_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۲۳ ـ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۳

  No. 723 - Friday 6 February 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 


سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

فانوسِ خیس

 

روی علف‌ها چکیده‌ام

من شبنمِ خواب آلود یک ستاره‌ام

که روی علف‌های تاریکی چکیده‌‌ام

جایم این‌جا نبود.

نجوای نمناکِ علف ها را می شنوم .

جایم این‌جا نبود .

 

فانوس

در گهواره‌ی خروشانِ دریا شست و شو می کند .

کجا می‌رود این فانوس،

این فانوسِ دریا پرستِ پر عطشِ مست ؟

بر سکوی کاشی‌ی افقِ دور

نگاهم با رقصِ مه‌آلودِ پریان می‌چرخد

زمزمه های شب در رگ‌هایم می‌روید.

باران پرخزه‌ی مستی

بر دیوار تشنه‌ی روحم می‌چکد.

من ستاره‌ی چکیده‌ام .

از چشم ناپیدای خطا چکیده‌ام :

                    شبِ پُر خواهش

                    و پیکرِ گرمِ افق عریان بود.

رگه‌ی سپیدِ مرمرِ سبزِ چمن زمزمه می‌کرد.

و مهتاب از پله‌کانِ نیلی‌ی مشرق فرود آمد.

پریان می‌رقصیدند

و آبی‌ی جامه‌هاشان با رنگِ افق پیوسته بود.

زمزمه‌های شب مستم می‌کرد.

پنجره‌ی رویا گشوده بود

و او چون نسیمی به درون وزید

اکنون روی علف‌ها هستم

و نسیمی از کنارم می‌گذرد

تپش‌ها خاکستر شده‌اند.

آبی‌پوشان نمی‌رقصند.

فانوس آهسته پایین و بالا می رود.

هنگامی که او از پنجره بیرون می‌پرید

چشمانش خوابی را گم کرده بود.

جاده نفس نفس می زد.

صخره‌ها چه هوسناک اش بوییدند!

 

فانوسِ پر شتاب !

تا کی می‌لغزی،

در پست و بلندِ جاده‌ی کف بر لبِ پر آهنگ ؟

زمزمه‌های شب پژمرد.

رقصِ پریان پایان یافت .

کاش این‌جا نچکیده بودم !

هنگامی که نسیمِ پیکر او در تیره‌گی‌ی شب گم شد

فانوس از کنار ساحل به راه افتاد.

کاش این‌جا ـ در بستر علفِ تاریکی ـ نچکیده بودم !

فانوس از من می‌گریزد

چگونه برخیزم؟

به استخوانِ سردِ علف‌ها چسبیده‌ام .

و دور از من، فانوس

درگهواره‌ی خروشانِ دریا شست و شو می‌کند.












عسگر آهنین

دو شعر

 

۱

گل و دایره

 

حجم خیال تو

گنجایش حضور گل سرخ را نداشت

این را نمی توانی

زیر غبار واژه های عاشقانه بپوشانی

 

تو، در خیال نیز،

زندانی‌ی یک دایره ی بسته

 از روز مرّه‌گی ها‌ی‌ات ماندی

چندان که بوی گل سرخ هم نتوانست

راهی به آن فضای بسته بگشاید

 

با این همه، هنوز،

آرزو دارم

کز مرکز آن دایره، روزی،

یک شاخه گل سرخ بروید.

۱۴ جولای ۲۰۱۴

 

۲

لحظه‌ای با تو

 

یک لحظه فکر می‌کنم

دور از تمام خبرها و گزارش ها

در کافه‌یی

کنار رودی

با تو نشسته‌ام

دارم نسیم نفس‌های تو را می نوشم

 

ای کاش میتوانستم

از روزنامه ها

قایق های کاغذی بسازم

اخبار حادثه ها را به آب بسپارم

تا با تو شناور گردم.

۲٣ اکتبر ۲۰۱۴


 

 

حسنا صدقی

  قهوه‌های فرانسه

 

رد پای‌ات روی برف‌ها جا مانده

نفس‌های گرم‌ات در سینه‌ی من

از گرمای تیرماه تن‌ات

تا سرمای دی‌ماه خداحافظی

این شب‌ها بر مدار دل‌تنگی‌ی تو مهتابی‌ست.

 

خط سیاهی بر چشمان‌ام می‌کشم

خط سفیدی بر لب‌های تو!

 

دیگر قدم‌هایم از حوصله‌ی راه خارج است.

بوی قهوه‌ی آخر در گلویم می‌پیچد

پاریس با تمام کوچه‌هایش در من گم می‌شود

تمام کافه‌ها بوی قهوه‌ی فرانسه می‌دهد

تمام شهر بوی ادکلن Dior

 

این شب‌ها بر مدار دل‌تنگی‌ی تو مهتابی‌ست

شعری که با بوی قهوه‌ی فرانسه بیامیزد

پایانی بهتر از این نخواهد داشت.

 

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۲۳ ـ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۳

  No. 723 - Friday 6 February 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



غضایری‌ی رازی

ابوزیدمحمد ابن علی‌غضایری‌‌ی‌رازی (غضاری)

[پایانه سده‌‌ی چهارم تا آغازه‌ی  پنجم قمری / سده‌ی دهم میلادی]

 

۱

اگر كمان به جاه اندر است و جاه به مال

مرا ببین كه بینی كمال را به كمال

من آن‌كس‌ام كه به من تا به حشر فخر كند

هر آن‌كه بر سرِ یك بیت من نویسد قال

همه كس از ِقبَلِ نیستی فغان دارند

گهِ ضعیفیّ و بی‌چاره‌گی و سستی‌ی حال

كه من آن‌كس‌ام كه فغانم به چرخ زهره رسید

زجود آن ملكی كه‌م ز مال داد ملال

روا بود كه زبس بار شكر نعمت شاه

فغان كنم كه ملالم گرفت زین اموال

چو شعر شكر فرستم از این سپس بَرِ شاه

نگر چه خواهم گفتن ز كبر و غنج و دلال

بس ای ملك كه نه لؤلؤ فروختم به سلم

بس ای ملك كه نه گوهر فروختم به جوال

بس ای ملك كه از این شاعری و شعر مرا

ملك فریب بخوانند و جادوی محتال

بس ای ملک که جهان را به شبهت افگندی

که زرّ سُرخ‌ است این یا شکسته سنگ و سفال

بس ای ملك كه صیاع من و عقار مرا

نه آفتاب مساحت كند نه باد شمال

بس ای ملك كه نه قرآن به معجز آوردم

كه ذوالجلال‌ش چندین جمال داد و جلال

بس ای ملك كه نه گوگرد سرخ گشت سخن

نه كیمیا كه از او هیچ‌كس ندید خیال

بس ای ملك كه دگر جای شعر شكر نماند

مرا به هر دو جهان در صحیفه‌ی اعمال

بس ای ملك كه من اندر تو آن همی شنوم

كه در مسیح شنیدم ز جمله‌ی جهّال

بس ای ملك كه دو دست تو را به گاه عطا

نه با زمانه قیاس و نه برگذشته مثال

بس ای ملك كه جهان سر به سر حدیث من است

میان حاسد و ناحاسدم همیشه جدال

بس ای ملك كه زمانه عیال نعمت توست

به من رهی چه رسد زین همه زمانه عیال

بس ای ملك كه تو را صد هزار سال بقاست

قیاس گیر و به تقدیر سال بخش اموال

بس ای ملك كه عطای‌ات بگنج و كان سنج اند

ملوك را همه معیار باشد و مثقال

بس ای ملك كه من از بس عطات سیر شدم

نه ز آن‌كه نعمت بر من حرام گشت و وبال

بس ای ملک که ملوک از گزافه گرد کنند

به هر زمین و نترسد کس از حرام و حلال

همی بترسم كـ از شاعری ملال آرم

ملال مدح تو كفر است و جاودانه ضلال

همه یكایك دینار و بدره‌ی تو و گنج

اسیر روز مصاف است و صید روز قتال

زهی ملك كه حلال این‌چنین بود دینار

به تیغ پالده در خون خصم داده صقال

بلای برهمنان است و قهر قرمطیان

هلاك اهرمنان است و آفت دجّال

.  .  . .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  . .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  . .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  . .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .


۲

 دینارگون بید و ابر سپید

زمین گشته زرّین و سیمین سَما

چرا ناید آهوی سیمینِ من

كه بر چشم كردم اش جای چرا

نسیم  دو زلفین او بگذرد

بر  آمیخته با نسیم صبا

چه گویَمْ‌ْش چون بگذرد

اَلا یا نَسیمَ‌الصبا مرحبا

كنم خدمت پادشا تا كند

مرا بر تو بَر، پادشا پادشا

به‌دست  اندرش برق و زیرش براق

كه  یارد ْ‌ش پیش آمدن و زكجا

كه نه طعن ژوبینْ‌ش رد كرد كس

نه هرگز شدَش زخم خطی خطا

عصا بر گرفتن نه معجز بود

همی اژدها كرد باید عصا

 

۳

 سحرگاهان یكی عمدا به صحرا بر گذر بنگر

دوگردد آسمان گویی یكی زیر و دگر از بر

چو برق از میغ بدرخشید تو پنداری یكی زنگی

ز خرگاهی به خرگاهی دواند پارَه‌یی اخگر

وز آن اخگر بسوزد دست‌اش از گرمی و بی‌تابی

ازآن آسیب بخروشد روانی بفگند آذر

 

۴

 جامِ می، آورد بامداد و به من داد

آن‌كه مرا با لبان‌اش كار فتاده‌ست

گفتم مهر است؟ گفت مهرش پرورد

گفتم ماه است؟ گفت ماه‌اش زاده‌ست

باده به من داد از لطافت گفتم

جام به من داد لیك باده نداده‌ست

 

۵

 مطربی خوبروی و بربط او

چو یكی گوژپشت عاشق پیر

ناله‌ی شیرخوار دارد و لیك

به كنار اندرون نخواهد شیر

 























         
       

بالای صفحه