_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۴۳ ـ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴

  No. 743 - Friday 26 June 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

برزخ

پس چشم در میانه ی این حفره های نا همگون به هم نیامد

دنیا شکاف برداشت

و در میان دو بطن اش دچار گشت

خونی که در تصور شفاف چهره اش را باید بر می افروخت

بر صخره یی کبود و لزج رو به بام های بالنده میخ کوب‌ات

کرده باشند

یا  کرکسی و سیمرغی کـ از دو سو به دعوت اندام‌ات مهیا شده اند

 

یک نیمه لاشه یی که زمان در آن گندیده است.

یک نیمه کودکی اساطیری

که گیسوان زمان را با سرخوشی

بر شانه ی درخشان‌اش آراسته ست.

 

چشمی درون جمجمهی نیمهاش

می بیند خود را و استخوان های‌اش را که ذره به ذره خاک می شود

و در برابر      چشم اندازی می بالد از چشمی موزون

که در لطافت اندامی هر دم تابنده تر   تابیده است.

یک سو به ناگزیری ی خود می رود

یک سو به ناگزیری ی خود می ماند

و این شتاب هردم افزون تر می شود.

یک سو    زمین خودرا سروده است

تصویرها  ترنمی  سیمرغی را می آموزاند

رویای مادرانه زبان باز کرده است و

خاطرهی فرزندانش را چراغان می کند.

یک سو هنوز

بر سر کشیده سایه ی خود را و با تلفظ سنگین غار

در خود نجوا می کند

تنها زبان خاطره گویاست

که لحظه لحظه مرگ را هجی کرده است.

و لحظه لحظه نیز

آهنگ واژه هایی موزون ناموزون‌اش می دارد

تا طرح خویش را ظلمت

در سنگ بازجوید

خیره ست در شکاف میان دو ابرو.

و آرزو: چشمی نزدیک بین

کـ از رخنه های ممنوع

در طیف عشق می نگرد

 

چشم از زیان گنگ خود آتش گرفته است

و آب می شود

در حفره ی سکوت

سرگشته در هوای سیمرغ

می افتد از کناره ی صخره

و باز خود را برمی آورد.  



بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

مویه، موسیقی، تنهایی

 

اندوه خاکستری است

آنکه می‌میرد،سبز

سفید، روح انسان است

آنکه زاده می شود، آبی

و سیاه، صدای تاریکی است.

خرما،  اما سرخ

طعم عزا در سینی

و مویه، موسیقی‌ی تدفین است.

 

اندوه، افشاری است

آنکه زاده می شود، عشاق

گریه، شکسته‌ی ماهوراست

آنکه می‌میرد، دشتی

خرما، آوای ساکت نخل در سینی است

مویه، موسیقی‌ی تنهایی

چرا که اندوه،خاکستری‌ست

 آن‌که می‌میرد، سبز.


مهرانگیز رساپور ( م. پگاه)

آرامش، منظم است

 

 

آرامش، منظم است

درک مي کند

بال دارد

فلوت مي‌زند

آب مي‌تراشد

شعر مي‌خواند

و صداي‌اش

از صداي شکفتن گل

پرشکوفه‌تر است!

و رنگ‌اش چيزي

ميان آبي و

آبادي است

 

بي‌قراري اما

آه، آه، آه...

زرد مي‌شود

سرخ مي‌شود

سياه مي‌شود

مي‌دود

مي‌ايستد

برمي گردد!

پرواز مي کند

بال‌اش مي‌افتد!

سقوط مي‌کند

به ته نمي‌رسد!

 

جوجه تيغي‌ی توهين شده‌اي است

که تيغ‌هاي‌اش را

رو به آينه پرتاب مي‌کند!

آسمان جذام گرفته‌اي‌ست

که ابرها به خورشيدش

چسبيده‌اند!

گهواره‌ي شکسته‌یي است

که کودک را

به مهرباني‌ی مادر

مشکوک مي کند

ساعت ترسيده‌ي مبهوتي است

که در توطئه‌یي نامریي

عقربه‌هاي‌اش را

     با آونگ

عوض کرده‌اند

و خود را...

با ضربان وحشت خود

کوک مي‌کند!

 
















































           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۴۳ ـ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴

  No. 743 - Friday 26 June 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی هفتم  قمری / سیزددهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فَریدِ اَحْوَل

ملک‌الشعرا خواجه فریدالدین احول اسفراینی (اصفهانی)

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

۱

منور چیست؟ مه رویی گل رخسار را گلشن

چو شب یک روی او تاریک و چون روز آن‌دگر روشن

همی خندند خوبان‌اش به روز بزم بر چهره

همی بندند مردان‌اش به عزم رزم بر جوشن

گه تصویر، فارِس را بود در ظَهر او مأوا

گه تعلیم طوطی را بود در بطن او مسکن

در او غلمان روزافزون چو ترکان‌اند اندر چین

در او خوبانِ رخ گل‌گون چو حوران‌اند در گلشن

اگر بوس‌اش زنی برزخ شود چینی رُخ‌اش  گل‌گون

و گر آه‌اش زنی در رخ شود حورش چو اهریمن

شود گر دم زنی روی‌اش به یک دم چون چراغ از دم

شود گر بنگری سوی‌اش  چو چشم از مردم آبستن

چو سیم سوخته پشت‌اش به سیم خام اندوده

چو پشت و روی ترکان کمر زرین سیمین‌تن

نماید رسته‌ی دندان در او چون خوشه‌ی پروین

بتابد طلعت خوبان در او هم‌چون مه از خرمن

مر او را حلقه اندر گوش لیکن گوش بر پشت‌اش

مر اورا هست پشت و روی لیکن نیست‌اش گردن

به تازی پارسی نام اش از آن اسم زنان آمد

که مشاطه‌ست و نتواند کسی مشاطه‌گی جز زن

به اصل از وصل چار ارکان به نسل از بطن صلب کان

زر و سیم‌اش عرض لیکن مرض را جوهر از آهن

سکندر بر مناره دیده‌بان‌اش کرده و ز دیده

در او دیده بَر و بحر و نبات و جانور معدن

در آتش با دو صد زنگی شده و افروخته رخ را

و لیک آزاده از آتش به وجهی آمده احسن

چو مردم موسم بهمن نمد را ساخته خرگه

ولیکن روی او روشن به سان قبله‌ی بهمن

یکی چینی که بر وی تیغ هندی کارگر ناید

یکی هندی که دارد دوست  روم و زنگ را دشمن

بر او هر چند ناید تیغ هندی کارگر لیکن

مشبک گردد از پیکان تیر شه چو پرویزن

خداوند جهان سعد آن فریدون فرّ ِ رستم دل

که با مردی‌ش روزِ کین فرو ماند چو زن بیژن

 

 

۲

در مجلس دوشینه شب تا روز بُد شب یار من

از شهد زاده شاهدی انجم نما در انجمن

از نور نار اندوخته وز نار نور افروخته

فرهادوش دل‌سوخته دور از لب شیرین من

در شب تجلی داده‌ بد نخلی به جا استاده بد

آری ز نخلی زاده بد طفلی چکان از لب لبن

هم‌چون سمندر نور خور پروانه را سوزنده پر

زنبور زادش ز آن مگر شد نوش‌بخش و نیش زن

بر جسم جان کرده فدا جسم‌اش ز جان خورده غذا

دارد زبان الکن ولی دارد مکان اندر لگن

تاج‌اش به سر در چون تکین تن قابل نقش نگین

قدش چو سر راستین استاده در صحن چمن

 

دنباله در ستون سمت چپ


دنباله از ستون سمت راست

 

شب را ز نورش تاب‌ها و زدیده ریزان آب‌ها

تا روز در محراب‌ها، مومن دل و مومین بدن

تابنده چون اختر شود و زگریه  روشن تر شود

گه ز آب دیده تر شود کرده مشمع پیرهن

با جامه عریان آمده بر آب بریان آمده

با خنده گریان آمده شب تا سحر بر خویشتن

شب بر لب‌اش خنده بود روزش سرافگنده بود

هر تن به جان زنده بود زنده است جان او به تن

دارد حصار و منجنیق از پرده‌ی شعر دقیق

و زعکس چون لعل و عقیق اندر بدخشان و یمن

در دیده آب و آذرش چهره چو نقش آزرش

از نور حوری بر سرش بر فرق نورش اهرمن

در شب سرافرازی کند تا روز دم‌سازی کند

چون غازیان بازی کند کـ اندر میان دارد رسن

چشم‌اش که بی‌خوابی خوش است از سوز یار سرکش‌ است

زیرا چو در دل آتش است از دیده بگریزد وسن

بر سر نهاده جان عیان خرقه نهاده در میان

واستاده هم‌چون صافیان یا چون شمن پیش وثن

آمیخته تیغ آتشین بگشاده بر ظلمت کمین

چون در شبیخون روز کین تیغ شه لشکر شکن


۳

بر صحن صحرا گوهرست از قعر دریا ریخته

در تشت دشت است از هوا لؤلؤی لولا ریخته

بر تخته‌ی مینا نگر گل ریخته باد سحر

گویی که یاقوت است و زر بر تخت مینا ریخته

گل یوسف و مصرش چمن بادش دریده پیرهن

ابر از هوا چون چشم من اشک زلیخا ریخته

لاله زمهر افروخته آیات عشق آموخته

دل را به آتش سوخته در سینه سودا ریخته

نرگس مُتَوّج چون شهان دارد زر وسیم جهان

صد گنج قارون از نهان پیدا به صحرا ریخته

غنچه چو طوطی در چمن لعل‌اش لب و میناش تن

بلبل چو طاوس از بدن در پای پرها ریخته

بر سبزه گل‌برگ تری چون شاخ برگ آذری

نی‌نی چو نقش آزری بر روی دیبا ریخته

با آسمان گون یاسمن منثور گشته نسترن

گویی شد از هشتم چمن عقد ثریا ریخته

صباغ  مهر روح دم از نُه خَم چرخِ به خَم

رنگی خوش از نیل و بَقَم بر خار و خارا ریخته

تا سرخ بید است آخته  از برگ نشتر ساخته

رگ زامتلا  پرداخته خون‌اش بر اعضا ریخته

ابر است باران اشک‌ها  بر بحر برده رشک‌ها

و از اشک دیده مُشک‌ها چون مَشکِ سقّا ریخته

بر سرو قمری چون خطیب  آوازها داده عجیب

وزیاد نای عندلیب آب نکیسا ریخته

شاخ شکوفه از هوا گشته ید بیضا نما

چون دست خسرو در عطا سیم است در پا ریخته

 








         
       

بالای صفحه