_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۴۴ ـ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴

  No. 744 - Friday 2 July 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

سید علی صالحی

دو شعر

۱

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله میدیدیم.

دستهامان خالی . . .

دلهامان پر . . .

گفت و گوهامان مثلآ یعنی ما .

کاش می دانستیم هیچ پروانهیی

پریروزپیله‌گی‌ی خویش را به یاد نمی آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم.

از خانه که می آیی ؛

یک دستمال سفید ،

پاکتی سیگار ،

گزینهی شعرفروغ

و تحملی طولانی بیاور ....

احتمال گریستن ما بسیار است !

 

 

 ۲

دویدنِ بی‌پایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.

تا کی؟

 

باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم.

باز باید برای ادامه‌ی بی‌دلیلِ دانایی

تمرینِ استعاره کنم.

 

همه برای رسیدن به همین دایره

از پیِ‌ی دایره می‌دوند.

 

هی نقطه‌ی مجهول!

مرارتِ مسخره!

مضمونِ بی‌دلیل!

تا کی؟

 

میز کارم غبار گرفته است

رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام

رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند،

شب همان شب وُ

روز همان روز وُ

هنوز هم همان هنوز ...!

 

من بدهکارِ هزار ساله‌ی باران‌ام،

آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟


 

مهرنوش قربانعلی

نماز وحشت

 

بخوانید

هر چند مستحب است و از شب اول هم بسیاری گذشته

این تنگنا به من عادت نکرده است

نفوذ نفس های‌ام در سنگ نشان می دهد

زنده به گوری راه حلی نبود که باید

 

از این دست بسیار کشیدیم

خانه‌یی که به خونگرمی‌ی تابستان باشد وُ

مردی که بازار بورس

در تعیین اعتبارش نقش نداشته باشد

زیر این سنگ که به خاک عادت کرده است

وصیت دیگری ندارم

بخوانید   بخوانید   بخوانید

هر چند از شب اول بسیار گذشته است .

 

بهروز سیمایی

چهار شعر برای یداله رؤیایی

 

۱

یال های سقوط

تن به بوم نداد

شیهه را

       بی اسب

              کشیدم

 

۲

میان شیهه و رنگ

بیرقی افتاده

بر می خیزم از بوم

رنگ را می آشوبم

 

۳

اکنون

نقشی از دریای ام

از سقوط یال

به پلک‌های ستاره

 

۴

کلمه از نفس

می‌شود

تار به حنجره

یال های دیوانه

نقش ماه

 


 

شعری از

محدثه ابراهیمیان

 

مرد اگر بودم

نبودن‌ات را غروب های زمستان

در قهوه خانه‌ی دوری

سیگار می‌کشیدم .

نبودنات دود می‌شد

و می نشست روی بخار شیشه‌های قهوه‌خانه .

بعد تکیه می دادم به صندلی

چشم‌های‌ام را می بستم

و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم

تا بیشتر از یادم بروی

نامرد اگر بودم

نبودن‌ات را تا حالا باید فراموش کرده باشم

مرد نیستم اما

نامرد هم نیستم

زن‌ام و نبود‌انت

پیرهنم شده است!





















           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۴۴ ـ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴

  No. 744 - Friday 2 July 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی هفتم  قمری / سیزددهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




نظام اصفهانی

ملک‌الشعرا نظام‌الدّین محمود قمر اصفهانی

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

 

۱

ز آن‌دم که بدید چشم من روی تو را

فردوس برین ساخته‌ام کوی تو را

هرگز نبود گمان که تا گوش کشد

جز وسمه کسی کمان ابروی تو را

 

۲

ساقی که چو حلوای نبات است کجاست؟

ساغر که ز غم بدان نجات است کجاست؟

آن آتش عقل سوز یعنی: باده

که‌ش خاک به از آب حیات است کجاست؟

 

۳

گفتم که: غم‌ات کی به کران انجامد

گفتا: چو تو را کار به جان انجامد

گفتم: ترسم که در غم‌ات جان بدهم

گفت: آخر کار هم بدان انجامد

 

۴

گر دختر رز را که طرب می‌زاید

صدبار طلاق دادن‌اش می‌شاید

کو قاضی‌ی مجلس طرب یعنی چنگ

تا فتوی رجعّتی دگر فرماید

 

۵

آیینه‌ی نورزای جز دل نبود

جای نظر خدای جز دل نبود

کی‌خسرو آفرینش ار عقل آمد

جام دو جهان نمای جز دل نبود

 

 

۶

درهم فگنده است مرا کاروبار برف 

پيش و پسام نمى‌دهد از اضطرار برف 

بافنده گشت ابر و زمين گشت کارگاه 

تا جامهیى ببافت همه پود و تار برف

بازيگر زمانه دگر در خزان نمود 

شکل بهار بر سر هر شاخسار برف

بر شاخ سرو فاخته کم مى‌زند نوا  

تا نخ کشيد بر طرف جويبار برف

دم سردوار تاختن آورد ناگهان 

از سردى آفريد مگر کردگار برف

هر خواجههیی که پاى ز خانه ‌برون نهد 

سرما شعار(۱) باشد او را دثار(۲) برف

روزى چنين بخانه کند هر کسى قرار 

در خانه کرده است مرا بى‌قرار برف

درخورد حال من نُبد اين برف ‌گر نه من 

سرماى سخت ديده‌ام و بى‌شمار برف

نه روغن چراغ و نه هيزم نه اکل و شرب 

چه لايق من است در اين روزگار برف

ياران و همدمان همه ياران هم شدند 

در کنج خانه است مرا يار غار برف

اسباب ‌تابخانه (۳) ندارم نه پوششى  

هان اى ستيزه‌روى چه دارى به بار برف

گويند اصل برف بخارات مایى است 

صنع خداى بين که ببارد بخار برف

باران قطره قطره کند برف زمهرير  

ورنه کجا ببارد ابر از بخار برف 

باران ز رعد و برق زند لاف روز و شب 

و آهسته مى‌ببارد بى‌گيرودار برف

گویى ز طبع مير بياموخت اين ثبات 

ورنه چرا شدهست چنين باوقار برف

 

(۱) شعار:  لباسی که زیز روپوش پوشند

(۲). دثار: روپوش  

(۲) . تابخانه: اتاقى که در آنجا بخارى يا تنور و وسايل گرم شدن وجود داشت. 


۷

دلم در بند یاری مهربان است

که روی‌اش رشک ماه آسمان است

به ماه آسمان ماند و لیکن

عجب سنگین دل و نامهربان است

رُخ‌اش را ماه خوان گر مَه سخن گفت

قدش را سرو گو سرو ار روان است

دلِ دل‌داری‌ام یک دم ندارد

اگر چه مهر او در جای جان است

ز من چشم‌اش توان و تاب بستد

بدان منگر که او خود ناتوان است

اگر دشنام پیوسته ندادی

که دانستی که آن مَه را دهان است

و گر زرین کمر گه‌گه نبستی

که ظن بردی که آن بت را میان است

ز من زر چیست جان کردم بر او عرض

به عجزش گفتم این نقد روان است

جفای او ز حد بگذشت لیکن

خدای دادگر را شکر از آن است

که اندر قصه‌ی او دست‌گیرم

مدیح قطب دین نوشین روان است

 

 

 

۸

ای ز خوبی مایه‌یی تا حد امکان یافته

صد چو یوسف بسته‌ی چاه زنخدان یافته

نسختی از قدّ تو سرو چمن برداشته

پرتوی از روی تو خورشید رخشان یافته

ماهِ زلف‌ات نکهتِ مشک خطا را داده رشک

مورِ خطّ‌ات قربتِ لعلِ بدخشان یافته

جبرییل از اوجِ سدره بارها کرده نگاه

نزهتِ روی تو رشکِ باغِ رضوان یافته

حسنِ روز افزونِ روی‌ات بر سپهر نیکوی

ماه را اندر محاقِ رشکِ نقصان یافته

پیشِ تنگِ شکّرِ تو لاف نسبت چون زده

پسته بر خود هم دهان خویش خندان یافته

یارب آن فرصت کجا یابم که یابد مرهمی

از وصال‌ات این دلِ آسیبِ هجران یافته

تا کدامین روز باشد آن که باشم بر مراد

بارگاه افتخار صدر کرمان یافته

۹

اول روز بهمن است ای ماه

آتشی برفروز و باده بخواه

جشن بهمن بخواه قلب شتا

ز آن که قلب شتاست بهمن ماه

تا حواصل همی فشاند ابر

بَرِ مردم عزیز شد روباه

هر که بی پوستین روباه است

گرگ ِ سماش می‌درد ناگاه

دوسه سرمست را ز خواب دراز

دست گیر و فراز کن خرگاه

ساتگینی نه و پیاله بده

شادمانی فزا و اندُه کاه

نوش کم گوی کـ اندر این بخ بند

زمهریر است با نفس همراه

ما دو مستی نمی‌کنیم امشب

شب دراز است، قصّه کن کوتاه

بو که بینم به طالع میمون

روی مخدوم بامداد پگاه













         
       

بالای صفحه