_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۷۴۲ ـ ۲۹ خرداد ۱۳۹۴

  No. 742 - Friday 19 Jun 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

  


ضیا موحد

سه شعر

 

۱

در آغاز کلمه بود

 

مرا که خاموشی مرهم است

کلام چیست

اگر نه پوشش شفافی بر زخم‌های عریان؟

 

در این جهنم پر واژه

چه دیر دانستم

بهشت من خاموشی‌ست

 

۲

کتیبه

 

زیرا که شعر گفتن

کاری‌ست بی فایده

و شعر

باید بی فایده بماند

تا از میان این همه سوداگر جان بدر ببرد!

زیرا که شعر گفتن

کاری‌ست نا ممکن

ای شاعران ممکن

این سطرهای کج چیست

این بندهای سست

که کهنه های خود را از آن

در هر مجله می‌آویزید؟

زیرا که جاودانه‌گی ارزان نیست

 

بر سنگ گور من بنویسید:

مُردم

از بس که شعر بد خواندم

اسفند ۱۳۷۱

 

 

۳

شنیده‌ای ؟

 

عزیز من

ای مهربان‌ترین جامه‌ بلند شبانم

شنیده‌ای که به صحرایی

شبی شبانی از سرما

کنار شعله ی خُردی پناه برد

و در میان جامه‌اش آتش گرفت

 

شنیده‌ای ؟


مودب میر علایی

دو شعر

 

۱

صندوقخانه بوی نفتالین می دهد

بیدها اما ترمه ها را می زنند

 

مادربزرگ روزی

چای کلکته را دم می کند

قندهای بلژیکی را در قندان می ریزد

یک حبّ تریاک بالا می اندازد

تا تاک آن سوی خانه سبزتر شود

و با آن که چشماناش نمی بیند

چون سکته‌ی مغزی کرده است

چهار اسکناس دویست تومانی

گوشه‌ی جیبم می گذارد

آرام در گوشم زمزمه می‌کند

- دور شو

تا نزدیکتر شوی

 

مادربزرگ سالهاست مرده است

مودب میر علایی

دو شعر

 

۲

هوا خیلی گرم بود

ناگهان اما

رعد و برق آمد.

برق رفت.

روز خیلی زشت، شب شد.

تازه گفتند امروز

در همین شهری که زنده‌گی می‌کنم دو نفر را کشته‌اند،

تصفیه حساب قاچاقچی‌های مواد مخدر بوده است.

یک روزنامه نگار را هم در ایران

یا چین

... چه فرقی می‌کند

به دار آویخته اند.

یک اتوبوس در دره،

یک بمب کوچک در ایستگاه،

مردی هم به زناش خیانت کرده است.

 

در صفحه‌ی فال روزانه امّا

متولدین آذر امروز حتمن خوشبخت خواهند بود.

 


 

مهتاب کرانشه

هیچ

 

وقت می‌میرد

وقت جوان‌مرگ هوا می شود

وقت از ما سر‌ می‌رود

و من با بارهایی که اضافه بود

با قدم‌هایی که برنداشت

با حرفی که از زبان نریخت

و مِن مِن های غریبه‌ی شما

_ حالا هی بگو من کی‌ام، کجاهام!

این که هواهای دوُر و بر به سرم بزنند

 

این که هی های هایِ بی نای تو اتفاق بیافتد

این که این که

بگو بفرستند مرا و پس بگیرند

این بودن های بی نفس

این همه این هایی که اتفاق افتاد

سرم به درد دیوار خورد و مرگ از حدقه‌ام پرید

واین شاید گویی می‌رود و می‌آید و سبکسرانه می‌میرد

و باز هیچ نیست / نشد!

حتا وقتی شب این خانه تن‌ام را بخورد و زیادی‌ام را تف کند

حتا وقتی با همه‌ی اطمینان‌های جهان باشم

حتا حتا

_ می بینی

هیچ نیست / نشد!

نیست، زیرا که نمی تواند باشد!





























 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۷۴۲ ـ ۲۹ خرداد ۱۳۹۴

  No. 742 - Friday 19 Jun 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی ششم  قمری / دوازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



خیّام

حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری

(پایانه‌ی سده ی پنجم تا آغازه‌ی سده ی ششم قمری)

 

۱

ای بی‌خبران شکل مجسم هيچ است،
وين طارم نُه ‌سپهر ارقم هيچ است.
خوش باش که در نشيمن کون و فساد،
وابسته‌ی يک دم‌ايم و آن هم هيچ است!

۲
گر من ز می‌ی مغانه مست‌ام،‌ هست‌ام،

گر کافر و گبر و بت‌پرست‌ام، هست‌ام،

هر طايفه‌‌یی به من گمانی دارد،

من زان خودم، چنان که هست‌ام هست‌ام.

 

۳
دنيا به مراد رانده گير، آخر چه؟
وين نامه‌ی عمر خوانده گير؛ آخر چه؟
گيرم که به کام دل بماندی صد سال،
صد سال دگر بمانده گير، آخر چه؟

 

۴

رندی ديدم نشسته بر خنگ زمين،
نه کفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين،
نه حق، نه حقيقت، نه شريعت نه يقين
اندر دو جهان که را بود زهره‌ی اين؟

 

۵

تا دست در اتفاق بر هم نزن‌ايم

پايى زنشاط بر سر غم نزن‌ايم

خيزيم و دمى زن‌ايم پيش از دم صبح

كـ اين صبح بسى دمد كه ما دم نزن‌ايم

 

۶

جيحون اثرى ز اشك پالوده ى ماست

گردون نگرى زقد فرسوده‌ى ماست

فردوس دمى ز وقت آسوده‌ى ماست

دوزخ شررى ز رنج بي‌هوده‌ى ماست


۷

دوران جهان بى مى و ساقى هيچ است

بى زمزمه‌ى ساز عراقى هيچ است

هرچند در احوال جهان مى‌نگرم

حاصل همه عشرت است و باقى هيچ است

 

۸

می خوردن و شاد بودن آيين من است،

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دين من است ؛

گفتم به عروس دهر: کابين تو چيست؟

گفتا: - دل خرم تو کابين است.

 

۹

من بی می‌ی ناب زيستن نتوانم،

بي باده، کشيد بارتن نتوانم،

من بنده‌ی آن دم‌ام که ساقي گويد:

يک جام دگر بگير و من نتوانم.


۱۰

امشب می‌ی جام يک منی خواهم کرد،

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد،

اول سه‌طلاق عقل و دين خواهم داد،

پس دختر رز را به زنی خواهم کرد.

 

۱۱

چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،

احوال مرا عبرت مردم سازيد؛

خاک تن من به باده آغشته کنيد،

وز کالبدم خشت سر خُم سازيد.

 

۱۲

چون درگذرم به باده شوييد مرا،

تلقين ز شراب ناب گوييد مرا،

خواهيد به روز حشر يابيد مرا؟

از خاک در ميکده جوييد مرا.

 

۱۳

چندان بخورم شراب، کـ اين بوی شراب

آيد ز تراب، چون روم زير تراب،

گر بر سر خاک من رسد مخموری،

از بوی شراب من شود مست و خراب!

 

۱۴

روزی که نهال عمر من کنده شود،

و اجزام ز يک‌دگر پراکنده شود؛

گر زانکه صراحي‌یی کنند از گل من،

حالی که ز باده پرکنی زنده شود.

 

*۱۵

رهي نمود مرا راست سوي آب حيات

شبي به شهر ري اندر مفلسي ز قضات

نخست گفت که از کردگار دانش خواه

اگر بخوانی بر آسمان به شب دعوات

حیات خویش بر آن گونه بی قرار مکن

که بر تو زار بگرید پس از حیات مات

تو در ترازوی محشر نشسته‌ای و هنوز

دل تو منتظر حشر و قصّه‌ی عرصات

وگر غرض ز صلات و صیام فرمان است

تو سر مپیچ ز فرمان صوم و ورد صلات

و گر ز حكمت كار صلات بي خبری

تو گر صلات پرستي بود صلات تو لات

به راه حج شتابي و مال صرف كني

ز راه دور همي تا برآوري حاجات

نخست قاضي‌ی حاجات را طلب پس حج

نخست معرفت نفس جوي پس عرفات

تو مایه‌ی همه‌ی اشیایی ار چه یک چیزی

چنان‌که صورت آحاد مایه‌ی عشرات

 

* به روایت پژوهشگر نامدار، زنده‌یاد مجتبا مینوی، قصیده‌ی بالا از خیام است.  مینوی، این قصیده را در آخر نسخه‌یی از رباب‌نامه‌ی سلطان ولد پسر جلال‌الدین محمد مولوی، که در موزه‌ی قونیه نگه‌داری می‌شود و پیش از سال ۷۰۴ قمری نوشته شده، به نام خیام یافته است










         
       

بالای صفحه