_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۷۳۲ ـ جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۹۴

  No. 732 - Friday 10 April 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

دو شعر

 

۱

باور نمی‌کنم

 

باور نمی‌کنم که تو می‌گویی:

در زیر آفتاب زمان‌تاب

یک روز تازه نیست

اندیشه‌ی کهن

پیری‌ست ژنده

اینک، با جامه‌ی نو آیین!

و این دیر دور را

هر سال، پیراری‌ست

هر زوز تازه‌وارش

چون روزهای‌دیگر  . . .

 

باور نمی‌کنم که تو می‌گویی:

هر روز تازه‌وار

در زیر آفتاب زمان‌تاب

با رنگ‌واژه‌های نو آیین‌تر

نقش خورنقی‌ست

اندیشه‌ی کهن را . . .

و روشنان که می‌تابند

در آسمان دوشین

هنگام آفتاب نمی‌تابند!

 

باور نمی‌کنم

من

هرگز

باور نمی‌کنم

 

۲

مثل خيالي در خون

 

مثل خيالي در خون

و انفجاري در ياد

 مثل گياهواري‌ی رود انتظار موجي طغياني

 تا شست و شو كنند و برويند

در استواي تشنه‌گي جاودانه‌اي

مثل نگاه دوري

و برق هوشياري با او

در انتهاي ظلمت بي نامي

مثل نگاه كردن و وارستن يا هر چه ساده تر

مثل سياه مستان هر شب

بي‌گانه وار گفتن و گفتن

و آن‌گاه بامدادان

از ياد بردن آن‌همه گفتن را

مانند انفجاري

خيل خيالي در ياد

اين است آن‌چه مي بينم مي‌دانم مي‌خواهم با او

مثل سمندري ست

با واژه هاي آتش

نه جاودانه وار

او لحظه وار رودآسا جاري‌ست

و لحظه هاي او

هم لحظه هاي گم‌شدن و مرگ است

هم لحظه هاي روشن پيدايي

و آن‌گاه زيستن در لحظه هاي ديگر

 تا جاودانه‌گان

محمد شمس لنگرودی

انگشتری‌ات را بدزد

 

انگشتری‌ات را بدزد

با سربازان کاغذی‌ام

هجوم می‌آوریم

و تو را در کلماتم می‌پیچیم

و به میهن خود می‌بریم.        

 

سرزمین‌ام

بی‌بام، بی‌حصار، بی‌پنجره، بی‌روشنایی‌ست

و خرس‌ها و پنگوین‌ها

می‌آیند و صبحانه‌شان را

از یخپاره‌های خانه من می‌برند.

 

انگشتری‌ات را بدزد

ما برای گرم کردن زندهگی

به تصمیم شعله آتش‌ات محتاج‌ایم.

 

۳ اردیبهشت ۱۳۹۳


 

ساقی قهرمان

دوشعر

 

 

۱

آهو

 

در چشم های تو آهویی       گردن به جانبی       که بوی حادثه می‌آید

روی کرک هاش ذره های آفتاب

لمیده

در چشم های تو

آهویی     لمیده     گردن      به جانبی    که بوی حادثه      می آید

بر  کرک هاش ذره ذره آفتاب آهویی ست رمیده

در چشم های آهویی در چشم های تو

آفتاب آهویی ست رمیده

گردن به جانبی که تا بگریزد

بمان

 

۲

عادت غریب

 

عادتی غریب به پوستی که بی خراش دور تنم پیچیده

عادتی غریب به استخوانی که استوار در تنم ایستاده

عادتی غریب به کاسهی سر کاسهی سر

عادت غریبی به دستی که فرو می خزد

و اندکی خراش می دهد

به اضطرابی نا امن

که از تماس دست و دهان و دهان، از دست به دست می‌غلتد

اعتیاد غریبی است

















           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۷۳۲ ـ جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۹۴

  No. 732 - Friday 10 April 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




کمالی‌ی بخارایی

امیر عمید کمال‌الدین جمال‌الکتاب کمالی‌ی بخارایی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

زلف نگار گفت: من از قیر چنبراَم

شب صورت و شَبَه صفت و مشک پیکراَم

ترکیب‌ام از شب است و ز روز است مرکب‌ام

بالین‌ام از گل است و ز لاله‌‌ست بستراَم

بر ارغوان نشین‌ام و بر یاسمن دوم

بر لاله برگ غلت‌ام و بر سرخ گل چراَم

یا در کیان کاه بود سال و مه تن‌ام

یا بر کران روز بود روز وشب سراَم

جنبان‌تر از هواام و لرزان‌ترم ز آب

تیره‌ترم ز خاک و همیشه بر آذراَم

جز نسترن نکارم و جز لاله ندروم

جز غالیه نسای‌ام و جز سیم نسپراَم

گشتم من از گناه چو هاروت سرنگون

از عاشقان بی‌گنه از بس که دل براَم

جز جعد بر نپیچ‌ام و جز طره نشکن‌ام

جز شاخ برنتاب‌ام و جز حلقه نشمراَم

گاهی گره گشایم و گاهی گره زن‌ام

گاهی زِرِه نمایم و گاهی زره گراَم

با وَرد هم نبرداَم و با عاج در لجاج

و اینک ز سیم هر دو همیشه زره‌وراَم

هم در جوار مشک‌ام و هم در پناه گل

هم مایه‌ی عبیراَم و هم رشک عنبراَم

زنجیر دل ربای‌ام و شمشادجان فزای

ابر زره نمای و بخار معنبراَم

هم‌چون دل مخالف صاحب شکسته‌ام

مانند عیش دشمن و عمرش مکدّراَم

رخ تیره سر بریده نگون‌سار و مشک‌بار

گویی که نوک خامه‌ی دستور کشوراَم

عالی مجیر دولت کـ ایام گویدش:

من دولت تو را به دل و طبع چاکراَم

من بنده تا به مدحت تو عزم کرده‌ام

با خاطر منیراَم و طبع منوراَم

با بخل جود گفت که : چونی ز بذل او ؟

من باری از عطاش چو در آب شکّراَم

گوید همیشه مشتری از روی افتخار:

در طالع مجیراَم از آن سعد اکبراَم

گوید به مهر سپهر از طریق عجز:

با رای او تو روشنی و من معنبراَم

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پاره‌یی از قصیده‌ی معروف کلک و کفش به نقل از دقایق الاشعار












 

 

۲

گر زند آسیب زلفِ ترک من بر باد و خاک

از خوشی با مشک و با عنبر زند سر باد و خاک

رنگ روی و بوی موی‌اش گر بیابد خاک و باد

گردد از شکل‌اش قرین چین و چنبر باد و خاک

چون نشیند گرد میدان بر جبین و جد او

گر بیافشاند شود پر مشک و عنبر باد و خاک

موی و روی او همی دارد ز رنگ  و بوی خویش

هم معطر اب و آتش هم منور باد و خاک

ور ز زلف و دو لب و دندان او یابند اثر

گردد از جیم و ز میم و سین مصور باد و خاک

قدّ ِ او را گر بدیدی خاک و باد از ابتدا

در چمن هرگز نپروردی صنوبر باد و خاک

گر هوا و گرد بر زلف و لبش یابد گذر

گردد اندر حال پر شمشاد و شکّر باد و خاک

ز آنک چون اندام او دیده‌ست سوس را به باغ

بر سر سوسن نهاد از سیم افسر باد و خاک

ور زمین را پیش شاه خسروان بوسه دهد

از لب و دندان کند پر لعل و گوهر باد و خاک

 

۳

پیشانی و قفای تو ای ترک دلستان

این زهره‌ی زمین است آن ماه آسمان

کردند روی و موی تو طیره۱ به رنگ و بوی

این برگِ لاله و گل و آن شاخ ضیمران۲

روز قطیع‌ات۳ و شب وصل‌ات هر آینه

این محنت جحیم۴ است آن راحت جنان

بر رفته قد و آن لب همچون عقیق تو

این رشک نارون شد و آن رنج ناردان

زلفین تابدار و رخ آبدار تو

این چون بنفشه آمد و آن همچو ارغوان

روی تو روز وصل و دو زلف تو گاه هجر

این راحت دل آمد و آن آفت روان

زلفین جان‌فزای و خط دل‌ربای تو

این ساده ساج۵ و قیر است، آن سوده مشک و بان۶

رخسار و عارض تو ز خوشیّ و خرّمی

این تازه نوبهار است آن طرفه بوستان

گشته است روز روشن و عیش فراخ من

این تیره چون دو زلف ات و آن تنگ چون دهان

سرخ و سپیدنوش لب و پاک ساعدت

این از عقیقِ گنج است آن از بلورِ کان

دارد همیشه پسته و بادام تو دو چیز

این شهد و نوش دارد و آن ناوک و ستان

جعد زره نمای تو و زلف جعد تو

این همچو چنبر آمد و آن همچو صولجان۷

گویی که قدّ خصم خداوند ما شده‌ست

این گوژ همچو دالی و آن چفته۸ چون کمان

 

۱. طیره کردن: خشمگین و غضبناک ساختن

۲. ضیمران: نوعی است از ریحان دشتی

۳. قطیعت:  در این‌جا به معنای جدایی ست

۴. جحیم: جای بسیار گرم، جهنم

۵. ساج: سیاه

۶. بان: درختی است که بر آن خوشبو بود و به پارسی بانِک نامند

۷. صولجان: چوگان

۸. چفته: خمیده

         
       

بالای صفحه