_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۴۶۳ ـ جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸

  No. 463 - Friday 29 January 2010

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


 

   
 

 

سه شعر از

فرخ تمیمی

 

[ ۱۳۸۱ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۲ ـ ۱۹۳۳ میلادی ]

 

 

۱ ) مار

 

 

فرشی  گستردم از زمّرد

که  پای  حوا آرامد

عطر  افشاندم

تا هوای  اتاق  رابرتابد .

 

 

هفتاد عقیق

در

  هفت  سر

سر بر کشیده 

از هفت شاخ  شمع‌دان  مقدس

اما

روشن نمی‌شود

ظلمات  اندرون،  تا

این پا به جایِ  افسرده

با خط  مار لغزنده ، تَرَک  بردارد

یک جویبارک تکیده  گردد.

 

 

۲) تشنهگی

 

 

تشنه‌گانِ خفته  خواب ِ آب می‌بینند

کاسه های  آبی‌ی  لبریز

کوزه های  از عرق  تب ریز

می توانستم  اگر تا  صبح بیداری

کوزه ها  را در نسیم  سرد بگذارم

تشنه‌گی  را می نشستم  با کلید  صبرم  اندر مُشت

 

 

۳ ) دشت  ارژن 

 

 

دشت  بزرگ  ارژن  امشب

تا دم دمای  صبح

تاریک می ماند

نه شیری  و نه گور

صیاد  تاج‌دار

از کوه نور

سیماب  می تراود  بر  صخره های گور

روباه  زیرک

در حفره  می مانَد

تنها  می‌مانی

زنگوله  را کجا می آویزی؟

 

 


 

 

همیشه آغاز می شود

فزامرز سلیمانی

 

از ما که می گذرد جهان

تصویر ماندن ما می ماند

و ما می بینیم

ما و جهان‌ایم که از گذاری می کوچیم

که از ما می گذرد

پیش از تماشای تو

                        هم

تمام شوق تماشای تو بودم

پیش از تمام تو و

بودن

و عشق تصویر تازه ی بودن من بود

در همیشه ی تو

همیشه آغاز می شد

از راهی که در شب گم شده بود

و من نمی دانستم

که ا زغارها و طرح آمده بودم

یا که طرحی از غارها بودم

دررفتارکوچ

 

همیشه آغاز خواهیم شد از همهمه و هیچ راه


 

تاریکی‌ی میانِ دو فاصله

رباب محب

 

۱

تاریکیِ میانِ دو فاصله

دیوار را صحنه کرد

ما رویِ میخِ اوّل

آینه هایِ بی افق را کج آویختیم

و پیش از آن که در قاب بیفیتم

در سایه هایِ رویِ دیوار گم شدیم

خورشیدی که برایِ سوراخ هایمان ساختیم

از دری

به درون عبور نکرد.

 

۲

این فقط یک لحظه از لحظه هایِ نگفتن است

حنجره هایِ دور ازخود شب را از دامنه هایِ دهان می تکانند

خاک هایِ سرد توده هایِ کاغذهایم را ورق می زنند

غبارهای خردلی پنجره هایم را با خود می برند

مقصدشان: باد.

مقصدشان: خاک.

مقصدشان: آبِ زیرِ آتش هایم.

من:

شیبِ سایه ام

در غروب هایِ نارنجی.

 

استکهلم ـ اکتبر ۲۰۰۹


 

شعری از

ناهید عرجونی

 

دوباره به من دروغ بگو

بگو که رؤیاهایت

میان مرگ و من

پرسه نمی‌زند

 

تن‌ات را چند بار خلاصه کرده‌ای

میان تن آب و طناب؟

چند بار مرد شده‌ای

به مرگ فکر کرده‌ای

چند بار به من

به پیراهن‌ام که نباشد

 

دروغ بگو قهرمان

مگر یک مرد

چقدر می‌تواند

راست بگوید؟

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۴۶۳ ـ جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸

  No. 463 - Friday 29 January 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

فیاض لاهیجی

ملاعبدالرزاق فیاض لاهیجی

[سده‌ی یازدهم هجری‌‌قمری / هفدهم میلادی]

 

شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود

نُه صدف را سینه کردم چاک  یک گوهر نبود

سیر آتش‌خانه‌ها کردم به بال شعله دوش

آن‌قدر گرمی که در دل بود در اخگر نبود

گرد غم تا رُفته‌ شد از سینه دل افسرده شد

پشت گرمی‌های آتش جز به خاکستر نبود

ذوق بی‌بال و پری‌ها کار ما را خام کرد

ورنه در بزمش دل از پروانه‌یی کم‌تر نبود

جلوه‌ی پرواز زنجیر است بی دیدار گل

بلبلان را بی تو دامی هم‌چو بال و پر نبود

قسمتِ ما یک دو ساغر خون دل در شیشه داشت

ورنه شمشیر تو را تقصیر در جوهر نبود

سوزش دل دوش روی اشک ما سرخ کرد

بیش از این «فیاض» آبی اندر این گوهر نبود

 


 

فوجی‌ی نیشابوری

ملا مقیم « مقیما » فوجی‌ی نیشابوری

[سده‌ی یازدهم هجری‌‌قمری / هفدهم میلادی]

 

به پای دیده‌ چون خورشید پیمودیم دنیا را

کسی پیدا نشد کز خاک بردارد سر ما را

نشد مرغ دل رم دیده‌ام را بال و پر بندد

سر زلفی که از شوخی به دامم آورده عنقا را

طبیبی می‌کند درد مرا درمان که از دستش

بود بر دل جراحت‌های گوناگون مسیحا را

من این دیوانه‌ام کز غایت آشفته‌گی هر دم

غبار خاطرم کوهی نهد بر دوش صحر را

 به بزم می‌کشان چون می‌روم با این دل غمگین

کدورت می‌کند در شیشه درد آمیز صهبا را

اگر برداشتی از روی وحدت پرده‌ی کثرت

توانی برگرفت از روی دریا موج دریا را

نمی‌دانم چه مستی کرده « فوجی » غمزه ی ساقی

که می‌بینم چو دل‌های به خون آغشته مینا را


برهمن لاهوری

چندربهان برهمن لاهوری

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[سده‌ی یازدهم هجری‌‌قمری / هفدهم میلادی]

 

نرگس‌ات از سرمه رنگ دل‌ربای تازه بست

نسخه‌ی افسونگری را از مژه شیرازه بست

بر سر مژگان سرشک‌ام آمده بی لخت دل

گوییا زخم درون من لب از خمیازه بست

خواستم تا نقش روی دل‌بر خود بنگرم

گریه‌ام از اشک پیش روی من دروازه بست

چون گل بادام روی دل برِ من بشکفد

تا که بر لاله‌ عذار خویش رنگ غازه بست

کی بباید راه سوی من دمی پای نشاط

ز آن که شیدای « برهمن » را غمش اندازه بست

 

 

غنی‌ی کشمیری

ملامحمدطاهر غنی‌ی کشمیری

( شاعر پارسی‌گوی کشمیر)

[سده‌ی یازدهم هجری‌‌قمری / هفدهم میلادی]

 

جنونی کو که از قید خرد بیرون کشم پا را

کنم زنجیر پای خویشتن دامان صحرا را

به بزم می‌پرستان محتسب خوش عزتی دارد

که چون آید به مجلس شیشه خالی می‌کند جا را

اگر شهرت هوش داری اسیر دام عزلت شو

که در پرواز دارد گوشه گیری نام عنقا را

به بزم می‌پرستان سرکشی بر طاق نِه زاهد

که می‌ریزند مستان بی‌محابا خون مینا را

شکست از هر در و دیوار می‌ریزد مگر گردون

ز رنگ چهره ی ما ریخت رَنگِ خانه‌ی ما را

ندارد ره به گردون  روح تا باشد نفس در تن

رسایی نیست در پرواز مرغ رشته بر پا را

اگر لب از سخن فرو بستیم جا دارد

که نبود از نزاکت تاب بستن معنی‌ی مارا

« غنی » روز سیاه پیر کنعان را تماشا کن

که روشن نور دیده‌اش چشم زلیخا را

 


 

ذبیح یزدی

ملا اسماعیل ذبیحی (ذبیح) یزدی

[پایانه‌ی سده‌ی یازدهم هجری‌‌قمری / هفدهم میلادی]

 

یا به ما یار مشو یا چو شدی چون ما شو

ما چو رسوای جهانیم تو هم رسوا شو

عاشق و رند و غزل‌خوان و فرنگی مشرب

رند و لاقید و ملامت‌کش و بی‌پروا شو

شور عشق آمد و از ما سر و دستار ربود

زاهد، امشب سر پیرت تو هم از سر واشو

منکر طلعت خورشید شدن تیره دلی ست

غرض این است که خُفّاش مشو حربا شو

تا تو در قَطره‌گی‌یی خاک  فرو می‌بردت

ایمنی خواهی از آسیب فنا دریا شو

چین ابرو به حریفان مفروش ای زاهد

سر که در مجلس ما کس نخرد صهبا شو

عاشقان فانی ی محض‌اند حجاب از که کنی

یک دم ای شوخ که هم‌صحبت مایی وا شو

 


 
       

 

 
       

بالای صفحه