_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۲۸ ـ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳

  No. 728 - Friday  13 March 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



فریدون توللی

[۱۳۶۴ ـ ۱۲۹۸ خورشیدی / ۱۹۸۵ ـ  ۱۹۱۹ میلادی]

دو شعر

 

۱

در ديار ظلمت

 

اختري كو كه در اين شام سياه

راه بنمايد و تابد به سرم؟

همدمي كو كه در اين وحشت سرد

سر به گوش آرد و گيرد خبرم؟

همه جا شب، همه جا شب

همه جا درد و غبار

همه جا نعش عزيزان فرومانده به خاك !

نه نشاني ز كسي

نه نسيم نفسي،

نه در اين باديه فرياد،  ‌نه فرياد رسي!

كاروان مرده،‌ جرس مرده،‌ هوس مانده ز كار،

باد غران و من استاده در اين سوز و هلاك،

چنگ در مو چو يكي زنگي‌ی ديوانه‌ي مست،

راست چونان دكلي بر توفان زده ناو

مي‌كشم سر به فراز

مي‌برم تن به نشيب!

مي‌روم خسته و درمانده به آغوش شكست،

كو، چه شد سايه‌ي آن كهنه درخت ؟

بانگ آن مردم شادان و دلير؟

چه شد آن باروي سخت ؟

چه شد آن بازوي بخت ؟

چه در افتاده در اين بيشه‌ي آتش زده ؟. . . . . شير

رفت و اين روبه‌كان جاي گرفتند به تخت !

همه مرگ است به هر جا نگرم، مرگ اميد !

تيرهگي بر سر هر تيرهگي افكنده پلاس،

درد بر درد و هوس بر هوس افتاده خموش !

آه! اين ناله ز كيست ؟

بانگ شير است كه مي آيد از آن دخمه بگوش !؟

۲

دور

 

دور ، آن‌جا که شب فسونگر و مست

خفته بر دشت‌های سرد و کبود

دور ، آن‌جا که یاس‌های سپید

شاخه گسترده بر کرانه‌ی رود

دور ، آن‌جا که می‌دمد مهتاب

زرد و غمگین ز قله‌ی پربرف

دور ، آن‌جا که بوی سوسن‌ها

رفته تا درّه‌های خاموش و ژرف

دور ؛ آن‌جا که در نشیب ِ کمر

سر به هم داده شاخه‌های تمشک

دور ؛ آن‌جا که چشمه از بر ِ کوه

می درخشد چو دانه های ِ سرشک

دور ، آن‌جا که رازهای نهان

خفته در سایه‌های جنگل ِ دور

دور ، آن‌جا که در آن جزیره که شب

اشک‌ها می‌چکد ز چشم ِ گناه

دور ، آن‌جا که سرکشیده به ناز

شاخ ِ نیلوفر از میان ِ گیاه

دور ، آن‌جا که مرغ ِ خسته‌ی شب

دم فرو می‌کشد ز ناله و سوز

دور ، آن‌جا که بوسه‌های سحر

می‌خورد بر جبین ِ روشن ِ روز

اندر آن‌جا در آن شکفته دیار

در جهان ِ فروغ و زیبایی

با خیال ِ تو می‌زنم پر و بال

از میان ِ سکوت و تنهایی  .


منصور خاکسار

          [۱۳۸۸ ـ  ۱۳۱۷ خورشیدی / ۲۰۱۰ ـ ۱۹۳۸ میلادی]

طرح برای نوروز آینده

 

 

آینه‌ی نور

میوهی شاداب جان

پویه‌ی آزاد و پر ترنم خورشید

زنبق ایمان

پولک شادی

             موج صدا

                     و سرود

                          و نغمه‌ی امید

ماهی‌ی گلکشت

باغ شناور

نسترن پلک های چشمه‌ی خورشید

نقل عقیق روشن باور

بوسه و ابریشم طلایی‌ی پیوند

هلهله‌ی نو

جنگل زیتون عشق

مخمل روشن

کاکل سرخ پرنده های  غزل خوان

پرچم گل

               آفتاب شانه‌ی میهن

 

نوروز ۱۳۶۶


 

سارا محمدی اردهالی

. . . . خوب است

 

مهر خوب است
هوا خوب است
اوضاع خوب است
باید به مرده‌ها روحیه داد که خاک همان قدر خوب است که هوا
باید به زنده‌ها روحیه داد که هوا همان قدر خوب است که خاک
باید به خاک روحیه داد که مرده‌ها همان‌قدر خوب‌اند که زنده‌ها
باید به هوا روحیه داد که زنده‌ها همان‌قدر خوب‌اند که مرده‌ها
روحیه خوب است
خاک خوب است
سرد خوب است
خاک همان‌قدر سرد است که هوا
خاک همان‌قدر راه گریز دارد که هوا
مرده همان‌قدر زنده است که زنده
زنده همان‌قدر مرده است که مرده
مرده یا زنده
همان‌قدر خوب است
همان‌قدر
است

تقدیر . . .




















           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۲۸ ـ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳

  No. 728 - Friday  13March 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

خاقانی

افضل الدین بدیل ابراهیم حقایقی‌ی خاقانی‌ی شروانی

 [سده‌ی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

عالم افروز بهارا که تو ای

لشکر آشوب سوارا که تو ای

هم شکوفه‌ی دل و هم میوهی جان

بوالعجب‌وار بهارا که تو ای

اژدها زلفی و جادو مژگان

کافرا معجزه دارا که تو ای

تو شکار من و من کشته‌ی تو

ناوک انداز شکارا که تو ای

کار برهم زده مردا که من‌ام

زلف درهم شده یارا که تو ای

زخم بگذاری و مرهم نکنی

سنگ‌دل زخم گذارا که تو ای

کشتی‌ام موی نیازرده به سحر

ساحر نادره کارا که تو ای

سوختی سینهی خاقانی را

آتش انگیز نگارا که تو ای

 

 

۲

ای صبح مرا حدیث آن مه کن

ای باد، مرا ز زلف‌اش آگه کن

ای قرصه‌ی آفتاب پیش من

بگشای زبان، قصد آن مه کن

ای خیل خیال دوست هر ساعت

از سبزه‌ی جان مرا چراگه کن

ای لاف زده ز عشق و دل داده

جان هم بده و به کوی او ره کن

ای خاقانی دراز شد قصه

جان خواهد یار قصه کوته کن

 

۳

کفر است راز عشق ات پنهان چرا ندارم

دارم به کفر عشق‌ات ایمان چرا ندارم

سوزی ز ساز عشق ات در دل چرا نگیرم

رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم

آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان

من خاک عشق‌ام آتش، پنهان چرا ندارم

عید است این که بر جان کشتن حواله کردی

چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم

نی کم سعادت است این کـ آمد غم تو در دل

چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم

تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان

چون بی‌خودی است کارم سامان چرا ندارم

مهتاب را به ویران رسم است نور دادن

پس من سراچه‌ی جان ویران چرا ندارم

ریحان هر سفالی پیداست آنِ من کو

من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم

خاقانی‌ام نه والله سیمرغ نیست هستم

پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم

 

۴

مه نجویم، مه مرا روی تو بس

گل نبویم، گل مرا بوی تو بس

عقل من دیوانهی عشق تو شد

بندش از زنجیر گیسوی تو بس

اشک من باران بی‌ابر است لیک

ابر بی‌باران خم موی تو بس

آینه از دست بفکن که ز صفا

پشت دست آئینهی روی تو بس

رنگ زلف‌ات بس شب معراج من

قاب قوسینم دو ابروی تو بس

طالب ظل همایی نیستم

سایه‌ی دیوار در کوی تو بس

آسمان در خون خاقانی چراست

کـ این مهم را نامزد خوی تو بس

 

۵

خیز و به ایام گل باده‌ی گلگون بیار

نوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار

دست مقامر ببوس نقش حریفان بخواه

بزم صبوحی بساز نزل دگرگون بیار

شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بده

مطرب جان خوش نواست نغمه‌ی موزون بیار

شرط صبوحی بود گاو زر و خون رز

خون سیاوش بده، گاو فریدون بیار

پیش که یاوه شوند خرد وشاقان چرخ

بر بر گل عارضان ساغر گلگون بیار

باده به کم کاسهگان تا خط بغداد ده

بهر لب خاصهگان یک دو خط افزون بیار

غصهی ایام ریخت خون چو خاقانییی

شو دیت خون او ز آن می‌ی چون خون بیار

 

۶

هر تار ز مژگان‌اش تیری دگر اندازد

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

کافر که رخ‌اش بیند با معجزه‌ی لعل‌اش

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

دلها به خروش آید چون زلف برافشاند

جان‌ها به سجود آید چون پرده براندازد

در عرضهگه عشق اش فتنه سپه انگیزد

در رزمگه زلف‌اش گردون سپر اندازد

شکرانهی آن روزی کـ آید به شکار دل

من زرّ و سراندازم گر کس شکر اندازد

از روی کله داری بر فرق سراندازان

از سنگ‌دلی هر دم سنگی دگر اندازد

هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

این تحفه‌ی طبعی را بطراز و به دریا ده

باشد که به خوارزماش دریا به در اندازد

تا تازه کند نام‌اش در بارگه شاهی

کـ افلاک به نام او طرز دگر اندازد

 





         
       

بالای صفحه