_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۴۶۴ ـ ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

  No. 464 - Friday 5 February 2010

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

جعفر کوش آبادی

[ ۱۳۸۸ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۲۰۱۰ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

 

جعفر کوش‌آبادی، شاعر معاصر ايرانی روز جمعه دوم بهمن ماه ۱۳۸۸ (دهم ژانویه‌ی ۲۰۱۰) پس از سال‌ها بيماری در سن ۶۸ ساله‌گی در تهران درگذشت. زنده یاد کوش‌آبادی متولد سال  ۱۳۲۰ خورشیدی ( ۱۹۴۱ میلادی) در تهران بود و به ويژه در نيمه‌ی دوم دهه‌ی چهل خورشیدی، به عنوان يکی از چهره‌های برجسته‌ی شعر معترض و اجتماعی‌ی معاصر ايران شناخته می‌شد. شاعری که در سراسر هستی‌‌اش نگران زنده‌گی مردمی بود که با آنان فقر و تنهایی و بی‌پناهی را تجربه کرده و از آنان صبر و سکوت و فریاد آموخته بود و امید به زنده‌گی، در حیات خود کوشید تا شعرش بازتاب زنده‌گی مردمان اعماق اجتماع و بیانگر آرزوهای آنانی باشد که برای بهبود شرایط زنده‌گی در گستره‌ی فراموش شده‌ی جامعه تلاش می‌کنند. و هرگز شک نکرد که جهان را انسان‌ها به شکل امروزی‌اش ساخته‌اند و بی‌تردید قادرند آن را چنان‌که می‌خواهند دگرگون کنند. بهبود شرایط زنده‌گی‌ی توده‌ی مردم، همه‌ی آرزو و رؤیای شعر او بود، چه باک اگر آرزومند به مرگ تسلیم شد، آرزوهای زنده‌اش به رؤیا بازی ادامه می‌دهند و هیچ واقعیتی در جهان وجود ندارد که از بازی‌ی رؤیاها نیامده باشد

«ساز ديگر» ۱۳۴۷، «منظومه‌ی کوچک خان» ۱۳۴۸، «چهار شقايق» ۱۳۵۷، «سفر با صداها» ۱۳۶۰، «اژدهای سياه»، و «در آينه» از جمله آثار منتشر شده‌ی جعفر کوش‌آبادی هستند. شعرهای او که با زبانی موزون، ساده و نزديک به زبان کوچه و بازار سروده شده، در آن زمان نمونه‌یی از «شعر متعهد» محسوب می‌شد و از همين رو حمايت روشنفکران چپگرا  را که از ايده‌ی «هنر متعهد» دفاع می‌کردند، به همراه داشت.

در گلستانه‌ی این بار را به حرمت او شعرهای او آذین می‌بندیم تا بدین‌وسیله اندکی از دینِ خود را به او ادا کرده باشیم. یادش ماندنی و خاطرش جاودان بماناد.

ص.ک.

 

 


 

مرگ از پس پشت شبی دراز

در خلوتی که برگزیده‌ام اکنون

از صافی‌ی سکوت گذرکرده است و آمده است.

شانه به شانه‌ی من ایستاده است.

اما به رغم او

دنیای من

سرشار روشنایی‌ی آب است و آینه‌ست.

 


 

نتوانستم ديگر

به تماشاى عبث خود را تخدير كنم

نتوانستم در كنج اتاق

چون فلان آقا صيقلگر شعرم باشم ريزتراش

 

شعر در من فريادى بود

كه درون توفان سر مى‌دادم

و به رغم دشمن

ره به گوش شنوا هم مى‌برد

 

سخنى ساده و راست

هم‌چو تيرى كه نشيند به هدف

و بدين كارآيى

چه غم از واژه‌ی سنگين و زمخت‌ام مى‌بود؟

 


 

تعریف شعر

 

شعر حضور کلمات است

گلبن وزن است و گل‌واژه‌ی جادو

لب پرعشق است که ازسینه‌ی عاشق

ریخته در قالب تصویر

زخمه‌ی گل کرده بر او تار چگور است

حس زلالی‌ی تن جام بلوراست

شادی و غم در دل آن است

میوه‌ی جان است

هدیه‌ی ذوق است

نغمه‌ی مرغی‌ست که میل همه‌گان است.

 

گزینه‌یی از شعر

در پیاده رو کنار دانشگاه

 

موج جمعیت از نرده ی دانشگاه تهران بالا می‌زد

در پیاده‌روها

صوت داودی‌ی «عبدالباسط»

شانه بر شانه ی آواز «پریسا» می‌رفت

مثل خون در رگ جمعیت می‌چرخیدم

می زده گاهی هم

ناخنک در بحثی.

 

بر سر شاخه‌ی فکر

مرغ جویای حقیقت می‌خواند

و نسیم آغاز

لب هر غنچه‌ی نورس را خندان می‌کرد

در دلم می‌گفتم:

چه کسی بود که پرپر شدن خیل شقایق ها را ساده گرفت

گو بیاید به تماشا اکنون

یک‌نفر دانشجو

دو نفر کارگر «چیت جهان»

زورق بحثی را

روی دریای سیاست با هم می‌راندند

پسر دانشجو می‌گفت:

« کفتر آزادی

ساده بر بام سرامان ننشست

کوچه‌ها را با خون

آب و جارو کردیم

لیک امروز ببین

کو کجا آزادی؟»

پاسخ‌اش می‌گویم: «تند نرو

گر بگویی که چو کشتی‌بانی در طوفان

نگرانی گاهی از کشش موجِ بلند

می‌پذیرم از تو

مرگ آزادی را امّا

کی توان باور کرد . . . »

و پی‌ی حرفم را می‌گیرد کارگر «چیت جهان» :

« پدر آمرزیده

من از این جمعیت

و بساط پهن این‌همه تصویر و کتاب

بوی آزادی را می‌شنوم

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . 

.  .  .  .  .  .  .

.  .  .  . 

 

موج جمعیت از نرده ی دانشگاه تهران بالا می‌زد

گاه از گوشه کنار

حمله ی چوب و چماق

روی پیشانی‌ی جمعیت چین می‌انداخت

و به فکرش می‌برد

در پیاده‌روها

صوت داودی‌ی «عبدالباسط»

شانه بر شانه ی آواز «پریسا» می‌رفت

و من از آواز گرم چکاوک‌ها سرخوش بودم.

 


 

گزینه‌یی از شعر

چرا به کوچه نیایم

 

چرا به کوچه نیایم

درخت‌های کهن‌سال زنده‌اند هنوز

و از قلمرو آوندهاشان

صدای پای جوانه به گوش می آید

 

زمین خسته نفس تازه می‌کند

و یاخچی آباد

که مثل چهره‌ی مادر بزرگ غمگین بود

و مثل قامت مادر بزرگ

به زیر بار نداری خمیده بود اینک

ببین چگونه کمر راست می‌کند

 

هوا هوای شکفتن

و زنده بودن و پیوستن است در کوچه.

.  .  .  .  .  .  .  .  .  . .  .  .  . 

.  .  .  .  .  .  .

.  .  .  . 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۴۶۴ ـ ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

  No. 464 - Friday 5 February 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

صایب تبریزی

سید محمدعلی تبریزی‌ی اصفهانی «صایبا»

[ سده­ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]

 

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی

پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی

تبخال زد از آه جگر سوز لب صبح

وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی

صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد

یک بار تو بی‌درد گریبان ندریدی

چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی

ز افسرده‌گی از شاخ به شاخی نپریدی

پیوسته چراگاه تو از  چون و چرا بود

از گلشن بی‌چون و چرا رنگ پریدی

یک صبح‌دم از دیده سرشکی نفشاندی

از برگ گل خویش گلابی نکشیدی

چون صورت دیوار در این خانه شدی محو

دنباله‌ی یوسف چو زلیخا ندریدی

گردید ز دندان تو دندانه لب جام

یک بار لب خود ز ندامت نگزیدی

از رنگ قساوت دل خود را نزدودی

جز سبزه‌ی بی‌گانه از این باغ نچیدی

از یار تواضع قد افلاک دوتا ماند

و ز کبر تو یک ره چو مه نو نخمیدی

ایام خزان چون شوی ای دانه برومند؟

از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی

در پختن سودا شب و روز تو سر آمد

ز ین دیگ به جز زهر ندامت نجشیدی

از شوق شکر، مور برآورد پر و بال

«صایب» تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟

 


 

فانی‌ی کشمیری

شیخ محسن فانی‌ی کشمیری

(شاعر پارسی گوی هند)

[ سده­ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]

 

ای ز رویت آفتاب اندر کنار آیینه را

وز خط مهر تو خرم روزگار آیینه را

من نمی‌دانم که چون خواهی جمال خویش دید

آب از عکس خط‌ات شد موج‌وار آیینه را

بس که حسن دوست هر دم جلوه‌ی دیگر کند

وا بود پیوسته چشم انتظار آیینه را

نیست گر شرمنده چون منصور از افشای راز

چیست دست معذرت بر پای دار آیینه را

کی ز کشمیرم توان تکلیف سیر هند کرد

چون برد کس در حلب از زنگبار آیینه را

از خط‌اش تاریخ قتل عاشقان را نسخه‌یی‌ست

زیبد ار «فانی» کند لوح مزار آیینه را

 


 

 

عزتی‌ی شیرازی

میرزا جانی عزتی‌ی شیرازی

[ سده­ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]

 

آن‌که می‌بوسد لب جانان لب جام است و بس

ساغر می در حریم وصل خود کام است و بس

خوش مرا جان بی می‌ی صافی جهان بر هم زنند

رونق دیر مغان از دُردی آشام است و بس

جلوه ی صیاد بند آهنین بر پا نهد

جذب گیرایی مگر در رشته ی دام است و بس

لذتِ بی‌هوشی و آسایش نظّاره چیست

عشق بازان را مگر در مُردن آرام است و بس

یک زمان بی لذّت یاد وصالت نیستم

کامرانی‌های ما از حسرت جام است و بس

گوش خلقی پر شد از افسانه‌ی هر بلهوس

عشق ما در شهرت حسن تو بد نام است و بس

« عزتی » در دعوی‌ی مقصد حیا را ره مباد

چشم خوش طبعانِ ظاهر بین در ابرام است و بس


 

سالک قزوینی

محمد ابراهیم سالک قزوینی

[ سده­ی یازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]

 

الوند کشیده بر فلک تیغ

پوشیده زره ز سایه‌ی میغ

سرکش شده قصد جنگ کرده

جا بر در و دشت تنگ کرده

هرگز نبرد سپهر گردان

یک دوره‌ی دورِ او  بیابان

ابدال وش از جهان ریمن

بگذشت و کشیده پا به دامن

از اوجش اگر به ته فتد سنگ

از چهره ی اسمان پرد رنگ

غلتان ز برش هزار چشمه

هر چشمه چو چشم پر کرشمه

هم لاله عذار و هم سمنبر

از ابر همیشه زیر چادر

اوجش وطن مجردان است

معراج سلوک سالکان است

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .


 

شوکت بخاری

خواجه محمد بخارایی « شوکت»

[پایانه ی سده­ی یازدهم تا آغازه ی دوازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]

 

مینا بلند شد که ز خود واکند مرا

گردن کشید خضر که پیدا کند مرا

چون قطره آرمیده‌گی‌ام عقده ی دل است

بی طاقتی کجاست که دریا کند مرا

او داده با دو دست سر خویش را برون

از روزن دلم که تماشا کند مرا

« شوکت» کجاست شوق جنونی که تا ابد

بی‌هوده گرد کوچه‌‌ی دل‌ها کند مرا

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه