_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۴۶  ـ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴

  No. 746 - Friday 17 July 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


حافظ موسوی

خرده ریز شعرها و خاطره ها

 

  ۱

ماده پلنگی زخمی  راه خانهی مرا بلد شده بود

شیر را در پیاله‌یی پشت در می‌گذاشتم

آینه‌یی که زخم‌های‌اش را در آن ببیند

پنبه‌هایی آغشته به بتادین

و دستمال کاغذی

برای اشک‌های‌اش که سرد بود

 

او مرا خواسته بود

و من

در اتاق خاموشم

گریه می کردم

 

۲

صدای پایان ناپذیر چکمه‌ها

در راهرو‌های  بی‌انتها

صدای کبوترهای هراسان

از زیر شیروانی‌ها و پله‌ها

صدای غورباغه‌ها

از ته چاه

صدای شب

و صدای خاموش

که صدای‌ات می کنم

و تو

نمی‌شنوی

 

۳

باران باریده بود بر پیاده‌رو

و خورشید

مثل واکسی‌ی با حوصله‌یی

کفش‌های خیابان را

برق انداخته بود

 

بازوی‌ام

از فشار دست تو

شنگول شد

و از یاد بردم روزی را

که قرار است در پیاده رو قدم نزنیم

و خورشید

همچنان برق بیاندازد

کفش‌های خیابان را

 

۴

( برای دیوید لینچ)

خواب دیدم که اسب شده ام

انسان‌ها سوارم می‌شدند و

با شلاق پهلوهای‌ام را می‌نواختند

 

خواب دیدم پهلوهای‌ام زخم شده است

طاقت زین را نداشتم

و طاقت سوار را

که شلاق‌اش را همچنان فرود می‌آورد

 

خواب دیدم که فریاد می‌زدم

من انسان‌ام!

من انسان‌ام!

 

۵

شاهزاده‌ی رویاهای‌ام بود

دختری که لباس های کهنه و

صورت رنگ پریده و

هراس دایم از دیر رسیدن به خانه

ذرهیی از زیبایی‌اش نمی‌کاست

 

پریزاد خواب‌ها و خاطره‌های‌ام بود

دختری که کمتر از پنج کلاس درس خواندن‌اش

ذرهیی از فصاحت چشم هاش

                  به وقت ابراز عشق نمی‌کاست

 

خیال باریک و نکته سنجی غافلگیر کننده‌ی

                 - کوتاه‌ترین شعرهای جهان بود

دختری که خدمتکار خانه‌ی کارمندی عالی‌رتبه

                             - در شهر کوچک ما بود

و پیش از دومین بهار آشنایی‌مان

همراه خانواده‌ی ارباب

            - به شهر دیگری کوچ کرد

و شعرهای مرا

در جست و جوی کوچکترین نشانه‌یی از خود

                                                       سرگردان کرد


نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

چهار شعر

 

 

 

۱

جهان

همان پرنده‌ی کوتاه بود.

چرخی بین جملات بریده بریده

لحظه‌های تردید.

من همیشه این کارت را

به جای مرگ بازی می‌کردم

 این دلقک را .

 

 

 

۲

در آرواره‌های بلند آن روز زمستانی

اگر بلعیده می شدم؛

یا می‌درید پهلو و پشتم را ،

عجیب نبود.

زمستان سرد و تیزی بود.

آن زمستان که دست های تو از دست رفتند.

 

 

۳

زمان شما زمینی نیست .

مخاطب من آینه است.

و گرنه سوداها به چیزی نمی‌ارزند،

تا انتهای بازی خواهم راند ،

شبیه اسبی در شطرنج،

یا پیادهای ساده؛

و آینه مرا شاه این عرصه می کند.

از باد گذشتیم

خوان برف مانده است

و من اسفندیاری دیرینه سال خواهم بود .

که در آتش می‌میرم .

چشم بستن من فقط آری گفتن به آسمانی بود ،که دوستم می‌داشت .

تفسیر دیگری نکنید

زمان شما به راستی زمینی نیست

شاه این بازی من‌ام،

نه آینه،

نه این عکس شیشه‌یی.

 

 

۴

این عصر شریف

چقدر تابستان آورده است به این آینه

که ما در آن پریده‌ایم

با رنگ سپیدمان ،

با خاطره‌های‌مان؛ که زمان ساییده است

شبیه عقربه هایی که می سایند

چهره و میز و آینه را.

و هیچکس؛

ناگهان این تابستان را درک نخواهد کرد.

 

 







































           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۴۶  ـ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴

  No. 746 - Friday 17 July 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  شعر کلاسیک امروز

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سعید یوسف

۱

غزل

 

ابریّ و پُر نمیّ و کویرِ عطش من‌ام

آن کـ او عطای تو نشد از خاطرش من‌ام

طفل‌ام که سر میانِ دو پستان نهاده‌ام

گه شیرِ این مزان، گه ازآن شهدْچش، من‌ام

شیرین فسانه‌یی تو و آن کس که از تو ساخت

در جان خویش پیکره فرهادْوَش من‌ام

آن دشتِ موجْ‌زن ز وفورِ علف توای

چون گاوِ نر دوان سویِ تو ماغ‌کش من‌ام

تابنده مهر خاوری و خور به باختر

تازنده شمسِ روم و به بابل شَمَش من‌ام

تو جلو‌ه‌گاه روشنی‌ی جان و جانِور

من خاستگاهِ آدمیان‌ام، حبش من‌ام

حافظ حکایت از محک ار می‌کند، بگوی:

زنگی‌ی رو سیَه که در او نیست غش من‌ام*

حالم چه دانی ار نه چو من دلشکسته‌ای

آن کاسهی شکستهی بسیارْ بَش من‌ام

 

* حافظ: "خوش بود گر محک تجربه آید به میان/ تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد"

 

 ۲

شکواییه

 

دیده گفتی بگشایند.  گشودند مگر؟

پندشان دادی و اندرز.  شنودند مگر؟

گفتی از جهل بکاهند و به علم افزایند.

کاستند این مگر و آن بفزودند مگر؟

سخن از دانش و فن راندی و گفتی ز ضمیر

هر خرافه بزدایند.  زدودند مگر؟

از یکی چاله به یک چاه در افتاده به سر.

متخصّص در انواعِ فرودند مگر؟

کارشان گریه و سوک است همه، ما را نیز

خنده بر لب نپسندند.  حسودند مگر؟

از کراهات عبودیّتِ دین بی‌خبرند.

عاشق این عملِ زشتِ سجودند مگر؟

دینی آلودهی زهر و نظری دهرآلود.

هم خدا را هم شیطان ز جنودند مگر؟

این چه قوم اند؟  به صد قید مقیّد شده‌اند.

خطِّ تولیدی‌ی انواعِ قیودند مگر؟

گه به زنجیر و گهی دستهی زنجیر زنی.

عاشق زجر و تعازیر و حدودند مگر؟

این اسیران به یکی ارض و هزاران دوزخ

ناامیدان از ارضی موعودند مگر؟

دیده بود آن نومید اندکی از آن، ور نه

از چه می‌گفت "نمودند و ربودند" مگر؟

یا از آن یوشی‌ی فرزانه بپرسیم: پدر!

زردها بی‌خود قرمز شده بودند مگر؟

ظلم را عمر همین چند صباحی ست، نه بیش.

بادکاران همه توفان ندرودند مگر؟

 

شاعران گر نسرایند دگر شعری، بِه.

ثمری بود در آن‌ها که سرودند مگر؟


۳

غزل

 

زین غربتی که هست، نژندم، کجا روم؟

جایی دگر اگر نپسندم، کجا روم؟

کوته قدان به زیر چنین سقفِ کوته اند.

گر من یک آرزوی بلندم، کجا روم؟

دل می‌کشد به جانبِ آزادی‌ام، دریغ

با این دو پایِ مانده به بندم کجا روم؟

ناورده در کمندِ خود آن مرغِ آرزو،

اکنون ببین که صید کمندم، کجا روم؟

زان نوگلِ حیات، مرا مانده خار و بس.

زین خار نیست غیر گزندم، کجا روم؟

گفتی که "یافت می‌نشود"، بر عبث مرو!

بینی گذشته کار ز پندم، کجا روم؟

گفتی مرو تو بی خبر از چند و چونِ راه.

ای باخبر ز چونم و چندم!  کجا روم؟

آورده‌اند موزه بخاراییان مرا،

زین کرده‌اند اسبِ سمندم، کجا روم؟

دانم فزون بهای من از یک کلافِ توست،

آن‌جا روم که نیک خرندم، کجا روم؟

این‌جا توان که، بیگه و گه، سیر، گریه کرد

خواهم اگر که سیر بخندم، کجا روم؟

 

۴

زندگی، زندان نیست

 

زندهگی، زندان نیست

ـ چاردیواری‌ی تنگی که قدم می‌زنم‌اش ـ

زندهگی، صفحه‌ی ننوشته‌ی دفتر هم نیست

و نه هر طور دلم خواست رقم می‌زنم اش

زندهگی، قهوهی تلخی‌ست: اگر شیر و شکر

خواستم، شعری می‌خوانم و هم می‌زنم‌اش

۲۶  ژوئن ۲۰۱۵

 

 

         
       

بالای صفحه