_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۲۵ ـ جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۳

  No. 725 - Friday 20 February 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 

 


احمدرضا احمدی

دو شعر

 

۱

ماهی

 

ماهی در اندوه ما شناور است

ما در کنار این پرتگاه که به گل‌های سرخ ختم می‌شود سقوط می‌کنیم

چشمان ما بوی گل سرخ دارد

اندوه ما رنگ فلس های ماهی را دارد

صبح در پرده ‌های مه آلود غروب می‌کند

ما یک روز کامل را از دست داده‌‌ایم

غروبی بی جهت و نزار ما را به صبح می‌سپارد

صبحی که از دیوار فرسوده باغ سقوط می‌کند

چندان جوان نیستیم که با صبح از دیوارهای فرسوده باغ عبور کنیم

هشیار و با غصه دیوار باغ را در اندوه‌ام دفن می‌کنم

دیوار سفید، سفید است

از دیوار سفید باغ را می‌بینم که تو با چراغی افروخته و ناب به سوی شیشه‌های پنجره رهسپاری

سفر درازی نیست اما من نگران بازگشت تو به خانه و ملافه‌های سفید هستم

مرا بر این رویای نخ ‌نمای درختان باغ بسپار

از این جوی با اندک آب اگر عبور کنیم

چلچراغ ‌های زمستانی و انگورهای سبز تابستانی را طی کردیم

گمان دارم تو چهره‌‌ات  را در آب اندک جوی خواهی دید

باغ ما را دعوت به سکوت می‌کند

شبنم‌ ها چشمان ما را صیقل می‌دهند

قایق در آب اندک جوی ما را در آستانه‌ خانه رها می‌کند

تنها به دریا می‌رود.

 

۲

راه رو

 

شمع ها در راه‌رو

می سوزد

شمع ها در راه‌رو

رو به پایان است

صاحب خانه شمعی دیگر

در راهرو روشن می کند

من این بار شمع را

نگاه کردم که در مسیر باد بود

صاحب خانه

باد را فراموش کرده بود

 

دو سال بعد دانستم

صاحب خانه آن شب

در آستانه ی مرگ بوده است

صاحب خانه از آن شب

هر روز لباسی نو

می‌پوشیده است

و شمعی را تا صبح

در راه‌رو روشن

می‌گذاشته است

اما هر شب مرگ

در کنار شمع تا صبح

می‌مانده است

یک شب باد

شمع را خاموش می کند

فردا صبح جنازه‌ی

صاحب خانه را

در راهرو پیدا می کنند.

خسرو باقرپور

عروسکِ شاعر!

 

من شعله هایِ شعرِ سپیدم را،

بر دستانِ سردِ تو "ها" کردم!

تا سپیدیی دستانِ سردِ تو را؛

سپیده کنم بر شبِ دیجورِ این همه سرما

چرا نفسِ گرمِ مرا درنیافتی؟

 

 من طعمِ تلخِ هسته ی گیلاس را،

 از جانِ این میوه ی هماره دوگانه تاراندم

 تا گوش هایِ نیوشای‌ات؛

 عشق را در مَزّه‌یی کودکانه گوشواره کُنَد!

چرا غرورِ خورشیدوارِ مرا درنیافتی؟

 

 اینک، کنارت مینشینم؛

 با وصلهی کهنه‌یی از ماه بر پیرهنم،

 و دکمهی ستاره‌یی دوخته بر گوشهی گونهام،

 و قندیلی از خواهشهایِ مُرده بر مژههام

 چرا گریههایِ تلخِ مرا درنیافتی؟

 

 آه! نارنج بانویِ سرد و خیس!

از باغِ مه آلودِ مانده در سایه بیرون آ:

از شعاعِ طلاییی خورشید؛

 نخی بردار،

 و پارهگیی سینهام را بدوز.

شهریور ۱٣۹٣


 

روجا چمنکار
"با من" نبوده ای

 

با تو شبی در آیندهیی نه چندان دور زندهگی نکرده باشم

و تو گریه‌هایم را بغل نکرده باشی ،

نه انتظار کشیده باشی در انتهای جهانی گرد ، جنون تلخ جهان مرا ...

گمم نکرده‌ای که پیدایم نکرده باشی .

 

نه سایه ،

نه سکوت ،

نه ساعت ،

نه صندلی‌ی خالی و فنجان نشسته‌یی ،

نه پایه‌های سست و شکسته‌یی ،

نه چشمان‌ات را بسته باشی

و مرا به یاد آورده باشی ،

نه نبضم را از پایه های میز تکانده باشی .

دستم را گرفته باشی ،

بیرون زده باشیم از شعر .

شب ، بوق ممتد باران ، خنده ، الو ، صدا ...

نباخته ای که نبرده باشی .

 

نه خیابانی که با من قدم زده باشی ،

نه کافه‌یی که روبه‌روی‌ام نشسته باشی ،

نه غروبی ،

نه بارانی ...

نبوده‌ای که نباشی .

نرفته‌ای که نیامده باشی .





           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۲۵ ـ جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۳

  No. 725 - Friday 20 February 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 ادیب صابر

شرف‌الادبا شهاب‌الدین صابر ترمذی

(معروف به ادیب صابر)

 [سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

قد من شد چو دو زلفِ بخم دوست به‌خم

دل من شد چو دو چشم دژم یار دژم

دل دژم گشت و قدم خم شد و زین گونه بود

دیده چون چشمِ دژم بیند و زلفینِ بخم

عشق زلف و لب معشوق شکیبم بستد

پیشه‌ی عشق همه وقت چنین بود؟ نعم

دلِ من وقف لب و چشم صنم گشت و خوش است

کیست کو دل نکند وقف لب و چشم صنم؟

به همه وقت ز عشق‌اش ستم و جور کشم

عشق گویی همه خود معدن جور است و ستم

چشم من چون خط و زلفین‌اش ببیند، بیند

عزّ و ذلّ و بد و نیک و عمل و عزل به هم

از لب و غمزه به من نوش همی بخشد و نیش

من بدین عیش تعب بیش همی بینم و کم

سبب درد و غمم زلف و لب‌اش گشت و که دید

مشک و می کو سبب درد شد و موجب غم؟

سخن‌اش هست به تلخی سبب وحشتِ دل

دهن‌اش هست به تنگی سبب دهشت و دم

به دو لعل است همه خوبی و کَّشی و خوشی

به نگین بود همه مملکت و دولت جم

دل من گشته چنین خسته به مشکین زلف‌اش

کس نگوید ز چه شد دیده‌ی من معدن نم

 

۲

ای زلف دلبر من دل‌بند و دل گُسلی

گه در پناه مَهی گه در جوار گُلی

گر در پناه مهی چون چرخ بد چه کنی

ور در جوار گلی چون خار دل چه خَلی

بر گل همی گذری بر مه همی سپری

دل را همی گسلی وز دل نمی گسلی

از اصل لاله نه‌ای بر لاله معتکفی

از جنس زهره نه‌ای با زهره متصلی

دودی بر آتش رخ لرزان از آن سببی

دِرعی ز مشک سیه پُر حلقه زآن قبلی

آسایش نظری آرایش قمری

پیرایه‌ی شکری همسایه ی عسلی

گرچه بریده سری بی نقض و بی اَلمی

ور چه شکسته تنی بی عیب و بی خللی

بر نام توست غزل در کام توست طرب

هم حجت طربی هم حاجت غزلی

هم‌راه جان و دلی و زجان و دل عِوضی

هم‌رنگ مشک و شبی  وز مشک و شب بدلی

کردی تو قصد دلم و ز بی‌دلی خجل‌ام

گر قصد جان بکنی از من به دل بحلی.

 

۳

خوشا جانی کز او جانی بر آسود

نه درویشی که سلطانی برآسود

صبا معشوقه‌ی دل‌ها از آن شد

کز او وقت سحر جانی برآسود

به چشم خود پریشانی مبیناد

کسی کـ از وی پریشانی برآسود

سلیمان را همه وحشت از آن بود

که موری در بیابانی برآسود

نکویی بر نکو رویی بماناد

که از لب‌هاش دندانی برآسود

در شاهان بلند از بهر آن شد

که‌ از تاو افتاده نالانی برآسود

 

 

۴

دلم عاشق شدن فرمود و من بر حکم فرمان‌اش

درافتادم بدان دردی که پیدا نیست درمان‌اش

پریشان زلف دل‌بندی دلم بربود و هر ساعت

پریشان کرد جانم را سر زلف پریشان‌اش

قرار و  خواب و شیرینی ز جان و جسم و عیش تن

ببردند از این دندان لب شیرین و دندان‌اش

گه وصل‌اش همی جستم درازی در شب وصل‌اش

نبود آن را که من جستم مگر در روز هجران‌اش

شکست زلف آن دلبر دلم بربود هر لحظه

که در زلف‌اش همی دیدم نشان عهد و پیمان‌اش

به پیرایش گر اندر زلف او ره یافت نقصانی

جمال او و عشق من زیادت شد ز نقصان‌اش

به قصد گوی یا چوگان به میدان دیدم اش روزی

ز زلف او و پشت من حسد می برد چوگان‌اش

خم چوگان او با گوی هر ساعت به میدان در

همان کردی که روز باد زلفش با زنخدان‌اش

ز رشک آن‌که تا با زلف مشکین‌اش نیامیزد

به آب دیده بنشانم سراسر گَرد میدان‌اش

دلم را در خم زلف‌اش به زندان کرده عشق او

چو مداح خداوند است نگذارم به زندان‌اش

 

۵

نگه کن بدان باغِ دلبر که بود

گشاده در او هر دلی را دری

به هر سوی او خرمن لاله‌یی

به هر گام او توده‌ی عنبری

بپا هر درختی چو یک خسروی

به سر هر یکی را بدیع افسری

به پیمان هر افسری مِلکتی

به فرمان هر خسروی لشکری

ز بی مهری‌ی لشکر مهرگان

نبینی کنون افسری بر سری

بهار از زمرد همی بر درخت

بیاویخت چون دل‌بری زیوری

حَریزان زمرد همی زر کند

زهی! من غلام چنین زرگری!

هم اکنون خزان بینی از شرم سر

در آرد به کافورگون چادری

درخت آن‌گهی کـ‌ آسمان‌گونه بود

ندیدم ز اختر بر او پیکری

کنون ک‌آسمان رنگِ او بازخواست

پدید آمد از هر سوی‌اش اختری

 
































         
       

بالای صفحه