|
سید محمدعلی تبریزیی اصفهانی «صایبا»
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی
پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
تبخال زد از آه جگر سوز لب صبح
وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد
یک بار تو بیدرد گریبان ندریدی
چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی
ز افسردهگی از شاخ به شاخی نپریدی
پیوسته چراگاه تو از چون و چرا بود
از گلشن بیچون و چرا رنگ پریدی
یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندی
از برگ گل خویش گلابی نکشیدی
چون صورت دیوار در این خانه شدی محو
دنبالهی یوسف چو زلیخا ندریدی
گردید ز دندان تو دندانه لب جام
یک بار لب خود ز ندامت نگزیدی
از رنگ قساوت دل خود را نزدودی
جز سبزهی بیگانه از این باغ نچیدی
از یار تواضع قد افلاک دوتا ماند
و ز کبر تو یک ره چو مه نو نخمیدی
ایام خزان چون شوی ای دانه برومند؟
از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی
در پختن سودا شب و روز تو سر آمد
ز ین دیگ به جز زهر ندامت نجشیدی
از شوق شکر، مور برآورد پر و بال
«صایب» تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟
ای ز رویت آفتاب اندر کنار آیینه را
وز خط مهر تو خرم روزگار آیینه را
من نمیدانم که چون خواهی جمال خویش دید
آب از عکس خطات شد موجوار آیینه را
بس که حسن دوست هر دم جلوهی دیگر کند
وا بود پیوسته چشم انتظار آیینه را
نیست گر شرمنده چون منصور از افشای راز
چیست دست معذرت بر پای دار آیینه را
کی ز کشمیرم توان تکلیف سیر هند کرد
چون برد کس در حلب از زنگبار آیینه را
از خطاش تاریخ قتل عاشقان را نسخهییست
زیبد ار «فانی» کند لوح مزار آیینه را
|
عزتیی شیرازی
میرزا جانی عزتیی شیرازی
[ سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]
آنکه میبوسد لب جانان لب جام است و بس
ساغر می در حریم وصل خود کام است و بس
خوش مرا جان بی میی صافی جهان بر هم زنند
رونق دیر مغان از دُردی آشام است و بس
جلوه ی صیاد بند آهنین بر پا نهد
جذب گیرایی مگر در رشته ی دام است و بس
لذتِ بیهوشی و آسایش نظّاره چیست
عشق بازان را مگر در مُردن آرام است و بس
یک زمان بی لذّت یاد وصالت نیستم
کامرانیهای ما از حسرت جام است و بس
گوش خلقی پر شد از افسانهی هر بلهوس
عشق ما در شهرت حسن تو بد نام است و بس
« عزتی » در دعویی مقصد حیا را ره مباد
چشم خوش طبعانِ ظاهر بین در ابرام است و بس
سالک قزوینی
محمد ابراهیم سالک قزوینی
[ سدهی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]
الوند کشیده بر فلک تیغ
پوشیده زره ز سایهی میغ
سرکش شده قصد جنگ کرده
جا بر در و دشت تنگ کرده
هرگز نبرد سپهر گردان
یک دورهی دورِ او بیابان
ابدال وش از جهان ریمن
بگذشت و کشیده پا به دامن
از اوجش اگر به ته فتد سنگ
از چهره ی اسمان پرد رنگ
غلتان ز برش هزار چشمه
هر چشمه چو چشم پر کرشمه
هم لاله عذار و هم سمنبر
از ابر همیشه زیر چادر
اوجش وطن مجردان است
معراج سلوک سالکان است
. . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . .
شوکت بخاری
خواجه محمد بخارایی « شوکت»
[پایانه ی سدهی یازدهم تا آغازه ی دوازدهم
هجری قمری / هفدهم میلادی ]
مینا بلند شد که ز خود واکند مرا
گردن کشید خضر که پیدا کند مرا
چون قطره آرمیدهگیام عقده ی دل است
بی طاقتی کجاست که دریا کند مرا
او داده با دو دست سر خویش را برون
از روزن دلم که تماشا کند مرا
« شوکت» کجاست شوق جنونی که تا ابد
بیهوده گرد کوچهی دلها کند مرا
|