_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۴۸ ـ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۴

  No. 748 - Friday 31 July 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


نیما یوشیج

(علی اسفندیاری)

[۱۳۳۸ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی]

لکه‌دار صبح

  

چشم بودم بر رحیل صبح روشن

با نوای این سحرخوان شادمان من نیز می خواندم به گلشن

در نهانی جای این وادی

بر پریدنهای رنگ این ستاره

بود هر وقتم نظاره.

کاروان فکرهای دور دور این جهان بودم

راههای هولناک شب بریده

تا پس دیوار شهر صبح اکنون در رسیده.

بر سر خاکسترم ره بود

وین سخن را دم به دم گویا:

می رسد صبح طلایی

می رم‌اند این تیره رویان

پس به پایان جدایی

چشم می بندم به روشن‌های دیگر سان.

 

آمد از ره این زمان آن صبح.

لیک افسوس!

گرچه از خنده شکفته زیر دندان‌اش ز چرکین شبی تیره نهفته

می نماید لکه داری روی خاکستر سواری

می دمد بر صورت خاکی

همردیف نابکاری.

لکه دار صبح با روی سفیدش روبه روی من

می نشیند خنده بر لب.

می پراند تیرهای طعنه خود را به سوی من.

آه! این صبح سراسیمه

از ره دهشت فزای این بیابانها رسیده

تا بدین جانب عبث با سر دویده.

از سفیداب رخ زردش زدوده

رنگ گلگون تر

پس به زرد چرک آلوده

می نماید پیش چشم من

نه چنانکه در دگر جا

یوش- ١٠ شهریور ١٣٢٠



 

پرتو نوری علا

گریبان ِ عشق

 

بر جای خالی ی پیکرت

دست می سایم

شب به بغضی از هم می پاشد

نور

از مدار ماه

           دور می شود

پنددارهای شوم و

            شعله یی خاموش.

تا دیگر بار

در گریبان ِ گُر گرفته ی عشق

                              سر فرو برم

دهانی می خواهم

هم خوان باد و

پیشانی یی بلند

             چون نیک بختان.

حسین سرفراز

جغرافیای خاطره

 

تصویر شاداب،

از چارچوبه‌ی قاب گریخته است ،

و این را هر بامداد،

آیینه‌ی رو به رو مکرر می‌کند.

 

از سوار، غبار،

و از روشنای چراغ، کورسویی مانده است

پوستی ملول،

دلی دل‌تنگ،

و آسمانی که آبی‌های اش را فراموش کرده است

 

از آن‌همه چیزی در پیرامون نیست،

نه باغ، نه آفتاب،

و نه آن جفت . . .

جان و جوانی رفته است،

و ثانیه‌های کسل، تو را به سفر گذشته‌ها می‌برد.

روز،

خسته و نومید می‌گذرد،

و قلب تهی،

مثل گنجشکِ زیرِ باران

ضربان خفیف‌اش را تکرار می‌کند

و تو فردا را دوست نمی‌داری

چرا که فردا،

گامی نزدیکتر به خانه‌ی خاموشی است.

 

5

 

کی و کجا آغاز شده‌ام؟

این را در هجوم تاریکی‌ها

از سنگی، یا ستاره‌یی می‌پرسم

و آن قصبه‌ی غبارآلود مسلول را به خاطر می‌اورم:

نخل‌ها، بادگیرها،

و پشت بام‌های کاه‌گلی،

که رفتند و به جغرافیای خاطره پیوستند

 

از آن قصبه، تا این خراب،

تا تارهای تُنُکِ خاکستری

 

عمر در گذرانی مغشوش گذشت . .

سرآغاز،  معصومیتی طفلانه بود،

سلول‌های سینه‌زار مادر،

و کرامت دستان کریم پدر

و پس آن‌گاه  سال‌های جوان و جنون،

پرواز در آبی های بی مهر را

سال‌های تپش و عبور از دشت‌های تن

که جهان در دست‌های تو کوچک می‌نمود،

و سنگ و صخره در نگاه خواهنده‌ی تو در تکریم

 

حقیقت اما حقیقت بود

و رویا در عبور شتابناک فصول به آخر آمد

و زنبق شاداب پژمرد

 

اینک، در سال های فرود،

در آستانه‌ی آیینه،

تا عصا،

               گامی مانده است !

تهران ـ آبان ۱۳۶۷

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۴۸ ـ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۴

  No. 748 - Friday 31 July 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



اوحدی مراغه‌یی

رکن الدین ابولحسن مراغی‌ی اصفهانی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی سده هشتم قمری / ۱۳ تا ۱۴ میلادی]

 

۱

قلندران تهي سر، كلاه داران‌اند

به ترك يار بگفتند و بردباران‌اند

نظر به صورت ايشان ز روي معني كن

كه پشت لشكر معني چنين سواران‌اند

تو در پلاس سيه‌شان نظر مكن به خطا

كه در ميدان سياهي سپيدكاران‌اند

چو برق همتشان شعله بر تو اندازد

به پيش‌شان چو زمين خاك شو كه باران‌اند

در اين ديار اگر از شهرشان كنند برون

به هر ديار كه رفتند شهرياران‌اند

مرو به جانب اغيار اگر مدد خواهي

بيا و ياري ازيشان طلب كه ياران‌اند

چنان لگام رياضت كنند بر سر نفس

كه سركشي نتواند به هر كجا ران‌اند

ز فقر شبلي و معروف چند لاف زني

در اين جوال كه بيني از آن هزاران‌اند

چو اوحدي ز خلايق بريده‌اند اميد

ولي به رحمت خالق اميدواران‌اند

 

۲

آن‌که دل من ببرد، از همه خوبان، یکی ست

وآن‌که مرا می‌کشد در غم خود، آن یکی ست

نیست عدو را مجال، با مدد آن جمال

آیت دردش پرست، نسخه‌ی درمان یکی ست

عاشق و معشوق و عشق، عاقل و معقول و عقل

عالم و معلوم وعلم، دین و دل و جان یکی ست

آن‌که خلیل تو بود وین که حبیب من است

دور به دور ار چه گشت، در همه دوران یکی ست

سایه جدا می‌کند صورت هامون ز کوه

ورنه برِ آفتاب کوه و بیایان یکی ست

گر چه بر آمد نقوش، چشم به خود دار و گو ش

سایه‌نشینان پرند، سایه سلطان یکی ست

گشت کلام و نُطُق، مختلف اندر ورق

ورنه خدای به حق، در همه ادیان یکی ست

هم به کرامت فزود قدر سلیمان ز دیو

گرنه کرامت بود، دیو و سلیمان یکی ست

گرچه به حکم صروف، بر ورق این حروف

پیش و پس آمد نقط ، نقطه‌ی ایمان یکی ست

از سخن اوحدی نامه تفاوت گرفت

چون که به معنی رسی، آخر و عنوان یکی ست

 

۳

مهر گسل گشت یار، عهد شکن شد حبیب

اصل خطر شد دوا، رای خطا زد صلیب 

خوارم و بی‌وصل دوست خوار بود آدمی

 زارم و بی‌روی گل زار بود عندلیب 

دیر کشید، ای نگار، سوختنم ز انتظار

  یا نظری بی‌ستیز، یا گذری بی‌رقیب 

ما ز تو مهر و وفا خواسته‌ایم، ای صنم 

 نی چو کسان دگر عاشق رنگ‌ایم و طیب 

نیست ز خامان عجب عشق زنخدان و لب 

 طبع چه جوید؟رطب، طفل چه جوید زبیب 

ابروی محراب‌وش گر سوی مسجد بری 

 نعره برآرد امام، در غلط افتد خطیب 

گر بکشم خویش را در طلب وصل تو

  سود ندارد، که نیست کار برون از نصیب 

چاره به جز صبر نیست، کـ آن رخ چون آفتاب 

 دل برباید، مگر دیده بدوزد لبیب 

دل‌منه، ای اوحدی، زان‌که به شهر کسان

  جور کشد بی‌سخن عاشق و آن‌گه غریب 






 

۴

این همه پروانه ها، سوخته از چپ و راست

شمع شب ما بود، راه شبستان کجاست؟ 

شحنه اگر دوست بود، این همه بی‌داد چیست؟

 وین همه آشوب چه؟ گر ملک از شهر ماست 

چون نپسندد جفا نرگس سرمست یار؟

ک از قبل او ستم وز طرف ما رضاست

دلبر اگر می‌کند گوش به فریاد ما 

 زین ستم و داوری داد نخواهیم خواست 

مطرب مجلس بگفت از لب او نکته‌یی  

هوش حریفان ببرد، شور ز مستان بخاست 

جمله به یاد رخ اش خرقه در انداختند 

 گر چه ازان خرقه‌ها پیرهن ما قباست 

در شب دیجور غم پرتو شمعی چنین  

چون همه عالم گرفت؟ گرنه ز نور خداست 

گفت: به خاک درم چون گذری سر بنه  

من نتوانم نهاد سر، مگر آن‌جا که پاست 

گر قدمی می‌نهد بر سر بیمار عشق  

آن کرم و لطف را عذر چه دانیم خواست؟ 

جنس من و نقد من در سر او رفت، لیک  

جنس ارادت فزود، نقد محبت بکاست 

اوحدی، ار زانکه دوش از تو دلی برده‌اند  

در پی او غم مخور، کان که ببرد آشناست 

 

۵

نیست در آبگینه آتش و آب  

باده‌شان رنگ می‌دهد، دریاب 

باده نیز اندر اصل خود آبی‌ست  

کـ آفتا‌ب‌اش فروغ بخشد و تاب 

ز آب بی رنگ شد عنب موجود  

وز عنب شیره وُ، ز شیره شراب 

زاین منازل نکرده آب گذار  

هیچ کس را نکرده مست و خراب 

باش، تا رنگ و بوی برخیزد  

که همان آب صرف بینی، آب 

هر کس از باده نسبتی دیدند  

جمله بین کس نشد ز روی صواب 

چشم از او رنگ برد و بینی بوی  

عاقل‌اش سکر دید و غافل خواب 

اگرت چشم دوربین باشد  

بر گرفتم ازان جمال نقاب 

اوحدی، هرچه غیر او بینی  

نیست یک باره جز غرور سراب

 


























         
       

بالای صفحه