_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۷۳۵ ـ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

  No. 735 - Friday 1 May 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


اسماعیل خویی

کابوس: روی دیگرِ رویا

 

هماره، پنداری، از خود سر می روم:

دیگِ لبالبی که بر سرِ آتش به جوش آمده باشد، انگار؛

یا،نه،

در می روم:

تایی از این هزار و یکی من، در من،

کز غفلتی که میدانیست

برای جنگِ این همه با هم،

ناگه به هوش آمده باشد،انگار:

 

در می روم.

از قارقار و وِزوِز وعوعو

وز عرعر و هیاهوشان در میروم؛

و

زین کی کُجا،

بی آن که چشم فروبندم،

به کی کُجایی دیگر میروم:

 

آغازمیکنم به بیگاری‌ی دلنواز که نام اش "رویابافی"ست.

امّا

یاد و خیال را زمینهیی از حالِ ماست که می‌پرورد؛

و حالِ بد

رویا نیاوَرَد،

افسوس!

و خُرده یادی

 از آن‌چه ها که بر سرِ ما آمده‌ست

کافی‌ست

تا کج کند

راهِ خیال را

از بُردن ات به قُلّه‌ی رویا

و، بی‌درنگ،

افکندن‌ات به درّه‌ی کابوس.

 

دوشینه بود

که، بی که خُفته باشم،

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود.۱

و داشتم

چشمان و گونه ها و لبان‌اش را

می‌آراستم.

می خواستم ببینم

آیا

او از چنان که هست چنان تر نیز می‌تواند باشد

  برای من؟

 

و با همین خیال بود، گمان می‌کنم،که خواب ام در ربود.

ناگاه

دیدم

- ای وای من! -

چشمانِ آهوانه ی او

چشمانِ بی نگاهِ سعید۲ است.

دیدم

کز مردمک هاشان

خون می تراود و،

چون اشگ

قطره قطره،

فرو می‌ریزد

بر گونه های من.

 

و، چند گامی آنسوتر، پویان۳ بود، که داشت،

قهقه زنان،

چیزی شبیهِ روده‌ی خون آلوده را

با پنجه‌های خونین

از روزنی به سینه‌ی خود بیرون می‌کشید.

و، در کنارِ او،

باز، این سعید بود که شعری را زمزمه می‌کرد،

                                               انگار؛

و، در همان حال،

با خامه‌ی سرانگشت،

                چهره‌ی زنِ زیبایی را،

                                    بر دیوار،

                                           با مرّکبی از خون می‌کشید.

می‌خواستم

فریاد برکشم،

امّا صدا نداشتم.

چیزی طناب گونه گلویم را می‌فشرد.

و داشتم می مُردم

کـ از خواب بر پراند مرا

                   انفجارِ گریه‌ی پُر های های من.

 

>>> دنباله >>>

 

>>> دنباله ی شعر خویی >>>>

 

طفلک دل ام

          به سینه

                طبلکِ خود را

با گُرزَکِ هراس به تُندی می‌نواخت.

وآن سوی پنجره

شب داشت رنگ می‌باخت.

و پنبه زارِ ابرهای سترون،

بر بامِ بامداد،

از هُرمِ آفتابِ برآینده

آتش گرفته بود

و، بی‌شرار و اخگر،

می‌سوخت، می‌گُداخت.

۴ بهمن ۱۳۹۳ ـ بیدرکجای لندن

۱. از حافظ است  / ۲. سعیدجانِ سلطان‌پور / ۳. امیرپرویزجانِ پویان

 

 


 

 

شعری از

عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

 

می رود ارابه ی فرسوده‌یی - لنگان -

می کشد ارابه را اسبی نحیف و مردنی در شب

آن طرف، شهری غبارآلود

پشت گاری

سطلی آویزان

پر از خالی

خفته گاریچی، مگس ها این ور و آن ور

پشت گاری جمله‌یی:

بر چشم بد لعنت


 

فرزانه قوامی

در ساحل

 

نام آسمان را از آب گرفته اند

نام آفتاب را از عینک سیاه من!

امروز فهمیدم

رگهایم را به نام تو کردهام

و آستین کوتاه پیراهنم

ادامهی بعد از ظهری عاشقانه است

در سواحل سنگی‌ی رامسر

تلفیقی از چای و موسیقی

و چیزهای کافه‌یی

 

فانوس ها را روشن کن

در ساحل اسبی مرده است

کلاغ ها فهمیدند

حیوان نجیبی نیست

باید به چشم هایش تجاوز کنند

و پوست قهوه‌ییاش را

به آفتاب نشان دهند

 

در ساحل زنی ایستاده

ماهیها فهمیدند

مد تا مو های‌اش بالا آمده

فانوسها را روشن کن

دریا را جدی نگیر

عشق را در سواحل سنگی‌ی پیراهنم جدی نگیر

عینک سیاه من را جدی نگیر

رو به روی چشم های دریا سفارش بده

ماهی سفید

آب معدنی

و لیوانی موج دار . . .

خرداد۱۳۹۰




















           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۷۳۵ ـ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

  No. 735 - Friday 1 May 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




نجیب جُرفاذَقانی

ملک‌الشعرا نجیب‌الدین جُرفاذَقانی*

[ پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

 

 

 

۱

بر بناگوش تو آن خطّ خوش ای رشک پری

هست چون آینه کــ آن زنگ برآرد ز تری

بر نمک‌دان لب‌ات ترّه‌ی خط تا دیدم

این دل شیفته بریان شد از آن ماحضری

چشم بد دور که بس خوب شدی تا زده‌ای

رقم از غالیه بر گوشه‌ی گل‌برگ تری

چه محال‌است که ماند به خرامیدن تو

جنبش سرو سهی یا روش کبک دری

نرگس یَکدِش۱ اگر چه دم ترکی می‌زد

هندوی چشم تو شد با همه زرّین کمری

چاک زد دست سحر صدره ی کاهی تا کرد

پَروَزِ ۲ خطّ تو را اطلس گل آستری

از لب لعل تو آموخت جهان عشوه دهی

وز سر زلف تو اندوخت صبا شیوه‌گری

با تو رنگ گل و بازار شکر در نگرفت

وه که چه شاهد و یارب که چه شیرین پسری

با جمال تو ظفز بر رخ خوب تو نیافت

مردم دیده که می‌زد دَمِ صاحب نظری

نرگس تر ز سر خشک دماغی یک چند

هوس چشم تو می‌پخت هم از بی بصری

بر سرت سایه ی خورشید وشی افتاده‌ست

که چون برگ گل تر هر نفسی تازه‌تری

محی‌ی رسم کرم اوّل که نهاد

از پس دورِ ستم قاعده‌ی دادگری

در چمن چهره‌گشایی‌ی نسیم سحری

پرده گویی که برانداخت ز رخسار پری

پوسف گل به چمن روی نهاده ست که باد

بوی پیراهن‌اش آورد به صاحب خبری

ز اعتدالی که فلک داد به ترتیب بهار

می‌زند نَفسِ نباتی نَفَس جانوری

قوّت نامیه در نفس نباتی آورد

هم‌چو عیسا به جهان قاعده ی بی‌پدری

حالت سرو چنان‌است که ذوقی دارد

نفس بلبل و آن دبدبه ی کاسه‌گر۳ی

صدره‌ی فُسقی۴‌ی غنچه بیافزود صبا

چون بیانداخت چمن قرطه‌۵ی شَعر شکری

در دماغ از پی‌ی آن وضع طبیعت یابد

که بود خواب و سَهَر۶ لازم خشکی و تری

لیک از مایه‌ی صفرا و رطوبت پیداست

در سر نرگس مخمور نشان سَهَری

به نوا فاخته هر شب ز خدا می‌خواهد

دولت خسرو عالم به دعای سحری

حاتم عهد شباب دول و دین که بر اوست

سکه ی مردمی و خطبه ی نیکو سَیری

 

۱.  یکدش: همان اکدش است به معنای امتزاج و اتصال دو چیز.

۲. پروز : سجاف . وصله ها که بر اطراف جامه دوزند از اصل ابره یا رنگی دیگر.

۳. کاسه‌گر: نام آهنگی است

۴. فُسقی : به یونانی فروع است

۵. قرطه : پیراهن

۶. سَهَر: بیدار ماندن


* جُرفاذقان ، جربادقان، جرباذقان ، جرفادقان ــ معرب اسم گرپاتکان یا گلپایگان است


 

۲

برد چمن را رخ تو آب ولیک

فگند زلف تو در گردن صبا زنجیر

نخواست برد چمن را رخ تو آب ولیک

گل جمال تو را شد بنفشه دامن‌گیر

خیالِ قدّ تو در آبگیر دیده‌ی من

به جای هر مژه سروی همی کند تصویر

اگر چه از اثر خط به گِرد رخسارت

ز رنگ زلف تو شد عارض تو نقش پذیر

هنوز هندوی زلفت‌ات نمی‌شود ساکن

هنوز غمزه‌ی مست‌ات نمی‌کند تقصیر

ز عشق آن لبِ چون شکّر و بر چون سیم

تنم هر آینه بگداخت چون شکر در شیر

تنم ز تاب جمال تو گر بسوخت چه شد

ز ساکنان خمِ زلف خود دلی کم گیر

درون پرده چه باشی به موسم گل زرد

که بازیافت جوانی و زیب عالم پیر

چو می‌دمد نفسُ باد در چمن، با گل

همه حکایت حسن تو می‌کند تقریر

بیا که خطّ ِ سبز تو دست درهم داد

ز دست می‌برود در چمن گل از تشویر۱

ز آرزوی گریبان و دامن قصب‌ات۲

شکوفه می‌بدرد بر درخت جیب حریر

میان باغ نهد غنچه در گریبان دست

چو بوی زلف تو آرد شمال در شبگیر

نسیم باد چو زلف بنفشه تاب دهد

گمان بری که گذشت کاروان عبیر

و ز این خیال به شک نیستم که حالی نیست

خیال طره ی تو هیچ لاله را به ضمیر

صبا به تهنیت عید بر کف نرگس

نهاد ساغر زرین به یاد بزم وزیر

فراز هر سر شاخی دعای دولت اوست

که بلبلان به سحرگاه می‌زنند صفیر

وزیر مشرق و مغرب قوام دولت و دین

که در زمانه ندارد به هیچ گونه نظیر

بدان قیاس که با اعتبار بخشش اوست

بود نهاد و سراپرده‌ی سپهر صغیر

۱. تشویر: خجلت و شرمساری کشیدن

۲. قصب: جامه‌یی که از کتان و ابریشم بافند

 

۳

صبا چو سنبل تر گرد لاله تاب دهد

به هر طرف که رسد بوی مشک ناب دهد

ز رخ کلاله برانداز اگر نمی‌خواهی

که پیش روی تو شمع سپهر تاب دهد

بهار روی تو کـ از برگ گل بیازارد

کجا جمال تو را رخصت نقاب دهد

جهان، چو حادثه‌یی پای در رکاب آرد،

عنان فتنه بدان چشم نیم‌خواب دهد

صفای لعل لب‌ات حالتی مرا داده‌‌ست

چنان‌که مردم سرمست را شراب دهد

دلم به روی تو آن چشم داشت کـ آرامی

ز وصل خویش بدین سینه‌ی خراب دهد

چو روز عمر فرا شب رسد چه سود کند

به طبع تشنه غروری که از سراب دهد

بیا شبی به کنارم درآی تا دل من

بنفشه‌زار خط‌ات را زدیده آب دهد

چو چنگ ناله از آن می‌کنم ز دست غم‌ات

که گوش‌مالِ دلم چند چون رباب دهد

خطاست عشق تو، آری، مگر مدیح وزیر

مرا نشان به سوی خطّه‌ی صواب دهد

 

         
       

بالای صفحه