_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۷۳۸ ـ جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴

  No. 738 - Friday 22 May 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

اسماعیل شاهرودی (الف. آینده)

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

هر طول

 

هر طول

        وقتی طول است

که یک روز

            با تو عبور کند

آن روز

من و تو

         روزمان غروب را نخواهد دید .  .  .

 

 

۳

رد پای آهو

 

چشمان تو

            دروازه‌های تکرار شرق

و دستان‌ات

          طراوت گلدسته ها را

                              می‌سراید.

مجنون

         بیدی‌ست در کویر

و قنات

        رد پای آهو

می‌خواهی بید باش یا آهو، یا هر دو

                               معنای من!-

اما

قنات، کبوتر را می‌طلبد

و در آب‌نمای آن

                چشمان قیس

                          فردای مسافر را...


 

هیوا مسیح

دو شعر

 

۱

رویا در باد

 

رویای‌ات را گم می‌کنی

وقتی سیب

می چرخد در آسمان و

                   گم می شود

در ازدحام هزار دست

                 که از پنجره می رویند

رویایت را گم می کنی

وقتی پرده می افتد

و آسمان تاریک می شود.

رویای گم شده ات را

نه در روزنامه ها می یابی

و نه در کتابخانه های جهان.

رویایت را نمی یابی و

                      یک شب

در ازدحام هزار دست گم می‌شوی.

                               گم می شوی.






 

گراناز موسوی

دو شعر

 

۱

تو را مرتکب شدهام

 

تو را مرتكب شده‌ام

اما لب از لب

              باز

                 نمي‌كنم . . .

 

 قُپّاني‌ام

 زيرِ هشتم تو

 از بند بندم خون بزند بيرون

 در بندِ تو مي مانم

 توبه نمي كنم

 به جرمِ جان‌ات

 حكمِ ابد مي‌گيرم از دست‌ات

 وكيلم پوست‌ات

 ملاقاتي‌ام نگاه‌ات

 وقتي مي‌افتد به سلول‌هاي‌ام كه قفل‌اند در سلول‌هاي انفرادي‌ات

 

حالا ديگر خودت مي‌داني وُ

                   شعرهايي كه از اين سياه‌چال به بيرون نشت مي‌کنند . . .

 

خرداد (جوزا) - ۱۳٩٣

 

.

۲

در عکس چشمان تو

 

در عکس چشمان تو

خواب‌های من پیداست

در شبیه پوست من

شب ها

چیزی شبیه خواب‌های تو می چرخد

هر شب به خواب‌های‌ام بیا

تا عکس‌مان هی به هم شبیه‌تر شود

 


 

هیوا مسیح

دو شعر

 

۲

نمی رود

 

او می‌آید از باغ‌های تاریک

تا آواز بخواند

در کنار پنجره‌های شب.

 

آن روز که می آید

پروانه‌ها در باد می‌رقصند

و او

آوازش را می‌خواند

در بوی سیب‌هایی از شبانه های دور.

و صدای هزار پنجره‌ی تاریک

که باز می‌شوند

به آواز.

 

آن روز

در بوی سیب‌های شبانه

او فقط آواز می‌خواند

می‌ماند

نمی‌رود

هرگز.

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۷۳۸ ـ جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴

  No. 738 - Friday 22 May 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




هروی

خواجه سعیدالدین هروی

(معروف به سعید هروی)

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

۱

عشق‌ات نه سرسری‌ست که از دل به در شود

مهرت نه عارضی‌ست که جای دگر شود

عشق تو در درونم و مهر تو در دلم

با شیر اندر آمد و با جان به در شود

دردی‌ست درد عشق که اندر علاج آن

هرچند سعی بیش نمایی بتر شود

اینک یکی من‌ام که در این شهر هر شبی

فریاد من ز ذُروه‌ی افلاک بر شود

با آن‌که گر سرشک فشانم به زنده رود

کِشت عراق جمله به یک روز تر شود

روزی به خرج من نکند اشک من وفا

گر دستگیر دیده نه خون جگر شود

تلخ است پاسخ تو و لیکن مرا چه غم

با دست، بگذرد به لبان‌ات شکر شود

منّت خدای را که دل من نه زلف توست

تا هر نفس به بادی‌ی زیر و زبر شود

نتوان شناخت موی میان‌ات ز موی زلف

گاهی که هم‌چو حلقه به گردت کمر شود

یاد لب تو گر برود بر زبان کلک

گردد مداد شهد و قلم نیشکر شود

گل مشک ریز باشد اگر بوی زلف تو

یک شب به لطف همره باد سحر شود

دی در میان زلف بدیدم رخ ِ‌نگار

بر هیاتی که عقده محیط قمر شود

گفتم که ابتدا کنم از بوسه؟ گفت: نه‌!

بگذار تا که ماه ز عقرب به در شود.

گفتم که چند به پیش‌ات بیان کنم

گر میل خاطر تو به فضل و هنر شود

گفت: این چه عادت است که هر روز تا به شب

از هرزه گفتن تو مرا دردسر شود

فضل و هنر به تحفه‌ی معشوق می‌بری

خود مرد کی بود که بدین‌گونه خر شود

زر باشد آن‌که کار تو چون زر کند ولی

این هم به طالع تو همانا اگر شود

احوال بی نوایی‌ی بنده براین نسق

چندان بود که صدر جهان را خبر شود

 

۲

چو چشم دلبر من مست و سرگران نرگس

به چشم شوخ برآمد به بوستان نرگس

بیا و جان و جهان بین که با جنین سر و شکل

ز غمزه‌ی بت من می‌دهد نشان نرگس

نتیجه‌یی ست از آن زلف پُر شکن سنبل

نمونه‌یی‌ست از آن چشم ناتوان نرگس

به یاد باده‌ی چون ارغوانِ لعل وی است

که جام لاله نهاده‌ست بر دهان نرگس

گمان نبود کسی را که در زمان ِ صبا

کشد بدین سبکی ساغر گران نرگس

معاشرانِ چمن چشم پُر زرش دیدند

از آنک داشت زرِ عین در میان نرگس

به شوخ چشمی اگر چه نگاه داشت زرش

که بر نداشت زمانی نظر از آن نرگس

ولی در آخر مستی ز آستین بنداخت

دُرُسته‌های معّین یگان یگان نرگس


۳

ای داده حلاوت لب شیرین تو جان را

و ای طعنه زده قامت تو سرو روان را

ترکان دو چشم تو که مستان خراب‌اند

از غمزه به هم بر زده اطراف جهان را

تا تیر زنند از مژه بر سینه‌ی عشاق

تا گوش کشیدند ز ابروت کمان را

در سلسله ی عشوه کشیده‌‌ست به یک بار

زلف تو دل مرد و زن و پیر و جوان را

گر باد به شهر آورد از زلف تو بویی

عطار به صحرا فگند رخت دکان را

شد بسته جگر خسته ز غم تا  تو گشادی

چون گل ز لطافت به شکر خنده دهان را

عقل از هوس باده‌ی لعل تو چنان شد

ای دوست، که در دیده کشد خاک رزان را

جان از لب لعل تو بدان ساخت مفرّح

تا دفع کند ز این دل پر خون خفقان را

یک بوسه به صد جان لب شیرین تو می‌داد

ما راه نهادیم به لعل تو زبان را

گفتم که بپوشم غم و سودای تو، نگذاشت

اشکم که ز دل فاش کند راز نهان را

شب‌ها کنم از هجر تو در کوی تو فریاد

و از کبر نپرسی که چه بوده‌ست فلان را

بر گردن جانم غم هجران تو باری‌ست

بر دار ز روی دلم این بار گران را

تا از صدف طبع مرصع کنم از دُر

چون لعل تو در مدح خداوند زبان را

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۴

این‌ها که روی خوب تو را نیک دیده‌اند

بر جمله دلبران جهان‌ات گزیده‌اند

مرغان نازنین که بر این سبز گلشن‌اند

یک سر ز آشیانه‌ی حُسن‌ات پریده‌اند

شد نافِ آهوانِ ختا پر ز مشک ناب

گویی که در حوالی‌ی زلف‌ات چریده‌اند

سر تا به پای تو همه مقبول طبعِ ماست

گویی برای خاطر مات آفریده‌اند

مقصود از وجود ندانسته‌اند چیست

آن غافلان که بی‌رخ تو آرمیده‌اند

چشمان مست و غمزه‌ی شوخ‌ات سعید را

از نام و ننگ و علم و خرد واخریده‌اند

 




























         
       

بالای صفحه