_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۷۳۷ ـ جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴

  No. 737 - Friday 15 May 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


آرشیو




محمد علی سپانلو

[۱۳۹۴ـ ۱۳۱۹ خورشیدی / ۲۰۱۵ ـ ۱۹۴۰ میلادی]

دو شعر

 

۱

زیر بادبان ها

 

بی ماه، بی‌گل سرخ ، بی زن

کشتیهامان را به سمت تروا می‌رانیم

قطار به اکباتان قدیم می‌رود

شیر سنگی خمیازه می‌کشد

زیر بادبان های پلاسیده

بلیط هامان یکسره بود

بی ماه منوریم

بی گل سرخ معطریم

بی زن شوهریم

دستمال‌های کاغذی را

 از اشک خود سیاه می‌کند آناهیتا

قطار که از خط ریمل او بگذرد

و باران که ماه و گل و زن را

نمی‌بارد، نمی‌باراند، بر اجتماع یتیم

بر شهر غرب

روی بوسه‌هایی که در هوا به هم گره می‌خورند

روی لب‌ها که چیزی از رعد و برق نمی‌دانند

که بر مرکب‌های چوبی به خواب رفته‌اند

در پایانه‌ی سرویس‌های سیر و سفر

در مرکز تلاقی‌ی اشک ها، وداع ها، انتظارها

بادبان می سوزند

نسل بی بازگشت

بی چراغ، بی گلدان، بی عروس

حتا نمی‌خواهد سفینه‌یی اختراع کند

این روزها، اکباتان

آقای دیااکو را حتا در شغل ناخدا نمی پذیرد

بگذار سال پیش باشد

آن عشق رخ نداده ، پس اکنون

عشقی وجود ندارد

مگر از نو سفینه‌یی بسازیم

اما چه سود

از اختراع چیزی که بارها اختراع اش کرده اند

 

۲

از این پس

 

هرگز ندیده بود و نشنیده ام

ژولیت، ایزوت، لیلی

و دلبرانی از این قبیله

به چهل ساله گی برسند

اما تو از حدود گذشتی و دلبر ماندی

از آن عجیب تر که از این پس باید

تندیس مرمرینی را بپرستی

از پادشاه نقره گیسویی











کبوتر ارشدی

سه شعر

 

۱

با طعم تو             از سيب چيده بودندم

حواي كهنه‌كاري            روي باغ‌هاي زمين

و حس تند گناه             با بوي كندر و ميخك

 

تا سياره‌هاي ما         كنار كهكشان كنار بگيرند

اين سفينه‌ها           ما را به سرزمين‌هاي ديگري بردند

ما مثل برگ‌هاي گل‌خانه روييديم

دنبال من نگرد

سياره‌‌یي هنوز از اشك‌هاي ما آبي‌ست

روي نقشه‌اي            شبيه گربه

دنبال طعم سيب        در جست‌وجوي آدم

 

۲

سازم را به تنهايي كوك مي‌كنم

يادت باشد       داوود هم بياوري      گوش‌هاي‌ام بدهكار نيست

 

 مجنون را سرزنش نكرده‌ام

اما براي اين شب       نه تو مانده‌اي نه ليلي

 

از فرط جنون‌ات گذشته‌ام             براي آمدن دير كرده‌اي

 

۳

شرق پايانه‌هاي دلم

رو به دروازه‌هاي بسته دنياست

مرا بگير

دارم به سمت هدايت ليز مي‌خورم

 


 

محمد حسین مدل

سه شعر

 

۱

نه حرف ِ تو بر لب

ونه نامی از من

از من تو بر لب

بر لب تو ازمن

 

۲

باتو

تمامِ جهان روشن

بی تو

تمامِ جهان خاموش

وتمامِ جهان از لب‌های تو حرفی‌ست مثل عشق

وجانِ جهان

تنها با تو زنده می ماند

ای آزادی !

 

۳

غوطه می زنم

ميانِ اين همه شوق .

واين همه ديدن

ديده شدن

عبورم نمی دهند

به لحظه‌یی از تو .

 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۷۳۷ ـ جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴

  No. 737 - Friday 15 May 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

رشیدِ وطواط

امیر امام رشیدالدین سعدالمُلک محمد عُمَری‌ی کاتب

(معروف به  خواجه رشید وطواط)

[سدهی ششم قمری / دوازدهم میلادی]

۱

با تو در سینه جان نمی گنجد

تو درونی، از آن نمی گنجد

عشق در سر برفت و عقل برفت

کـ این دو در یک مکان نمی گنجد

 

۲

جانا، مرا غم تو به غایت همی رسد

اندوه عشق تو به نهایت همی رسد؟

گویی: حکایتی مکن از حال عشق من

خود کی ز عشق تو به حکایت همی رسد؟

حُسن تو ختم گشت نخواهد که هر زمان

در شان من به حُسن صد آیت همی رسد

کم کن جفا، که از تو به درگاه تاج دین

گه گه به لطف حال شکایت همی رسد

 

۳

جانم از عشق تو می بخروشد

دلم از انده تو می جوشد

این همه نامه ی حسرت خواند

و آن همه جامه ی محنت پوشد

شخص رنجورم از دست فراق

زهر بر یاد تو چون می نوشد

شادم از عشق تو، هر چند دلم

با غم عشق به جان می کوشد

گر بمانیم ، ز عشق ات، یارا

کس به سیم سره مان نفروشد

 

۴

جانا، به دست مهر تو دادم عنان دل

کردم امیر مهر تو را بر جهان دل

بی‌چاره دل به کوی عنا اندر اوفتاد

تا رهبر عنای تو بستد عنان دل

خیل فراق تو به ره عاشقی درون

بی نصرت وصال تو زد کاروان دل

گم شد دل من و ندهد کس نشان مرا

جز در دو زلف پر شکن تو نشان دل

دیده همی نثار کند بر خیال تو

هر لعل قیمتی که بخیزد ز کان دل

ای در میان جام غم عشق تو را مکان

ما را بر این صفت چه نهی بر کران دل ؟

چون جان و دل نفیس و عزیزی، اگر چه هست

در عشق تو مذلت جان و هوان دل

دل در حصار مدح خداوند شد، چو دید

هر سو طلیعه‌ی غم تو در میان دل

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

 

 

۵

از طره‌ی تو غیرت مشک سیاه راست

و ز چهره‌ی تو حیرت خورشید و ماه راست

عادت ربودن دل و پیشه هلاک جان

آن دوزخ سپید و دو چشم سیاه راست

پوشی همه قبا و کلاه و ز حرمت ات

این عز و جاه بین که قبا و کلاه راست

دیده گناه کرد که: در تو نگاه کرد

پس چون عقوبت از تو دل بی گناه راست؟

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

۶

زهی فروخته روی تو در جهان آتش

زده غم تو مرا در میان جان آتش

اگر برآرم از اندوه عشق تو نفسی

بگیرد از نفس من همه جهان آتش

نماند زآتش دل اشک چشم و ترسم از آنک

به جای آب ز چشمم شود روان آتش

بَر توراست ز بی‌داد در میان خارا

دل مراست ز تیمار در میان آتش

اگر به خاره در آتش نهان بود چون است

دل تو خاره و در بر مرا نهان آتش

چو باد می‌گذری بر من و مرا در راه

همی گذاری چونان‌که کاروان آتش

به جوی مهر من ای نوبهار حسن که من

به کارت آیم چونان به مهرگان آتش

من‌ام همیشه در آتش ز انده تو و لیک

مرا ندارد با مدح شه زبان آتش

.   .   .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.   .   .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۷

جانا لب چون شراب داری

رخسار چو آفتاب داری

در پیشِ ضیای آفتاب‌ات

از طلمت شب نقاب داری

بی آن لب چون شکر   تنم را

هم‌چون شکر اندر آب داری

پشت طربم شکسته خواهی

قصر خِرَدَم خراب داری

ای روی تو رحمت الهی

تا چندم در عذاب داری

در اندُه تو درنگ دارم

در کشتن من شتاب داری

ای تافته زلفِ یار آخر

تا کی دل من به تاب داری

صبرم چو عقاب صید کردی

گرچه صفت غُراب داری

ای تن به جَزَع مباش اگرچه

اندیشه‌ی بی حساب داری

خوش باش که بارگاه خسرو

از حادثه‌ها مآب داری

         
       

بالای صفحه