_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۲۷ ـ جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳

  No. 727 - Friday 6 March 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

           سیاوش کسرایی

[ ۱۳۷۴ ـ ۱۳۰۵ خورشیدی /  ۱۹۹۵ـ  ۱۹۲۶ میلادی]

           دو شعر

 

۱

کوبه

 

کوبه بر در، بی تکان ماندهست

بی صدا مانده‌‌ست

بر در خاموش افسردهست

روزها، شبهاست

هیچ دستی دست او در دست نفشردهست

کوبه دارد از فلز آگهی با جان  

کوبه دارد واژه‌ی مژدهزا بر لب  

کوبه دارد باربار ارمغان در دست

شورها با اوست

یادها، هشدارها ، با اوست

تا نجنبد او

تا نکوبد او

همچنان بر میهمان و میزبان، در، فروبسته است

 

ساکنان خانهی بیدار،

قاصدان مهربانی ،

راهتان بستهست

دستتان خستهست

کوبه را با خویشتن بس حرف آهستهست

 

 ۲

پوکه

 

پیش چشمانم در پرده‌ی اشک

خالی افتاده یکی پوکه فشنگ

که زمانی ز کمینگاه‌اش تنگ

به هدف، سیبک سرخ دل دشمن، به هدف میگریست  

و چه غوغاها بودش در سر

ولی از گرمی‌ی سودا سرب‌اش

ذوب شد در بازار

تا برآرند عروسکهای سربی از آن

و  ز باروت درون‌اش دیریست

پاچه خیزک سازند

و خود اینک خالی

هدف تیر ملامت شده در رویایی


 

رضا چایچی

سه شعر

 

۱

عریانم کن

 

گر این گونه می‌خواهی آزارم دهی

برای خرده نانی

عریانم کن

تا میان برف

با پرنده گان گرسنه بمیرم.

 

>>>>  دنباله در ستون سمت جپ>>>>>

 

زیبا کرباسی

سه شعر

 

۱

بیا مرا بکش عزیزم

من کشتن گرفته ام

سِرایت دارم

باید زنان جهان را نجات دهی

بیا مرا بکشیم

و سِرایتم را به سُرایتی ببخشیم

حالم خوب است  

ساعت چند دقیقه از تیغ گذشته  

من یک پیرهن از خودم و  

گلبرگ های سرخ چند برګ مانده اند به دوبیتی  

زل بزن در پستان های سر به هوای برهنه ام  

سرت را نزدیک بیار بزن این لا  

سنګ فقط شکستن بلد است  

بشکن.

 

۲

همه‌ی رنگ‌هایتان را از بَرَم

و مثل این درخت

مُشتم همیشه به سوی آسمان باز است

دلم

که همین پیشانی‌ست

 

۳

قلب من این جا داغ توست

تا به تا نام توست نفسم

گرم شو

گرم شو

عشق ستاره‌یی کور در شمسی‌ی من است

 


 

رضا چایچی

 

۲

تو کجایی

 

آسمان را زیر و رو می کنم

از سر خشم

ستاره‌های لوسی که مدام چشمک می زنند

در سظل می‌ریزم

ماه خودم را پیدا نمی‌کنم

 

تو کجایی ؟

 

 

۳

از تاریكی نترس

 

از تاریكی نترس

نزدیك‌تر بیا

این دل

دریچه‌یی دارد

كه رو به آفتاب باز می‌شود

 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۲۷ ـ جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳

  No. 727 - Friday 6 March 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

انوری

اوحدالدین محمد انوری‌ی ابیوردی

[سده ی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

 

۱

ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب

وز شب تپانچه‌ها زده بر روی آفتاب

بر سیم ساده بیخته از مشک سوده‌گرد

بر برگ لاله ریخته از قیر ناب آب

خط تو بر خد تو چو بر شیر پای مور

زلف تو بر رخ تو چو بر می،  پر غراب

دارم ز آب و آتش یاقوت و جزع تو

در آب دیده غرق و بر آتش جگر کباب

در تاب و بند زلف دلاویز جان کشت

جان در هزار بند و دل اندر هزار تاب

گه دست عشق جامه‌ی صبرم کند قبا

گه آب چشم خانه‌ی رازم کند خراب

چون چشم‌ات از جفا مژه بر هم نمی‌زند

چشمم به خون دل مژه تا کی کند خضاب

هم با خیال تو گلهيی کردمی ز تو

بر چشم من اگر نشدی بسته راه خواب

ای روز و شب چو دهر در آزار انوری

ترسم که دهر باز دهد زودت این جواب

 

۲

خه‌خه به نام ایزد آن روی کیست یارب

آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب

در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب

بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب

مسرور عیش او را این عیش عادتی غم

بیمار هجر او را این مرگ صورتی تب

نقشی نگاشت خط‌اش از مشک سوده بر گل

دامن فکند زلف‌اش بر روز روشن از شب

دامی‌ست چین زلف‌اش عقل اندر او معلق

جزعی‌ست چشم شوخ‌اش سحر اندر او مرکب

گه مشک می‌فشاند بر مه ز گرد موکب

گه ماه می‌نگارد در ره ز نعل مرکب

در پیش نور روی‌اش گردون به دست حسرت

بربست روی خود را بشکست نیش عقرب

بردارد ار بخواهد زلف و رخ‌اش به یک ره

ترتیب کفر وایمان آیین کیش و مذهب

در من یزید وصل‌اش جانی جوی نیارزد

ای انوری چه لافی چندین ز قلب و قالب

 

۳

نشنیدهای که زیرِ چناری کدو بُنی

بر جَست و بردوید بر او بَر، به روزِ بیست

پرسید از چنار که تو چند روزه ای؟

گفتا چنار: عمرِ من افزونتر از دویست.

گفتا: به بیست روز من از تو فزون شدم

این کاهِلی بگوی که آخر ز بهرِ چیست؟

گفتا چنار: نیست مرا با تو هیچ جنگ

کـ اکنون نه روزِ جنگ و نه هنگامِ داوریست

فردا که بر من و تو وَزَد بادِ مهرگان

آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست!

 


۴

آن شنیده ستی که روزی ابلهی

گفت کـ این والی‌ی شهرِ ما گدایی بیحیاست؟

گفت: چون باشد گدا؟ آن کـ از کلاه‌اش تکمه‌یی

صد چو ما را سالها و روزها برگ و نواست

گفت‌اش: ای مسکین، غلط اینک از ین جا کردهای

آن همه برگ و نوا دانی که آن‌جا از کجاست؟

دُرّ و مرواریدِ طوق‌اش اشکِ اطفالِ من‌ است

گر بجویی، تا به مغزِ استخوان‌اش زانِ ماست

خواستن کدیه است، خواهی باج دادن، خواهی خراج

زان‌که گر ده نام باشد، یک حقیقت را رواست

چون گدایی چیزِ دیگر نیست جز خواهنده‌گی

هرکه خواهد، سلیمان‌ است وگر قارون، گداست

۵

جمال‌ات عشق می‌افزاید امروز  

رخات غارت‌کنان می‌آید امروز 

مه و خورشید در خوبی و کشی  

غلام روی خوب‌ات شاید امروز 

سر زلف‌ات سر آن دارد اکنون  

که راز عاشقان بگشاید امروز 

بسا جان منتظر بر لب رسیده  

که تا عشق‌ات چه می‌فرماید امروز 

بنامیزد نگارا از نکویی  

چنانی که‌ت چنان می‌باید امروز 

 

۶

جمال‌ات بر سر خوبی کلاه است  

بنامیزد! نه روی است آن که ماه است!

بسا خرمن که آتش در زدی باش  

هنوزت آب خوبی زیر کاه است 

پی‌ی عهدت نیاید جز در آن راه  

کز آن‌جا تا وفا صد ساله راه است 

پس از چندی صبوری داد باشد  

که گویم: بوسه‌‌یی گویی: گناه است

به تیر غمزه، مژگان‌ات انوری را  

بکشتند و بر این شهری گواه است 

لبات را گو که: تدبیرِ دِیَت کُن 

 سر زلف‌ات مبر کو بی‌گناه است  

 

 












         
       

بالای صفحه