_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره ی ۷۲۲ ـ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳

  No. 722 - Friday 30 January 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 


نصرت رحمانی

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

چهار شعر

 

۱

سراب

 

در موجتابِ اینه چو چشم گشودم

آن قدر پیر گشته بودم

که لوحِ حمورابی را می‌توانستم

به جای شناسنامه ارایه دهم

بودن چه سود ؟

با خورد و خواب

دلْ فسرده تر از مرداب

طرحی ز یک سراب ، نقشی عبث بر آب

باید شناخت ، وَ ر نه به‌ناگاه خوش‌بخت می‌شوی

بی‌رحم و تنگْ دیده و دلْ سنگ می‌شوی

قارون چنان‌که شد

گندِ کثیف خوشبختی را

با عطرهای عربستان نمی‌توانی شست

 

 

۲

زندان

 

دست‌های‌مان

بالای تخت به دیوار بر میادین شهر

حتا بر دکمه های . . . جلیقه

زنجیر بسته ایم و یک ساعت

بی آن که قبله نمایی به دست بگیریم

در موجتابِ اینه را ندیم

و . . . واماندیم

زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود

راستی که هیچ زندانی به کوچکی ی مغز نیست

آری ما همه زندانیان خویشتن ایم

 

۳

قفل

 

بر چفت مقبره‌ی پیر

قفلی میان گره ها و قفل ها

دیشب گشوده شد

هیهات ... بدبختیی چه کس آغاز گشته است ؟

 

 

۴

يک و صد

 

او یک نگاه داشت

به صد چشم می نهاد

او یک ترانه داشت

به صد گوش می سرود

من صد ترانه خواندم و

نشنود هیچ‌کس

من صد نگاه داشتم و

دیده‌یی نبود









 


پگاه احمدی

دو شعر

 

۱

در فرودگاه کدام گریه کشته شدم؟

با ابریشم و نفس نمی‌آید

دیگر بلندتر از این نمی شود صدا بزنم

خط می‌زنم ، یادم نیایدکجای ماه از قلم افتاده‌ام

در فرودگاه کدام گریه کشته شدم؟

و عکسِ کدام روزنامه به پاییزهای من چسبید؟

جز گردباد

که پنجره‌ها را به سینه می‌کوبید،

جز نسل من که گور به گور ِ جنون شد،

شهریورِ تمامِ خاطره‌های من خونی است

در گوشی، صدای فراموشی

و این زمین تا هست،

می‌بینی؟ نمی‌گذارد درپیراهن‌ات نفس بکشم.

 

۲

ﺷﻬﺮﻳﻮﺭ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺳﻴﻞ، ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺮﻳﺰﺩ ﺍﺯ ﺩَﺭﺩﻡ

ﻭ ﺗﮑّﻪ ﻫﺎی ﺗﻮ ﺗﻘﻮﻳﻢ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺷﺮﺟﯽ ﮐﻨﺪ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺣﺒﺎﺏ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎی ﻣﺪﻭّﺭ ﺑﮕﺬﺭﻡ

ﻭ ﻣﺮگ ِ ﺷﻬﺮﻳﻮﺭ،

ﺩﺭﻋﺸﻖ ﻭ ﻗﺘﻞﻋﺎﻡ ﻧﺒﺎﺷﻢ

ﺗﻬﺮﺍﻥ ، ﻳﻌﻨﯽﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎی ﻣﻦ ﺯﺧﻢ ﺍﺳﺖ.



 

سهند آقایی

از هر طرف که بخوانی اش

 

اگر خدا بخواهد ادامه دارد

اگر خدا نخواهد هم ادامه ندارد

خدا خداي خداهاي ديگر نيست

 

دلم براي تو از هزار سال بي‌خبري ادامه دارد

دلم ادامه دارد اي كاش دير نكنم اي كاش

پرواز مي‌كني از ساز مي‌كني از كوك

رقصيده سايه از سرِ تارهاي نگات

اگر خدا بخواهد ادامه دارد

خدا ادامه دارد

بلند مي‌شوي از خواب

 

رازهاي زخم دهان باز مي‌كنند

زخم‌هاي ساز نيز

زخمه‌هاي غمّازيِ نور

افتاده به جانِ زاينده‌رودِ نماز

سجده بر تشهّدِ سرودِ زهره

تيرِ عقرب از كشالۀ حوت

 

رباب‌اش بر سرِ گورِ صدا بشكسته با زلفِ بلندِ پيرِ چنگي، باد

پيرِ پيرستاني‌ی آواز

دَم به دودِ داغِ تندِ تلخ بسپرده

صداهاي مهيبي از تهِ غارش به درمي‌آيد از آوازهاي كور

هواي شورِ چشمان‌اش

به هنگامي كه ماهِ سرخ

در چاهِ شبِ پرواز مي‌افتد

پا به ماهِ كودكي بي‌تابِ خوشبختي...

ناگهان انگار

از دروازه‌هاي مرده‌ی تهران

صداي ساغرِ امّيد مي‌آيد:

اگر خدا بخواهد ادامه دارد

صدا هميشه ادامه دارد

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره ی ۷۲۲ ـ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳

  No. 722 - Friday 30 January 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

مسعود سعد

مسعود پسر سعد پسر سلمان لاهوری

[پایانه‌ی سده‌ی پنجم تا آغازه‌ی ششم  قمری /  دوازدهم میلادی]

 

۱

چون منی را فلک بیازارد
خردش بی‌خرد نیانگارد؟

هر زمانی چو ریگ تشنه‌ترم
گرچه بر من چو ابر غم بارد

چون بیافسایدم چو مار، غمی
بر دل من چو مار بگمارد

تا تنم خاک محنتی نشود
به دگر محنتی‌ش نسپارد

اندر آن تنگی ام که وحشت او
جان و دل را گلو بیافشارد

راضی ام گرچه هول دیدارش
دیده‌ی من به خار می‌خارد

کـ از نهیباش همی قضا و بلا
بر در او گذشت کم یارد

سقف این سمج من سیاه شبی‌ست
که دو دیده به دوده انبارد

روز هر کس که روزن‌اش بیند
اختری سخت خرد پندارد

گر دو قطره به‌هم بود باران
جز یکی را به زیر نگذارد

چشم ازو نگسلم که در تنگی
به دلم نیک نسبتی دارد

شعر گویم همی و انده دل
خاطرم جز به شعر نگسارد

این جهان را به نظم شاخ زند
هرچه در باغ طبع من کارد

از فلک تنگ‌دل مشو مسعود
گر فراوان تو را بیازارد

بد میاندیش سر چو سرو برآر
گر جهان بر سرت فرود آرد

حق نخفته است بنگری روزی
که حق تو تمام بگزارد

 

۲

کدام رنج که آن مر مرا نگشت نصیب

کدام غم که بدان مر مرا نبود نوید 

اگر غم دل من جمله عمر می بودی  

به گیتی اندر بی‌شک بماندمی جاوید 

همی بپیچم از رنج دل چو شوشه‌ی زر  

همی بلرزم بر خویشتن چو شاخک بید 

امید نیست مرا کـ از کسی امید بود 

 امید منقطع و منفطع امید امید 

نگر چه‌گونه بود حال من که در شب و روز  

چرا غم از مهتاب است و آتش از خورشید 

سپید گشت به من روی روزگار و کنون 

 همی سیاه کند روزگارم اینت سپید!

 

۳

شد مشک شب چو عنبر اشهب  

شد در شبه عقیق مرکب 

زان بیم کـ آفتاب زند تیغ  

لرزان شده به گردون کوکب 

ما را به صبح مژده همی داد 

 آن راست گو خروس مجرب 

می‌زد دو بال خود را برهم 

 از چیست آن؟ ندانم یارب 

هست از نشاط آمدن روز  

یا از تاسف شدن شب؟ 

ای ماه‌روی سلسله زلفین  

و ای نوش لب سیمین غبغب 

پیش من آر باده از آن روی  

نزد من آر بوی از آن لب 

دل را نکرد باید معذور  

تن را نداشت باید متعب 

.  .  .  .  .  .  .  . .  .  . .  

.  .  .  .  .  .  .  . .  .  . .  

.  .  .  .  .  .  .  . .  .  . .  

.  .  .  .  .  .  . .  .  . .  

 

 

۴

نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای

پستی گرفت همت من زین بلندجای 

آرد هوای نای مرا ناله‌های زار

جز ناله‌های زار چه آرد هوای نای؟ 

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر

پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای 

نی نی ز حصن نای بیافزود جاه من  

داند جهان که مادر ملک است حصن نای 

من چون ملوک سر ز فلک بر گذاشته

زی زهره برده دست و به مه برنهاده پای 

از دید گاه پاشم دُرهای قیمتی

وز طبع گه خرام‌ام در باغ دلگشای 

نظمی به کامم اندر چون باده‌ی لطیف

خطی به دستم اندر چون زلف دل‌ربای 

ای از زمانه راست نگشته مگوی کژ

وی پخته ناشده به خرد خام کم درای 

امروز پست گشت مرا همت بلند

زنگار غم گرفت مرا طبع غم زدای 

از رنج تن تمام نیارم نهاد پی

وز درد دل تمام نیارم کشید وای 

گویم صبور گردم، بر جای نیست دل

گویم بهرسم باشم، هموار نیست رای 

عونم نکرد حکمت دور فلک نگار

سودم نداشت دانش جام جهان نمای 

بر من سخن نبست نبندد بلی سخن

چون یک سخن نیوش نباشد سخن سرای 

کاری ترست بر دل و جانم بلا و غم

از رمح آب داده و از تیغ سر گرای 

چون پشت بینم از همه مرغان بر این حصار

ممکن بود که سایه کند بر سرم همای؟ 

گردون چه خواهد از من بیچاره‌ی ضعیف

گیتی چه خواهد از من درمانده‌ی گدای 

گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر

ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزای 

ای محنت ار نه کوه شدی ساعتی برو

وی دولت ار نه باد شدی لحظه‌یی بپای 

ای تن جزع مکن که مجازیست این جهان

وی دل غمین مشو که سپنجی است این سرای 

ور عز و ملک خواهی اندر جهان مدار

جز صبر و جز قناعت دستور و رهنمای 

ای بی‌هنر زمانه مرا پاک در نورد

وی کور دل سپهر مرا نیک برگرای 

ای روزگار هر شب و هر روز در بلا

ده چه ز محتنم کن و ده در ز غم گشای 

در آتش شکیبم چون گل فرو چکان

بر سنگ امتحانم چون زر بیازمای 

از بهر زخم گاه چو سیمام همی گداز

وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای 

ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور

وی آسیای نحس تنم نیک‌تر بسای 

ای دیده‌ی سعادت تاری شو و مبین

و ای مادر امید سترون شو و مزای 

زین جمله باک نیست چو نومید نیستم

از عفو شاه عادل و از رحمت خدای 

مسعود سعد دشمن فضل است روزگار

این روزگار شیفته را فضل کم نمای 

شاید که باطلم نکند بی‌گنه فلک

کـ اندر جهان نیابد چون من ملک ستای 




















         
       

بالای صفحه