_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۷۲۹ ـ جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۳

  No. 729 - Friday  20 March 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

سیمین بهبهانی

[ ۱۳۹۳ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۲۷ میلادی]

دو شعر

 

۱

دو روز دگر عيد می رسد
هميشه دلم شور می زند، هميشه همين اضطراب من
ترقه ناگاه می شود که می ترکد روی خواب من
چه می شود آيا چه می شود؟ به هرکس و هرجا که می رسم
هميشه همين پرسش من است، نمی رسد اما جواب من
مضرت ذرات را بگو که قدرت تخريب تا کجاست؟
تصور اين آخرالزمان، گذشته زحد نصاب من
نشان ويرانی‌ی دو شهر به روی دلم مانده چون دو زخم
گواه به جنگ و جنون بس است، همين دل و اين التهاب من
گشودن دالان به زير خاک، کنام و نهانگاه اژدهاست
ز خوف او تيره می شود زمين پر از آفتاب من
خدا اگر از هسته‌ی نبات خراب، جهان را درست کرد
بشر کند از هسته‌ی جمادِ درست، جهان را خراب من
دو روز دگر عيد می رسد، بگو که دلم شکوه کم کند
مگر که بخندم به هر چه هست مگر که بکاهد عذاب من
مگر برسانم به اهل دل سرود و درود و خجسته باد
مگر که بنوشند تشنه‌گان زشعر روان تر زآب من
هميشه دلم شور می زند اگر چه بگويد رفيق شوخ
که نغمه‌ی ماهور بايدش ز چنگ من و از رباب من

 

۲

سوار خواهد . . .

 

سوار خواهد آمد، سرای رُفت ‌و رو کن

 کلوچه بر سبد نه، شراب درسبو کن

 زشست ‌و شوی باران، صفای گل فزون‌تر

 کنار چشمه بنشین، نشاط شست ‌و شو کن

 جلیقه‌ی زری را زجامه‌دان برآور

 گَرَش رسیده زخمی، به‌چیره‌گی رفو کن

 ز پول زر، به گردن، ببند طوقی؛ اما

 به سیم تو نیارزد، قیاس با گلوکن

 به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای

 ز چارقد، نمایان دو زلف از دو سو کن

 ز گوشه‌ی خموشی، سه‌تار کهنه برکش

 سرودی از جوانی به پرده جست‌ وجو کن

 چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد:

ترانه‌ی زدستم گلی بگیر و بو کن . . .

سکوت سهمگین را ازین سرا بتاران

 بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن

 سوار چون درآید در آستان خانه

 گلی بچین و، با دل، نثار پای او کن

 سوار در سرای‌ات، شبی به روز آرد

 دهد به هرچه فرمان، سر از ادب فروکن!

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت،

نماز عاشقی را با خون دل وضو کن . . . 













احمد شیرازینیا

دو شعر

۱

زندگی نامهی خاک

 

و، هستیی خاک

هماره از مرگ است؛

از مرگِ  شاخه،

بند بندِ ریشه،

و جانِ نازکِ برگ است.

از پرنده و از سنگ است؛

و عاقبت از انسان

و آن آرزوهای دراز آهنگ است.

واشنگتن ـ اسفند ماه ۱۳۸۵

۲

رویش

 

باران،

همچنان میبارد.

 

مینشینم، دلباز

گوشهیی از گوشههای دلنشینِ خاك

خاكِ پاك

چتر را بر میدارم،

از روی سر

میدانم،

خیس از باران خواهم شد، امّا

خوب و خوش از روییدن!

 

واشنگتن ـ خرداد ماه ۱۳۸۴


 

سهراب رحیمی

دو شعر

 

۱

صدای تو گُلی‌ست
که مرا از بهار عُبور می‌دهد،
از ميانِ شعر و شعور
و چشم‌هات
آوازی که پوست را می‌لَرزانَد.

 

۲

درخت رویا

 

دلی در کویر میتپد

تنهایی‌ام را

بر ته مانده‌ی فرسوده‌ی خاطره‌ها

می‌نویسم

تنم

بی صدا

در باران

گسیخته می شود.

 

درخت و رویا

بی برگ است و

خواب من از بهت شاخه‌ها پر است


           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۷۲۹ ـ جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۳

  No. 729- Friday  20 March 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

سنایی

ابوالمجد مجدودِ بن آدمِ سنایی‌ی غزنوی

[ پایانه‌ی سده‌ی پنجم تا آغازه ی  ششم قمری / یازدهم میلادی]

 

 

۱

گل به باغ آمده تقصیر چراست

ساقیا جام می‌ی لعل کجاست

به چنین وقت و چنین فصل عزیز

کاهلی کردن و سستی نه رواست

ای سنایی تو مکن توبه ز می

که تو را توبه در این فصل خطاست

عاشقی خواهی و پس توبه کنی

توبه و عشق به هم ناید راست

روزکی چند بود نوبت گل

روزه و توبه همه روز به‌جاست

جز از آن نیست که گویند مرا

یار بود آن‌که نه از مجمع ماست

شد به بد مردی و می‌خانه گزید

نیک‌مردی را با زهد نخواست

من به بد مردی خرسند شدم

هر قضایی که بود خود ز قضاست

ای بدا مرد که امروز من‌ام

ای خوشا عیش که امروز مراست

 

 

 

۲

الا ای دلربای خوش، بیا کـ آمد بهاری خوش

شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش

سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را

چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش

همی بوییم هر ساعت همی نوش‌ایم هر لحظه

گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش

گهی از دست تو گیریم چون آتش می‌ی صافی

گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش

کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل

غزل‌های لطیف خوش به نغمه‌های زاری خوش

شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن

چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش

 

۳

گر خسته دل همی نپسندی بیار رو

تیمار عاشقی ز رهی باز دار رو

گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهار

هل تا گیه بجوشد بر من بهار رو

پس گر به رود جیحون غرقه شوم در آب

غرقه بمان مرا تو و کشتی مدار رو

ور من به یاد تو شوم از تشنه‌گی هلاک

هل تا شوم هلاک تو آبم میار رو

گر در بهشت باقی و تنها تو می‌روی

ما را تو دست گیر و به مالک سپار رو

 

۴

یارب چه بود آن تیره‌گی و آن راه دور و نیم̊شب

وز جان من یک‌باره‌گی برده غم جانان طرب

گردون چو روی عاشقان در لولو مکنون نهان

گیتی چو روی دلبران پوشیده از عنبر سلب

روی سما گوهر نگار آفاق را چهره چو قار

آسوده طبع روزگار از شورش و جنگ حلب

اجرام چرخ چنبری چون لعبتان بربری

پیدا سهیل و مشتری خورشید روشن محتجب

این اختران در وی مقیم از لمع چون در یتیم

این راجع و آن مستقیم این ثابت و آن منقلب

محکم عنان در چنگ من سوی نگار آهنگ من

بسپرده ره شب‌رنگ من گاهی سریع و گه خبب

باد بهاری خویش او ناورد و جولان کیش او

صحرا و دریا پیش او چون مهره پیش بوالعجب

از نعل او پر مه زمین و ز گام او کوته زمین

وز هنگ او آگه زمین وز طبع او خالی غضب

آهو سرین ضرغام بر کیوان منش خورشید فر

خارا دل و سندان جگر رویین سم و آهن عصب

در راه چو شب‌رنگ جم با شیر بوده در اجم

آمخته جولان در عجم خورده ربیع اندر عرب

در منزل سلما و می گشتم همی ناخورده می

تن همچو اندر آب نی دل همچو بر آتش قصب

آمد به گوشم هر زمان آواز خضر از هر مکان

کـ ایزد تعالی را بخوان در قعر قاع مرتهب

خسته دل من در حزن گفتی مر الاتعجلن

چون گفتمی با دیده من انا صببنا الماء صب

راهی چنان بگذاشتم باغ ارم پنداشتم

از صبر تخمی کاشتم آمد ببر بعدالتعب

روز آمده درمان من آسوده از غم جان من

از خیمهٔ جانان من آمد به گوش من شغب

آواز اسب من شنید آن ماهپیش من دوید

وصل آمد و هجران پرید آمد نشاط و شد کرب

باوی نشستم می به دست او بت بدو من بت پرست

از عشق او من گشته مست او مست بذر آب عنب

هم ناز دیدم هم بلا هم درد دیدم هم دوا

هم خوف دیدم هم رجا هم خار دیدم هم رطب

گه دست یازیدم همی زلفش ترازیدم همی

گه نرد بازیدم همی یک بوسه بود و یک ندب

بر من همی کرد او ثنا خندان همی گفت او مرا

بر خوان مدیح او کجا المدح فیه قد وجب

 

۵

جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را

زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را

توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من

زلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز را

گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بُدی

جان مانی سجده کردی صورت پرویز را

با چنان زلف و چنان چشم دل‌آویز ای عجب

جای کی ماند درین دل توبه و پرهیز را

جان ما می را و قالب خاک را و دل ترا

وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را

شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را

ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را

گر شب وصل‌ات نماید مر شب معراج را

نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را

اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم

رطل می‌باید دمادم مست بی‌گه خیز را

آتش عشق سنایی تیز کن ای ساقیا

در دهیدش آب انگور نشاط‌انگیز را

         
       

بالای صفحه