_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۴۵ ـ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴

  No. 745 - Friday 9 July 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

  


محمد شمس لنگرودی

سه شعر

 

۱

در منی

 

از پوستم صدای تو می‌تراود.

بر پاهای تو راه می‌روم.

با چشم تو شعر می‌نویسم.

من که‌ام جز توای که در رگ و پوستم نهانی

و نام مرا به خود داده‌ای؟

 

۲

گنجشکان لاف می‌زنند

 

گنجشکان لاف می‌زنند:

جیک جیک جیک جیک

 

جیک هیچ یک‌شان در نیامد

تو که دور می‌شدی

 

۳

آسان است برای من

 

 

آسان است برای من

که خیابان‌ها را تا کنم

و در چمدانی بگذارم

که صدای باران را به جز تو کسی نشنود

آسان است

به درخت انار بگویم

انارش را خود به خانه‌ی من آورد

آسان است

آفتاب را

سه شبانه روز، بی‌آب و دانه رها کنم

و روز ضعیف شده را ببینم

که عصا زنان از آسمان خزر بالا می‌رود

آسان است

که چهچه‌ی گنجشک را ببافم

و پیراهن خواب‌ات کنم

آسان است برای من

به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه‌ی اول‌اش برگردد

برای من آسان است

به نرمی‌ی آب‌ها سخن بگویم و دل صخره را بشکافم

آسان است ناممکن‌ها را ممکن شوم

و زمین در گوشم بگوید:

                  بس کن رفیق

 

امّا

آسان نیست معنی‌ی مرگ را بدانم

وقتی تو به زندهگی آری گفته‌ای

 



























 

بتول عزیزپور

دو شعر

 

۱

خاطره وار

 

راز می شود این نام

             پس پلک‌های‌ام

و انده می شود تنم

با هر افعی

گزیده تر از شب‌ام

زیرا خاطره‌وار

             کوتاه می شوم

خاطره‌وار -

اما قامت از آهو دارم.

ایمن تری

با صدای‌ات

        پلکان وار

سرازیر شوی

در وهمی شادمانه

             - و بگذری

از مسیر این نیابت تنگ.

هجوم نجات نیافت

و نکات جهیدن را

                  - باد

اندکی مستولی می کند

بر خواب گیسوانم.

 

۲

عاشقانه

 

شب از چشمان من نمی گذرد

                          اندوه ماه تیر

قصهی خواب را

بر دست‌های من

              زنجیر می کنی

و چه ممکن

           ستاره ام را

از دل شب تار می‌ربایی

عشق

        چه بسیار

                 چه زیبا

به چشم‌های من راه می‌گشاید 

و ذهن سنگواره‌ی تو

                چه سخت

مرا عبور می دهد.


 

علیرضا بهنام

وردي براي قاب عكس

 

در آيد از ديوار

بچسبد به اين جمله جم نخورد

جمله جم نخورد

بردارد آب كافي و از هرچه طلسم و معجزه از ديوار

پاك بريزد و

از فيل و از بودا ورد نخورد

با چشم هاي آفروديت با چشم هاي ونوس

دور بزند اين جمله را

در آيد از ديوار و ديوار به هم بكوبد و از روي جمله جم نخورد

از روي اقيانوس نگذرد ، آماس نكند جمله ها

آماس نكند روي ديوار

خيره خيره جم نخورد

در آيد از ديوار و ديوانه كند جمله را

سر دهد آواز سيرن را بين سطر هاي همين جمله

از پيش جمله جم نخورد جم نخورد

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۴۵ ـ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴

  No. 745 - Friday 9 July 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی هفتم  قمری / سیزددهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

بابا افضل کاشی

خواجه افضل‌الدین محمد خوزه‌یی‌ی مَرَقی‌ی کاشانی

[ پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

 

۱

سرگشته‌وار بر تو گمانی خطا برم

بی‌آن‌‌که هیچ راه به چون و چرا برم

احوال جان و دل نتوانم به شرح گفت

کـ اندر ره‌ات ز هر دو چه مایه بلا برم

من رختِ بی نوایی‌ی تن بر کجا نهم

من جان زینهاری‌ی خود را کجا برم

دانم که در دلی و جدا نیست دل ز تو

لیکن به دل چه‌گونه بگو ره فرا برم

دل نیز گم شده‌ست و ندانم کنون که من

بی دل به نزد تو نبرم راه یا برم

گویند راه بردی از آن باز ده نشان

آری دهم نشانی از آن لیک تا برم

در جستنم همیشه که در جست و جوی تو

ره زی بقا اگر نبرم زی فنا برم

من بی تو نیستم من و خود را نیابم ایچ

گر بر زمین بدارم و گر بر هوا برم

مگذار نزد خویشم اگر هیچ زین سپس

من نام  ما و من به صواب و خطا برم

ما از کجا و من ز کجا، ما و من توای

بی‌هوده چند نام من و نام ما برم

 

۲

عالم از شرح غم‌ات افسانه‌یی‌ست

چشمم از عکس رخ‌ات بت‌خانه‌یی‌ست

بر امید زلفِ چون زنجیرِ تو

ای بسا عاشق که چون دیوانه‌یی‌ست

گفتم او را این دو زلف و عارض‌ات

گفت هان فی‌الجمله درویشانه‌یی‌ست

از بت آزر حکایت‌ها کنند

بت خود این است آن دگر افسانه‌یی‌ست

از لب‌اش یک نکته شکّر پاره‌یی ست

و از خُم او قطره‌یی پیمانه‌یی‌ست

با فروغ آفتاب روی تو

شمع گردن کمتر از پروانه‌یی‌ست

نازنینا رخ چه می‌پوشی ز من

آخر این مسکین کم از بیگانه‌یی‌ست؟

دل نه جای توست، لیکن چون کنم

در جهان‌ام خود همین ویرانه‌یی‌ست

 

۳

غالیه با عاج در آمیختی

مورچه از ماه برانگیختی

بر گل سرخ ای صنم دل‌ربا

رغم مرا مشکِ تر آهیختی

روز فروزنده، بلای مرا،

با شب تاریک برآمیختی

اشک و رخ من چو عقیق و زر است

تا شبه از سیم در آویختی

با دل من نرد جفا باختی

بر سر من گرد بلا ریختی

صبر من دل‌شده بگریخته ست

تا دل من بردی و بگریختی

 

۴

برخیز و مرا خمار بشکن

و آن طرّه‌ی مشک‌بار بشکن

می هم‌چو گل و خمار خار است

می ده به من و خمار بشکن

وز بد مستی سبک کمان کش

پیشانی‌ی روزگار بشکن

یک تیر روانه کن ز غمزه

وین قلعه‌ی نُه حصار بشکن

اندر صف رزم‌گاه عشّاق

صد قلب و و سرِ سوار بشکن

ناموس جمال و ماه و خورشید

ز آن چهره‌ی آب‌دار بشکن

چون عهد خود ار توانی این زلف

هر روز هزار بار بشکن

چون لعل تو می‌کند مرا مست

بس ساغر و می‌گسار بشکن

از گوشه‌ی لب که قفل دل‌هاست

یک بوسه‌اش از کنار بشکن

 

 

۵

از شبنم عشق خاك آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

چون نشتر عشق بر رگ روح

يك قطره‌ی خون چكيد و نام‌اش دل شد

 

۶

پست ايم چو خاك، سربلندي اين است

مست ايم ز عشق هوشمندي اين است

با اين همه درد نام درمان نبريم

حقا كه كمال دردمندي اين است

 

۷

هر تن كه فداي جان شود جان گردد

فارغ ز بهشت و حور و رضوان گردد

وان جان كه فداي جسم گردد به يقين

پيوسته گرفتار يكي نان گردد

 

 

۸

در باديه‌ی عشق دويدن چه خوش است

وز خير كسان طمع بريدن چه خوش است

گر دست دهد صحبت اهل نفسي

دامن ز زمانه دركشيدن چه خوش است






















         
       

بالای صفحه