_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۲۶ ـ جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۳

  No. 726 - Friday 27 February 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

بر او ببخشایید

 

 

بر او ببخشایید

بر او که گاه‌گاه

پيوند دردناک وجودش را

با آب‌های راکد

و حفره‌های خالی از ياد می‌برد

و ابلهانه می‌پندارد

که حق زيستن دارد

بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت يک تصوير

که آرزوی دور دست تحرک

در ديدهگان کاغذي‌اش آب می‌شود

 

 

بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوت‌اش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهای منقلب شب

خواب هزار ساله‌ی اندام‌اش را

آشفته می‌کند

 

 

بر او ببخشایید

بر او که از درون متلاشي‌ست

اما هنوز پوست چشمان‌اش از تصور ذرات نور می‌سوزد

و گيسوان بی‌هده‌اش

نومیدوار از نفوذ نفس‌های عشق می‌لرزد

 

 

ای ساکنان سرزمین ساده‌ی خوش‌بختی

ای همدمان پنجره‌های گشوده در باران

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید

زیرا که محسور است

زيرا که ريشه های هستی‌ی بارآور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

و قلب زودباور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سينه‌اش متورم می سازند.

 

















مجید نفیسی

دست‌خط

 

سرکش‌ها و نقطه‌های‌ات، در جای خود نشسته‌اند

و هیچ افتادهگی در دندانه‌های‌ات نیست.

"یا" و "نون" را نشکسته‌ای

و "الف" و "را"ی‌ات درهم نرفته‌اند.

کاغذت به مرمری سپید می‌ماند

که حرفهای‌ات در آن فرو رفته‌اند

انگار سنگ نوردی هستی

که قلم را در سنگ فرو می‌بری

تا جاپاهایی استوار بسازی.

 

 

پدرت، سنگ نوردی را به من آموخت

او سرانگشتانی توانا داشت

و چشم‌هایی تیزبین.

میخ ها را در جای استوار می‌نشاند

طناب را از حلقه ها می گذراند

و پله به پله بالا می‌رفت.

هنگامی که به فراز صخره می‌رسید

برمی گشت و به پایین نگاه می‌کرد

و لبخندی، گره‌های پیشانی‌اش را می‌گشود.

 

 

تو در بند زاده شدی

و پدرت تو را هرگز ندید.

اما من در خطوط نامه تو را شناختم:

جمله‌های‌ات چون آه، کوتاه هستند

و گاهی چون گلوله به قلب می‌نشینند.


 

کامران بزرگ‌نیا

گـاهـی

 

 

گاهي بايد ستاره‌ي سرگرداني بود

و آسمان تا آسمان

رفت و آمد و خواند

 

ــ‌ رويايي بود و خواب را در مي‌گشود به نورِ صبح ــ

 

گاهي بايد فقط صدايي بود

كه بيدار مي‌كند خواب را

و به خواب مي‌رود

به بيداري

 

ــ آ‌ن‌جا درختي برباد مي‌دهد برگ‌هاي‌اش را

اينجا‌،‌ماهيْ‌، ‌در آب مي‌اندازد سايه‌اش را ــ

 

و گاهي هم بايد رفت به خوابِ ديگري

و ديد كابوسِ ديگري را

     

زمستان۱۳۷۴ 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۲۶ ـ جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۳

  No. 726 - Friday 27 February 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



جمال‌الدين

جمال‌الدين محمد عبدالرزاق اصفهانی

[پایانه ی سده‌ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

 

۱

دوش آن صنم ز زانو سر بر نمی‌گرفت

با ما نفس نمی‌زد و ساغر نمی‌گرفت

در خشم رفته بود و ندانم سبب چه بود

کـ آن ماه لب به خنده ز هم بر نمی‌گرفت

در عذر صد ترانه زدم تا کند قبول

آهنگ از آن‌چه بود فراتر نمی‌گرفت

چندین هزار لابه که کردم همی به دو

یک ذره خود در آن دل کافر نمی‌گرفت

می‌گفتمش چه کرده‌ام آخر، چه گفته‌ام؟

البته نیک و بد سخن از سر نمی‌گرفت

من  پیش او به عذر به یک پای هم‌چو سرو

او در گرفته بود و سخن در نمی گرفت

 

 

۲

خون شد ز فرقت تو دل مهربان من

بر بست رخت از غم هجر تو جان من

خوش می‌گذشت با تو مرا مدتی به کام

هجری بدین صفت نبد اندر گمان من

بی وصل دلکش تو تبه گشت کار من

بی روی مهوش تو سیه شد جهان من

دعوی‌ی دوستی‌ی من و مهر می‌کنی

و آن‌گاه بشنوی سخن دشمنان من

شادی‌ی دشمنان و فراق و جفای یار

هست از هزارگونه زیان بر زیانِ من

ناکرده هیچ جرم براندی مرا زخویش

آه ار به دوستان رسد این داستان من

 

 

۳

یا ز جشم‌ات جفا بیاموزم

یا دل‌ات را وفا بیاموزم

پرده بردار تا خلایق را

معنی‌ی "وَالضُحی" بیاموزم

تو ز من شرم و من ز تو شوخی

یا بیاموز یا بیاموزم

نشوی هیچ‌گونه دست آموز

چه‌کنم تا تو را بیاموزم

به کدامین دعات خواهم یافت

تا روم آن دعا بیاموزم

 

 

۴

موی سپید چیست ندانی زبان مرگ

زیرا که هرکه دید ز خود ناامید شد

دی از زبان حال همی گفت با دلم

چیزی که جان ز ترس چو از باد بید شد

گفتا که برگ مرگ بساز ار نخفته‌ای

تا چند گویم‌ات، که زبان‌ام سپید شد!

 

۵

بی توام کار بر نمی‌آید

بر من این غم به سر نمی‌آید

ترسم  از من به در شوی جانم

کـ از درم دوست در نمی‌اید

روز بگذشت و هم نیامد باز

تو چه گویی مگر نمی‌آید

این یارب سحرگاهی

خود یکی کارگر نمی‌آید

 

 

۶

من‌ام آن‌کس که عقل را جانم 

من ام آن‌کس که روح را مانم

دعوی‌ی فضل را چو معنای‌ام 

معنی‌ی عقل را چو برهانم

گلبن روح را چو صدبرگ‌ام 

باغ دل را هزاردستان‌ام

نثر را نوشکفته بستانم 

نظم را دسته ‌بسته ریحانام

 

 

۷

............................................

..........................................

شد خاک ها بخیل و نروید از او نبات

شد شاخه ها عقیم و نزاید از او ثمار

از آتش تموز و ز بی آبی‌ی جهان

شد تابه های ماهی‌ی هر صحن جویبار

نان ناپدید گشته چو آب حیات و خلق

همچون سکندر از پی‌ی او گشته جان سپار

 در آرزوی کاه بر آخور سَقَط شده ست

بُختی‌ی کوه‌ کوهان تازی‌ی راهوار

قومی ز تاب گرسنه‌گی از وجود سیر

قومی ز ضعف تشنه به خون گشته تیغ وار

............................................

..........................................

و آن کس که از تنعم حلوا نخورد و مرغ

مردار خوار گشت و چو مردار گشت خوار

............................................

..........................................

فرزند همچو سگ شده مادرگزای و شوخ

مادر چو گربه گشته جگرخای و بچه خوار

بر شاهراه شهر و زوایای کوچه ها

دَه دَه نهاده مُرده‌ی دَه روزه بر قطار

............................................

..........................................














         
       

بالای صفحه