|
شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود
نُه صدف را سینه کردم چاک یک گوهر نبود
سیر آتشخانهها کردم به بال شعله دوش
آنقدر گرمی که در دل بود در اخگر نبود
گرد غم تا رُفته شد از سینه دل افسرده شد
پشت گرمیهای آتش جز به خاکستر نبود
ذوق بیبال و پریها کار ما را خام کرد
ورنه در بزمش دل از پروانهیی کمتر نبود
جلوهی پرواز زنجیر است بی دیدار گل
بلبلان را بی تو دامی همچو بال و پر نبود
قسمتِ ما یک دو ساغر خون دل در شیشه داشت
ورنه شمشیر تو را تقصیر در جوهر نبود
سوزش دل دوش روی اشک ما سرخ کرد
بیش از این «فیاض» آبی اندر این گوهر نبود
به پای دیده چون خورشید پیمودیم دنیا را
کسی پیدا نشد کز خاک بردارد سر ما را
نشد مرغ دل رم دیدهام را بال و پر بندد
سر زلفی که از شوخی به دامم آورده عنقا را
طبیبی میکند درد مرا درمان که از دستش
بود بر دل جراحتهای گوناگون مسیحا را
من این دیوانهام کز غایت آشفتهگی هر دم
غبار خاطرم کوهی نهد بر دوش صحر را
به بزم میکشان چون میروم با این دل غمگین
کدورت میکند در شیشه درد آمیز صهبا را
اگر برداشتی از روی وحدت پردهی کثرت
توانی برگرفت از روی دریا موج دریا را
نمیدانم چه مستی کرده « فوجی » غمزه ی ساقی
که میبینم چو دلهای به خون آغشته مینا را
نرگسات از سرمه رنگ دلربای تازه بست
نسخهی افسونگری را از مژه شیرازه بست
بر سر مژگان سرشکام آمده بی لخت دل
گوییا زخم درون من لب از خمیازه بست
خواستم تا نقش روی دلبر خود بنگرم
گریهام از اشک پیش روی من دروازه بست
چون گل بادام روی دل برِ من بشکفد
تا که بر لاله عذار خویش رنگ غازه بست
کی بباید راه سوی من دمی پای نشاط
ز آن که شیدای « برهمن » را غمش اندازه بست |
جنونی کو که از قید خرد بیرون کشم پا را
کنم زنجیر پای خویشتن دامان صحرا را
به بزم میپرستان محتسب خوش عزتی دارد
که چون آید به مجلس شیشه خالی میکند جا را
اگر شهرت هوش داری اسیر دام عزلت شو
که در پرواز دارد گوشه گیری نام عنقا را
به بزم میپرستان سرکشی بر طاق نِه زاهد
که میریزند مستان بیمحابا خون مینا را
شکست از هر در و دیوار میریزد مگر گردون
ز رنگ چهره ی ما ریخت رَنگِ خانهی ما را
ندارد ره به گردون روح تا باشد نفس در تن
رسایی نیست در پرواز مرغ رشته بر پا را
اگر لب از سخن فرو بستیم جا دارد
که نبود از نزاکت تاب بستن معنیی مارا
« غنی » روز سیاه پیر کنعان را تماشا کن
که روشن نور دیدهاش چشم زلیخا را
یا به ما یار مشو یا چو شدی چون ما شو
ما چو رسوای جهانیم تو هم رسوا شو
عاشق و رند و غزلخوان و فرنگی مشرب
رند و لاقید و ملامتکش و بیپروا شو
شور عشق آمد و از ما سر و دستار ربود
زاهد، امشب سر پیرت تو هم از سر واشو
منکر طلعت خورشید شدن تیره دلی ست
غرض این است که خُفّاش مشو حربا شو
تا تو در قَطرهگییی خاک فرو میبردت
ایمنی خواهی از آسیب فنا دریا شو
چین ابرو به حریفان مفروش ای زاهد
سر که در مجلس ما کس نخرد صهبا شو
عاشقان فانی ی محضاند حجاب از که کنی
یک دم ای شوخ که همصحبت مایی وا شو
|