_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۷۴۱ ـ جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۹۴

  No. 741 - Friday 12 Jun 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


جواد مجابی

سه شعر

 

۱

فقط تو

 

در کتابی خفته‌ام و

فکر‌هایم توی کتابی دیگر است.

گاهی بیدار می‌شوم در یک کتاب و

پی‌ی رویای‌ام در کتاب دیگر می‌گردم.

قفسه‌ی چوبی شده‌ی قفس من

قفسی که آزاد‌ترین می‌پندارد خود را.

 

خفته‌ام در کتابی

با فصل‌های شبیه به هم

که هر فصلی به اشتباه می‌اندازد

خواننده را در فهم فصل پیشین.

بوده‌ام در کتابی که تو آن را از بری!

 

۲

دو روایت از یک تصویر

 

بالاپوش پرنیان‌اش را آویخت به شاخ درخت

رفت بازی کنان با عیاشان باغ و تابستان

چه سال‌ها که رفت و باز نیامد شاعر

پرنیان در باد ژنده گشته از غبار و باران

بند از بندش ر‌ها، پیچیده بر شاخه‌ها و میوه‌ها و مرغان

در فصل‌ها ‌و نگاه رهگذران

برمی‌گردند مستان و بی‌هشان

که جامه آویخته‌اند بر درخت و آن ساعت

ولو از غضب سعدی برگذشته روزهای بی‌‌‌نهایت

زمان را به چیزی نمی‌گیرند و چیره نیست بر آنان مکان

از آن سپرده‌اند سرخوشان عنان به اسبان آسمان.

۱۷ مهر ماه ۱۳۹۲

 

۳

جاودانه زيسته اي !

 

" او" ي شاعران باستاني " تو " اي

كه زيباتر از خيال ماندي هزارسال .

 

هزارساله و اين طور پركرشمه و شاداب .

 

يادم رفته بود

كه  قلب شاعر

ماندگارتر نگه مي‌دارد تو را

ازموميایي‌ی مصري  .   


 

شهاب مقربین

سه شعر

  

۱

ما

دو شاخهی یک درختایم

کاش

باد از هر دو سو می وزید . . .

 

مهناز طالبی طاری

دوشعر

 

۱

ترس اَرغوانی‌ست

                                                           

آنجا که امتدادِ  باریکه راهِ  بلند

مرز  می‌کشد

تا نقطه‌ی  دور  در  بی نهایتِ  دشت

تَرس‌ات را برای همیشه می‌فهمم !

 

نَخلِ کوچکم که به خاکِ گلدان می‌کند اعتماد

مکثی می شود انگار

در مسیر نگاهِ  مُنتظرم

 

پنجره را باز می‌کنم،  تا آگاهیِ‌ی خاک

در پاکیِ‌ی مُعلقِ خاطری آزُرده ـ زَمهَریر

خمیازه های  طولانی را  مکرر کُنَد  در انتظار

 

ترس اَرغوانی ست

 

تا قیچیِ‌ی باغبان قیرِ شب را از هم دَرَد

علف‌های سبزِ راه تا افق

به سیاهی می زنند.

 

۲

جمعه

 

در بُهتِ روشنِ کوچه

هراسِ یخ

در خوابِ خاموشِ شاخه‌ها آب می‌شود . . .

 

من کفش‌های‌ام را در برف جا می‌گذارم

و گوش های‌ام را با دقتِ تمام

پشتِ نوسان های سردِ خاک گُم می‌کنم

تا رد پای سکوت

در تمامِ طولِ فصل

دست نخورده بماند . . .


 

شهاب مقربین

سه شعر

 

۲

از سیاره‌یی دور

دور

دور

با تو حرف می زنم

کجا بردی دل بی صاحب مرا

 

 

۳

در ظلمات مانده بودم

بوی تو پیچید در دلم

روشن شد همه جا

تو را دیدم

بوی تو رفت و رفت

محبوبهی شب ام

کاش

در ظلمات مانده بودم

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۷۴۱ ـ جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۹۴

  No. 741 - Friday 12 Jun 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



مُجیر

ابوالمکارم مجیرالدین بیلقانی‌ی شروانی

(معروف به مجیر)

[ سده‌ی ششم هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

۱

باد صبح است که مشاطه‌ی جعد چمن است

یا دم عیسی پیوند نسیم سمن است

نُکهتِ نافه‌ی مشک است، نه نافه است و نه مُشک

اثر آهِ جگر سوخته‌‌یی هم‌چو من است

نفس سرد سحر گرم رو از بهرِ چراست

یادم آمد ز پی‌ی آن‌که رسول چمن است

یارب این شیوه‌ی نو چیست که از جنبش باد

طُره ی لاله پر از نافه‌ی مُشکِ ختن است

باد با دست تهی بر سرِ خَس تاج نِه است

ابر با دامن پُر بَر در گل نوبه زن است

خرقه مجروح کنند از سر حالت گل و صبح

کـ این بر آن عاشق و آن بر دم این مفتنن است

دیده‌ی مرده‌ی نرگس همه بی‌جان نِگرَد

به سوی لاله که او زنده‌ی اندر کفن است

بید یاسج ‌زن باغ است و صبا حلقه ربا

ابر ناورد کن و صاعقه زوبین فکن است

لاله و گل را ز اندیشه‌ی آن عمر که نیست

گر دلی هست همه روزه به غم ممتحن است

گنبد گل چو ز هم رفت به بادی گرو است

آن‌چنان غرقه به خون کـ‌ ‌اوست مگر پیرهن است

قفس خاک پر از زمزمه‌ی فاخته است

مجمر باغ پر از لخلخه‌ی نسترن است

بوی شیر از دهن سوسن از آن می‌آید

که هنوزش سر پستان صبا در دهن است

ده زبان است و نگوید سخن و حق با اوست

با چنین عمر که اوراست چه جای سخن است

سبزه گر نیمچه بر آب کشد باکی نیست

کـ آب را روز و شب از باد زره در بدن است

آن که در باغ همی خنچه کله کژ ننهد

نیک بشنو ز من، از هیبت شاه زمن است!

 

۲

وقتِ آن است که مستان طرب از سر گیرند

تاجِ زریّن ِ مه از تارک شب برگیرند

شاهدان شمع ز کاشانه برون اندازند

قدسیان مشعله‌ی هفت فلک درگیرند

نیکوان پرده برانداخته در رقص آیند

مطربان هر نفسی پرده‌ی دیگر گیرند

نقل خشک از لب چون شکر معشوق برند

می‌ی روشن به سماعِ غزلِ تر گیرند

زهره را تا به سوی مجلس عشاق کشند

گه سر زلف و گهی گوشه ی چادر گیرند

هندو آسا همه هنگام شکر خنده‌ی صبح

با لبِ یار کمِ طوطی‌ و شکر گیرند

سنگ در ساغر نیک و بد ایام زنند

وز کف سنگ‌دلان نصفی و ساغر گیرند

طوق گردن ز سرِ گیسوی مشکین سازند

صید گردون به خم زلف معنبر گیرند

زیر سقف گهرآگینِ فلک چون دمِ صبح

خوش بخندند و جهان در زر و گوهر گیرند

کم زنان نرد دغا باختن آغاز کنند

مهره‌ی خصم بر اومیدِ مُشَشدَر گیرند

>>>  دنباله در ستون سمت چپ >>>


>>>  دنباله از ستون سمت راست >>>

نعره‌ی نوشِ وشاقان و سماع خوش چنگ

جان فزایند گه  صبح و جهان بر گیرند

آن خمیده قد لاغر تن موریخته را

بزنند و بنوازند و به بر درگیرند

و آن تهی معده‌ی نه چشم سیه سوخته را

ناله‌‌ی دل به ده انگشت بمالند چو در برگیرند

وآن کَشَف‌پشتِ خِرِف را که همه تن شکم است

گردن و گوش بمالند چو بر برگیرند

و ز خروشِ خوشِ آن دایره کردارِ دو روی

پای چون دایره خواهند که بر سر گیرند

گردِ نان هم‌چو گریبان همه سر دربازند

تا یکی دم سر آن زلف مُعَطّر گیرند

 آسمان برخی‌ی بزمی که در او از می و جام

آذر از آب دهند آب از آذر گیرند

چون بد و نیک جهان جمله فراموش کنند

باده بر یاد کفِ شاهِ مظفر گیرند

 

۳

تارُم۱ زر بین که درج دُرّ مکنون کرده‌اند

تاقِ ازرق۲ بین که جفت گنج قارون کرده‌اند

پیش‌کارانِ شب این بام مقرنس۳ شکل را

باز بی سعی‌ی قلم نقش دگرگون کرده‌اند

سبز خنگِ چرخ را از بهر خاتون هلال

این سر افسارِ مرصّع، بر سر اکنون کرده‌اند

از برای قدسیان سی‌پاره‌ی افلاک را

این ده آیت‌های زر، یارب چه موزون کرده‌اند

خُرد کاری بین که در مشرق تتق۴ بافان شب

دقّ ِ۵ مصری را نورد۶ ذیل۷ اکسون۸ کرده‌اند

پرچم شب شاید ار بر رمحِ۹ ثاقب۱۰ بسته‌اند

تاسَک پرچم ز تاس آسمان چون کرده‌اند

باز در مغرب یک اندازان ز خون آفتاب

پَروَر دراعه‌ی افلاک گلگون کرده‌اند

یارب این شام دوالک‌باز۱۱ و صبح زود خیز

چند بر خون دل خاصان شبیخون کرده‌اند

چرخِ پنگان۱۲ است و می‌ماند بدان شکل شفق

کـ از دل روحانیان پنگان پر از خون کرده‌اند

صدهزاران چشم و یک ابروست بر رخسار چرخ

تا ز میمِ ماه نقاشانِ شب نون کرده‌اند

زهره سر تا پای هم‌چون ذره در رقص است از آنک

کم زنان آسمان‌اش باده افرون کرده‌اند

نسر طایر۱۳ را چو باز چتر سلطان جهان

در کُریز۱۴ تارُم پیروزه میمون کرده‌اند

 

۱. تارم: داربست، سراپرده

۲. ازرق: نیلگون

۳. مقرنس: گچ بری‌های برجسته

۴. تتق: پرده

۵. دق : نوعی پارچه‌ی لطیف

۶. نورد: حاشیه

۷. ذیل: دامن، کناره

۸. اکسون: دیبای سیاه

۹. رمح: نیزه

۱۰. ثاقب: روشن

۱۱. دوالک باز: حیله گر

۱۲. پنگان : فنجان

۱۳. نسر طایر: یکی از شکل‌های فلک که به صورت کرکس است و آن را عقاب نیز گویند و عامه بدان میزان گویند.

۱۴. کریز: خانه‌ی کوچکی که از نی ساخته شده

         
       

بالای صفحه