چقدر خواب توان کرد به ویرانهی صبح
نَفَس سوخته را فرصت پروازی بود
کف خاکستر ما شد پر پروانهی صبح
انتظار تو شبی مست ز جا بُرد مرا
تا به جایی که شکستم در مِیخانهی صبح
پیش از آن خاطر بیدار دلان میخواهد
که ببخشند گنه محرم و بیگانهی صبح
بیش از اندازهی مِی مست شد امروز « اسیر »
گردش چشم که مِی ریخت به پیمانه ی صبح |