_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۷۳۴ ـ جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

  No. 734 - Friday 24 April 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

رضا براهني

بيا كنار پنجره

 

 

زمان آن رسیده است / که دوست داشتن / صدای نغز ِ عاشقانه یی شود

که از گلوی گرم ِ تو طلوع می کند

 

بیا کنار ِ پنجره

و خضر ِ سبز پوش را که یک زمان

بلند وُ تابناک ایستاده بود در چمن

و آبشار ِ سبز ریش ِ او ز شیب ِ سرخ گونه هاش

رسیده بود تا به زیر ِ سینه‌ی قدیم ِ این جهان

و کاسه یی ز آب ِ جاودانه‌گی به دست داشت

به من نشان بده

بیا وُ قطره یی از آن پیاله را به حلق ِ من فروچکان

و آفتاب را نشان بده

که می لمد به روی سبزه های گرم

نسیم را نشان بده

که می وزد چنان خفیف وُ نرم

که گوییا نمی وزد

 

مرا به خواب ِ عشق ِ اوّل ِ جوانی ام رجوع داده ای

به من بگو چه‌گونه این جهان جوان شود

بگو چه‌گونه راز ِ عاشقان عیان شود

عطش برای دیدن ِ تو سوخته زبان ِ من

به من بگو، عطش

چه‌گونه بی زبان، بیان شود؟

 

تو مهربان ِ من، بیا کنار ِ پنجره

و پیش از آن که قد ِ نیمه تیرسان ِ من کمان شود

بهار را به من نشان بده

بگو که سرو ِ سرفراز ِ ما دوباره در چمن،  َچمان شود

 

به چهره ها و راه ها چنان نگاه می کنم که کور می شوم

چه مدّتی ست دلبرا، ندیده ام تو را؟

تو مهربان ِ من ، بیا کنار ِ پنجره

هلال ِ ابروان ِ خویش را

فراز ِ بدر ِ چهره ات، برابرم نشان

که خشکسال ِ شعر ِ من شکفته چون َجنان شود

 

شکسته بود کلك ِ من، ز یأس ِ بی امان ِ من

تو مهربان ِ من، بیا کنار ِ پنجره

که تا به جای آن که بوریا شود ِنی‌ی زمانِ ِ من

خورَد تراشِ ِ عشق،  ِنیستان ِ من

چو خامه یی شود که سر سپرده‌گی ش

سپرده با بَنان شود

 

نگاهِ آخرینِ ِ من اگر همین روا بوَد

که لحظه یی، برای لحظه یی فقط

بهار، منظر ِ نگاه ِ من شود

تو مهربان ِ من، بیا کنار پنجره

بهار را به من نشان بده

و پیش از آن که شب فرا رسد

و عمر، مثل ِ آب ِ جاودانه‌گی

به عمق ِآن محالِ ِ تیره‌گی نهان شود

تو مهربان ِ من، بیا کنار ِ پنجره

که آفتاب ِ روحِ ِ من عیان شود.

























 

عباس صفاری

زمستان را فقط به خاطر تو دوست دارم

 

 

زمستان را فقط

به خاطر تو دوست دارم

به خاطر لباس‌های گرم زمستانی‌ات

که هرچه سردتر می‌شود

زیباترت می‌کنند

به خاطر پالتوی کمرتنگی که قدت را

بلندتر نشان می‌دهد

به خاطر آن پلی‌ور سفید یقه‌اسکی

که محشر می‌کند

و هر بار که می‌پوشی‌اش

مثل گلی که باز شود در برف

چهره‌ات می‌شکوفد از یقه‌ی تنگ‌اش

به خاطر آن شال گردن کشمیر

که جان می‌دهد برای یک میز آفتابگیر وُ

قهوه‌ی تلخ با شیر

سال از پی‌ی سال از حضور تو

حظ می‌کنم هر روز

در لباس‌هایی که فصل را کوتاه

و بی‌همتا می‌کند پسند تو را

لباس‌هایی که وسط تابستان هم

دل‌ام برای دیدن‌شان

تنگ می‌شود

دستکش‌های نرمی

که از من نیز گرم‌ترند

و بوی صحرایی‌ی چرم‌شان تا بهار

عطر ملایم دست‌های توست

و آن چکمه‌های وِرنی‌ی ساق بلند

که کفرت را گاهی درمی‌آورند

وقتی کنار یک فنجان چای تازه‌دم

یک دنده وا می‌روی در گرمای مبل

و گوش نمی‌دهی به پیشنهاد من

که بارها گفته‌ام با کمال میل حاضرم

مأموریت بی‌خطر بازکردن بندشان را

به عهده بگیرم

 

زمستان را

به خاطر چتری دوست دارم

که سرپناهش را در باران

قسمت می‌کنی با من

و هر قدر هم که گرم بپوشی

یقین دارم باز در صف خلوت سینما خودت را

دلبرانه می‌چسبانی به من

هنوز باورم نمی‌شود

که سال به سال

چشم به راه زمستانی می‌نشینم

که سال‌ها چشم دیدنش را نداشته‌ام


 

فاطمه شمس

خوابواره‌ها

 

کودکی‌ام در خواب،

 خانه‌یی متروکه بود

 دنبال آن درخت اقاقیا بودم

 خشکیده بود

 دنبال آن نرده‌های بازی‌گوش

 شکسته بودند

 از همراه‌ام که صورت نداشت، پرسیدم:

چه سالی مشهد زلزله آمد؟

 لب نداشت که بگوید

 دنبال آن در شکسته بودم

 رفتم چشم گذاشتم، مثل قدیم

 که همیشه گرگ بازی‌ات من بودم

 و هر بار به عشق پیدا کردن‌ات، می‌شمردم

 و تو هر بار،

 بی‌قاعده‌ رفته بودی.

رفته بودی.

 

ژانویه‌ی سرد ۲۰۱۵

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۳۴ ـ جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

  No. 734- Friday 24 April 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




سید حسن غزنوی

اشرف الدین ابومحمد سید حسن غزنوی

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

وقت آن است که مستان طرب از سر گیرند

طره‌ی شب ز رخِ روز همی برگیرند

مطربان را و ندیمان را آواز دهند

تا سماعی خوش و عیشی به نوا در گیرند

راویان هر نفسی تهنیتی نو خوانند

مطربان هر کرتی پرده‌ی دیگر گیرند

سر فریاد نداریم پگاه است هنوز

یک دو ابریشم باید که فراتر گیرند

ساقیان گرم در آرند شراب گلگون

که نسیم‌اش زِ دَمِ خرّم مجمر گیرند

بزم را تازه‌تر از روضه‌ی رضوان دارند

باده را چاشنی از چشمه ی کوثر گیرند

دوستان نیز حریفانه درآیند به کار

وقت را یک دم بی مشغله در برگیرند

رنگ در ساغر این باده‌ی احمر دارند

سنگ در شیشه‌ی این قبه‌ی اخضر گیرند

ترک این گنبد نه پوشش گردان گویند

کمِ این خانه‌ی بی روزنِ بی‌در گیرند

گوی امید ز چوگان فلک بربایند

توشه‌ی عمر ز دوران جهان برگیرند

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۲

لب ام از بوس او شکر چیند

گوش‌ام از لعل او گهر چیند

از گریبان چو او برآرد سر

حور دامن ز شرم در چیند

در فراق‌اش ز اشک چهره‌ی من

مرد باید که سیم و زر چیند

با غبان صبح‌دم نداند چید

هر دم آنچ از رخ‌اش نظر چیند

آری آری چو آفتاب آمد

ماه در حال مهره برچیند

. . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . .

 

۳

آرام ِ دلِ مرا بخوانید

بر مردمِ چشمِ من نشانید

آوازهی عشق من شنیدید

اندازهی حُسن او بدانید

از دور در او نگاه کردن

انصاف دهید کی توانید

از دیده و جان و از دل و تن

این خدمتِ من بدو رسانید

ای خوبان، او چو آفتاب است

در جمله، شما به او چه مانید

عشق اندُه و حسرت است و خواری

عاشق نشوید اگر توانید

 

 

۴

رو ح ز تو خوب‌تر به خواب نبیند

چشم فلك چون تو آفتاب نبیند

تشنهی آب حیات چشم تو شب‌ها

غرقه به نوعی شود كه آب نبیند

عشق تو در دل نشست و خاست نخواهد

تا وطن خویش را خراب نبیند

زآنكه چكد لؤلؤ خوشاب ز چشمم

چشم تو در لؤلؤ خوشاب نبیند

سینه همی درد را به درد نداند

دیده همی خواب را بخواب نبیند

بی‌هُده باشد سووال بوسه حسن را

بر لب او چون ره جواب نبیند

خوی نكوی تو رای وصل كند لیك

بخت بدِ مات هم به خواب نبیند

۵

بی عارض چون سیم توام سنگی نیست

زین آمدنم جز به تو آهنگی نیست

آخر چه گلی كه هیچ فرسنگی نیست

كـ از بوی وصال تو در آن رنگی نیست

 

۶

آرامگه دل خم موی‌ات دیدم

بینابی‌ی دیده خاك كوی‌ات دیدم

سبحانالله هیچ ندانم امروز

تاروی كه دیدهام كه روی‌ات دیدم

 

۷

رفتیم و گرانی ز وصال‌ات بردیم

در دیده نمونه‌ی جمال‌ات بردیم

تا مونس هر دو یادگاری باشد

دل را به تو دادیم و خیالات بردیم

 

۸

ای كرده بسی جفا به جای دل من

در عشق تو شد ز جای پای دل من

یك روز نجسته‌یی رضای دل من

این است و ازین بتر سزای دل من

 

۹

زآن جان كه نداشت هیچ سودم تو بهی

ز آن دل كه فرو گذاشت زودم تو بهی

زآن دیده كه روی تو نمودم تو بهی

دیدم همه را و آزمودم تو بهی

 

۱۰

یكچند نهان سوی دلارام شدیم

و اكنون به عیان جفت می و جام شدیم

ترسیدن ما همه ز بدنامی‌ی ماست

اكنون ز چه ترسیم كه بدنام شدیم












         
       

بالای صفحه