|
[ پایانهی سدهی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / سدهی
هفدهم میلادی]
آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار
ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز
ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار
در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد
ای دیده! اشک میریز، ای سینه! باش افگار
هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم
راه زیارت است این، نه راه گشت بازار
با زایران محرم، شرط است آنکه باشد
غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار
ما عاشقان مستایم، سر را ز پا ندانیم
این نکتهها بگیرید، بر مردمان هشیار
در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم
بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار
در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی
در کار ما «بهایی» کرد استخاره صد بار
قاصد آمد گفتماش: آن یارِ سیمینبر چه گفت ؟
گفت: با هجرم بسازد، گفتماش: دیگر چه گفت ؟
گفت: دیگر پا ز حد خویش نگذارد برون
گفتماش: جمع است از پا خاطرم، دیگر چه گفت ؟
گفت: سر را باید از خاک ره کمتر شمرد
گفتماش: کمتر شمردم، زین تن لاغر چه گفت ؟
گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت
گفتماش: من سوختم، در باب خاکستر چه گفت ؟
گفت: خاکستر چو گردد خواهماش بر باد داد
گفتماش : برباد رفتم، در حقِ محشر چه گفت ؟
گفت: در محشر به یکدم زندهاش خواهیم کرد
گفتماش: من زنده گردیدم، ز خیر و شر چه گفت ؟
گفت : خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب
گفتماش: اینهم حسابی، با لب کوثر چه گفت ؟
گفت: با ما بر لب کوثر نشیند عاقبت
گفتماش: چون عاقبت این است، زین بهتر چه گفت ؟
گفت: دیگر نگذرد در خاطرش یاد « عظیم »
گفتماش: دیگر بگو گفتا : مگو دیگر چه گفت !
|
حیاتی
ابوالفضل كمال الدين
حیاتیی گیلانی
[ آغازه ی سدهی یازدهم قمری / هفدهم میلادی ]
بیا ای ساقی خمخانه در دست
مرا و خویش را چون باده کن مست
مییی ده کو به عشق آتش فروزد
مییی کو خان و مان عقل سوزد
بیا تا جام را از جم بدانیم
ز نقش جام، راز جم بخوانیم
ز خُم در شیشه کن جان پری را
به جام از شیشه ماه و مشتری را
بیا تا خوش شویم و خوش نشینیم
گل شادی ز روی هم بچینیم
که ما را نور چشم از خاک خم زاد
هر آن کو خم کند دستاش مریزاد
«حیاتی» را توانگر دل ز می کن
ز هر جامی یکی کاووس کی کن
تو هم ای مطرب از راهی که دانی
بزن بر شعلهی آهی که دانی
بپیچان گوشهای ارغنون را
بمال از مالش آن چرخ دون را
که گردون را به دانا ترکتازیست
شکایت را از او درهای بازیست
بیا ساقی بیا اندوهگینام
نه از عهد تو از دوران غمینام
رگ ما را که هرجا تار بگسست
زهر آهی هزاران بار بگسست
به جوش آور اگر خونی دراو هست
به دور آور مییی گر در سبو هست
تو هم ساقی گلآگین کن چمن را
ز بُن برکن غمان بیخکن را
که از می تازه شد آب و گل ما
از او گردید حل، هر مشکل ما
بده زان می که شادی را به کار است
دو روزه عمر و غم، رنج دراز است
چه می در خم به تن، جانِ فرشته
به رنگ گل، ز آبِ گل سرشته
که تا از چرخ و از اختر نگوییم
رهی کان رفتنی نبود، نپوییم
در این قصّه بر مسمار دوزیم
ز سر جوش دگر لب بر فروزیم
چه دانی کـ این سپهر و اختراناش
جهات و امّهات و گوهراناش
به نفس خویشتن مشغول کاراند
نه مجبورند، بل با اختیاراند
که هریک رشته در تاب و پیچاند
به کار خویشتن در دنگ و گیجاند
از او دان جمله را نهز چرخ و محور
کجا از آسمان تا آسمان گر
مغنّی پردهات خوش عشق کار است
هوای سینه را، آتش بخار است
ز سرّ ناله آگاهی تو داری
به دل درد و به لب افغان تو کاری
ز لحنات مرغ از آواز ماند
همان بر شاخ، از پرواز ماند
بیا ای ساقیی اندیشه سوزم
قدح را تاج افریدون فروزم
بده تا وارهم از ننگِ ایّام
همان از صلح و هم از جنگ ایّام
مرا از خویشتن بس ننگ و عار است
که با دوران گردونم چه کار است
من و عشق و تمنّای دل خویش
هزاران گیر و دار مشکل خویش
مغنّی آتش بیدود دارم
زیان باده را بر سود دارم
نفس را با نوا همساز میکن
غمان رفته را آواز میکن
که جانم بر دم شمشیر بستهست
هزاران نیشتر در سینه جستهست
« برگزیده از ساقی نامهی
۱
حیاتی» |