_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شمارهی ۷۳۹ ـ جمعه ۸ خرداد ۱۳۹۴

  No. 739 - Friday 29 May 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



فرخ تمیمی

[ ۱۳۸۱ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۲ ـ ۱۹۳۳ میلادی ]

دو شعر

 

۱

شبگیر

 

چابک سوار در شنل زرد آفتاب

 از مرز شب گذشت

 و

 بر نرده‌های نقره‌یی صبح

                       تکیه داد.

 

۲

فرهاد

 

هاله‌ی اندوه  گنگی  در نگاه سرد شیرین  است

تکیه داده  بر ستون  مرمر  ایوان  مهین بانو

گربهی آبستنی  خوابیده  بر دامان او

                                          آرام می خُرَد

 

 

نقش  شیرین  در شمال  باغ

مانده  آویزان  ز شاخ  سیب

خسرو  دلداده  بر معشوق دیگر،  زیر  لب  با  طعنه  می‌خواند

چشم  این تصویر

کی  نشانی  دارد از چشمان  عاشق پرور شیرین ؟

خسرو  یکدم  گوش‌مالی  می‌دهد  زه را  و می گوید

چشم شیرین  نقطه ی  خوبی‌ست،  فرمودیم

آزمودن  این کمان تازه  را شاید .

 

 

 

تیری  از ترکش  برون  آورد   سالار کمانداران

- خسرو عالم

 این خدنگ  پارتی،  این  باز خوش  پرواز

آشنای چلّه و  شست   است .

 

 

 

برقی  از کوه بلند  بیستون  برخاست

آذرخش  تیشه‌ی  فرهاد ؟

شعله‌ی  خشمی  فروزد  در نگاه  نقش

بانگ  رعد آسا

خروش  سینه‌ی  فرهاد

خواب  را از دیدهگان  گربه  می‌گیرد.


 

مانا آقایی

دو شعر

 

۱

شب چهاردهم

 

سیزده شب تمام

 مثل یک کشیک نگران راه رفته‌ام

 امشب استراحت می‌کنم

 ماهی‌ها آسوده‌تر از همیشه خوابیده‌اند

 و ماه به‌جای من

 دور دریاچه قدم می‌زند. 


محمود کویر

۵ شعر

 

۱

نازدانه

نازدانه جانم!
بهار نارنج از شيراز آورده‌اند،
يا تو دکمه مي گشايي؟

۲

خانقاه آبي

جلبک خانوم
تو مي‌چرخي در سبزاي دريا
يا رقص عارفان است
در خانقاه قونيه؟

۳
چشمان‌ات

اولين روز پاييز است چشمان‌ات
و عطر دفتر کاهي دارد.

۴
گناه

آهوي برهنه‌ي باراني!
از آفتاب، پيراهني براي‌ات بافته‌ام...
عطر گناه از نافه‌ي تو برمي‌خيزد.

۵

شاعر

دفترم را مي‌تکانم
و گندم کلمات را
براي پرنده‌گان ولايت مي ريزم.


 

مانا آقایی

دو شعر

 

 

۲

ساعت ماه

 

بعضی شب‌ها

 ماه ساعتِ گردی می‌شود

 با صفحه‌یی نقره‌یی رنگ و درخشان

 بعد پایین می‌آید

 آن‌قدر که در درخت پشت پنجره گیر می‌کند

 صدای تیک تاک خواب‌آورش را می‌شنوم

 دست‌هایم را به شیشه می‌چسبانم

 و به شاخه‌ی بلندی که در باد می‌چرخد

 چشم می‌دوزم

 من کودک کنج‌کاوی هستم

 که به راز ثانیه‌ها پی‌برده

 و سعی می‌کند عقربه‌ها را

 از حرکت بازدارد.

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شمارهی ۷۳۹ ـ جمعه ۸ خرداد ۱۳۹۴

  No. 739 - Friday 29 May 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




عمعق

ابوالنجیب شهاب‌الدین عمعق بخارایی

[سده‌ی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی ]

 

۱

شب چو بردارد نقاب از هودج اسرار من

خفته‌ گیرد صبح را آه دل بیدار من

جیب صبح پاک دامن مریم آسا هر شبی

گردد آبستن به روح از عطسه‌ی افکار من

با همه نامهربانی آسمان خون می‌خورد

هر شب از تقصیرهای بخت نا غم‌خوار من

عندلیب خوش سرایم گر جهان سردی کند

لوح اسرار معانی بس بود گل‌زار من

چون چراغ آفتاب از نور خویش‌ام زنده‌دل

من چو پنهان گردم آن گه سر زند اسرار من

دم به دم از آسمان،  از بزم روح آباد قدس

جرعه‌های عشق ریزد در دل هشیار من

گنج‌داران را دهم عشر از نصاب عمر خویش

تا به نقد رایج فقر است  استظهار من

در صف روحانیان با نور معنی می‌رود

هم‌چو جان پوشیده و پیدا همه آثار من

چون خضر ناجسته آب زنده‌گانی یافته

بحر بی آب عروض از گوهر اشعار من

بلبل‌ام کز پرده‌های غیب می‌سازم نوا

نیستم طوطی که در حرفی بود تکرار من

از عطارد چون سبق بر دم همه شب آسمان

از چراغِ عالم ابداع کرد ادرار من

آن‌چنان صد روز بازار قبول من که بیش

صدمت صور قیامت نشکند بازار من

مدتی بوده همه در وقت ادراک سخن

خوشه چین خرمن و ده یک خور انبار من

در نظر آسان نماید از روانی گرچه هست

هم‌چو سهل ممتنع این نکته‌ی دشوار من

 

۲

نماز شام که پنهان شد آتش اندر آب

سپهر چهره بپوشید زیر پر غراب

هوا نهان شد در زیر خیمه‌ی ارزق

زمین نهان شد در زیر خرگه سنجاب

یکی ز جامه‌ی عباسیان فگنده ردا

یکی ز مطرد نستوریان کشیده نقاب

هوای مشرق تاری‌تر از سیاه شبه

هوای مغرب رنگین‌تر از عقیقِ مذاب

ز نور و ظلمت بر روی آسمان و زمین

هوا ز قوس وقزح در هزارگونه خضاب

یکی چو آینه‌یی زیر پرده‌ی ظلمات

یکی چو برگ سمن زیر لاله‌ی سیراب

من و نگار من از بهر دیدن مهِ نو

دو دیده دوخته بر روی گوهرین دولاب

چو دو مهندس زیرک که بنگرند به جهد

دقیقه‌های مطالع به شکل اسطرلاب

بت مرا ز نشاط نظاره‌ی مه عید

چکیده بر گل احمر هزارگونه گلاب

>>> دنباله در ستون سمت چپ>>>


>>> دنباله از ستون سمت راست>>>

 

ورا زدیدن مه هر دو دیده پر زخیال

مرا زدیدن او دیده بر مه و مهتاب

گهی به گوش همی برنهاد مرزنگوش

گهی ز درچ عقیقین نبود دُرّ ِ خوشاب

ز بس اشارت انگشت دلبران به هلال

هوا همه قلم سیم شد به شکل شهاب

هلال عید برون آمد از سپهر کبود

چو شمع  زرین پیش زمردین محراب

فلک چو چشمه‌ی آب و مه نواند روی

به سان ماهی‌ی زرین میان چشمه‌ی آب

گهی نهان شد و گاهی همی نمود جمال

چو نور عارض فردوسیان به زیر نقاب

به سان زورق زرین میانه‌ی دریا

گهی به اوج پر از موج و گاه در غرقاب

همی شد از پی‌ی رزم و ز بهر بزم ملک

گهی چو دشنه‌ی زرین گهی چو جام شراب

 

۳

ای نگار از بس که اندر دلبری دستان کنی

هر زمان ما را به عشق خویش سرگردان کنی

عاشقی با تو خطر کردن بود بر جان خویش

ز آن که نپسندی تو دل تنها که قصد جان کنی

زرق و افسون تو ای جادو نسب، بکر و به نیست

روزگاری تو که هر روزی دگر دستان کنی

گه ز گرد مشک بر خورشید نقاشی کنی

گه ز عنبر بر گل صدبرگ بر جولان کنی

گاه سنبل را حجاب توده‌ی نسرین کنی

گاه میدان را نقاب خرمن مرجان کنی

سد دل‌ها بگسلی چون زلف بر بند افکنی

نرخ لؤلؤ بشکنی چون آن دو لب خندان کنی

دیده‌ زاید مجلس ار تو پای در مجلس نهی

گل دهد میدان اگر تو روی زی میدان کنی

بخت خدمت‌کار گشت آن‌را که تو خدمت کنی

چرخ فرمان‌بر بود آن‌را که تو فرمان کنی

زلف شهرآشوب تو بر گل همی جولان کند

تو همی گرد روان و جان و دل جولان کنی

آیت حسنی که هر گه روی بنمایی به خلق

دیده‌های خلق را یک‌سر نگارستان کنی

ای صنوبر قد ندانی تو چه‌گونه فتنه‌ای

یا همی دانی به عمدا خویش‌تن نادان کنی

گه کنار دلبران چون حلقه‌ی گوهر کنی

گاه چشم بی‌دلان چون چشمه‌ی توفان کنی

هرزمان در دلبری بندی دگرگون افکنی

هرزمان در جادوی رنگی به دیگر سان کنی

خسته‌گی‌های سر زلف تو  نابه گشته تو

خط فرو آری همی تا درد بی‌درمان کنی

خوش بدی خوش‌تر شدی زین پس بسی خوش‌تر شوی

خوب‌رویا جهد کن تا سیرت خوبان کنی

دل فشان‌ام پیش زلف‌ات جان فشان‌ام پیش خط

هر چه خواهی کن که تو هرچه بخواهی آن کنی

خدمت خاک کف پای تو از دیده کنم

زآن که امروز ای صنم تو خدمت سلطان کنی






         
       

بالای صفحه