_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۴۹ ـ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

  No. 749 - Friday 07 August 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


          مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

هستن

 

به یاد قربانیان یک تبانیی تاریخی و هجوم شهیدان آن کشتار  شوم،   

و از برای بازمانده گانِ خسته̊خاطر مهموم و شاهدان آن دردناک افسانه . . .

 

 

گفت و گو از پاك و ناپاك است،

و ز كم وبيش زلال آب و آيينه،

و ز سبوي گرم و پر خوني كه هر ناپاك يا هر پاك

دارد اندر پستوي سينه.

 

هر كسي پيمانه یي دارد. كه پرسد چند و چون از وي

گويد اين ناپاك و آن پاك است.

اين به سان شبنمِ خورشيد،

و آن به سان ليسكي لولنده در خاك است

نيز من پيمانه یي دارم.

با سبوي خويش ، كـ از آن مي تراود زهر،

گفت و گو از دردناك افسانه یي دارم.

 

ما اگر چون شبنم از پاكان،

يا اگر چون ليسكان ناپاك،

گر نگين تاج خورشيدايم،

و رنگون ژرفناي خاك،

هرچه ايم ، آلوده ايم ، آلوده ايم، اي مرد!

آه ، مي فهمي چه مي گويم ؟

ما به هست آلوده ايم ، آري

همچنان هستانِ هست و بوده گانِ بوده ايم ، اي مرد!

نه چو آن هستانِ اينك جاوداني نيست،

(افسري زَروَش هلال آسا، به سر هامان،

ز افتخارِ مرگ پاكي ، در طريقِ پوك)

در جوارِ رحمتِ ناراستين آسمان بغنوده ايم ، اي مرد!

كه دگر يادي از آنان نيست.

و ر بود ، جز در فريب شوم ديگر پاك̊جانان نيست.

 

 

گفت و گو از پاك و ناپاك است

ما به هست آلوده ايم ، اي پاك! و اي ناپاك!

پست و ناپاك ايم ما هستان

گر همه غمگين ، اگر بيغم

پاك مي داني كيان بودند ؟

آن كبوترها كه زد در خون شان پرپر

 سُربي ی سرد سپيده دم.

 

 

بي جدال و جنگ،

اي به خونِ خويشتن آغشته گان كوچيده زين تنگ آشيانِ ننگ،

اي كبوترها!

كاشكي پر مي زد آنجا مرغِ دردم ، اي كبوترها!

كه من ار مست ام ، اگر هوشيار،

(گر چه مي دانم به هست آلوده مردَم ، اي كبوترها!)

در سكوت برج بي كس مانده تان هموار،

نيز در برج سكوت و عصمت غمگين تان ،جاويد،

هاي پاكان ! هاي پاكان ! گوي

مي خروشم زار.

تهران ، خردادماه ۱۳۳۵











 

شیدا محمدی

به استانبول نگاه می‌کنم با گوش‌های مست

 

این راه را با اتوبوس آبی‌رنگ عمداٌ این جا آورده‌اند

با فوج عجیب کبوترها

و بی قراریِ ی پیراهن و دامن و چکمه‌ها

انگار در آینه خبرهایی شده، چیزی ت شده است استانبول؟

تو کسی را پوشیده‌ای و این بوی معشوق است از شانه‌های ات،

بویِ خاک و شمعدانی

بوی خودِ فرّارِ رنگی‌اش.

 

ای شهرِ با چشم‌های دریا و امواج رنگارنگ،

در بخار پشت سرت دیوارهای پر از ناسزا و نامه‌های عاشقانه

چیزی ت شده است استانبول؟

با پاهای مفرغی من کجا می‌رویم این وقت شب؟

با این مُرده‌های خوشبو که چای و سیگار تعارف می‌کنند چرا این جا نشسته‌ایم؟

می‌خواهم زیر باران با این مردِ سنگی معاشقه کنم، ای شهر!

تا بخارا پا برهنه بخوانم، گوش بخوابانم به تنِ تبریزی‌ها

هوا باغِ نعناست امشب

می‌شنوی ؟

به سلامتی، به سلامتی !

 

چه قدر عاشقی می‌چسبد

این دست‌های ولخرج این مغازه‌ها

برفِ صوفی شکوفه‌های انار

لک لک‌ها در آب

و توی پیراهن‌ها سایه‌ی رقصی تاریک.

 

این اتاق را چه طوری پیدا کردی

 من با بوی این تخت و لحاف موسیقی شدم می‌دانستی؟

با قشقرق همین پنجره‌ها، از ته دل با تو خندیدیم.

 

خش خش این سطر را می‌شناسم ای شهر

این چترهای آوازه‌خوان را

من چیزی م شده با این ابرها!

چشم‌های ام نمی‌توانند بگویند استانبول

دست‌های ام نمی‌توانند


 

گروس عبدالملکیان

با لوله ی تفنگ . . .

 

با لوله‌ی تفنگ چای را هم می‌زند

با لوله‌ی تفنگ جدول را حل می‌کند

با لوله‌ی تفنگ فکرهای اش را می‌خاراند

 

گاهی هم

روبه‌روی خودش می‌نشیند

و ترکش‌های خاطره را

از مغزش بیرون می‌کشد

 

در جنگ‌های زیادی جنگیده است

اما حریف تنهایی‌اش نمی‌شود

 

قرص‌ها

کم‌رنگ‌ترش کرده اند

آن‌قدر که سایه‌اش بلند می‌شود

می‌رود، برای اش آب می‌آورد

 

باید قبول کنیم

که هرگز

هیچ سربازی

زنده از جنگ برنگشته است...

 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۴۹ ـ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

  No. 749 - Friday 07 August 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



بدر جاجرمی

ملک‌الشعرا بدرالدین جاجرمی

[ سده‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

  

۱

کسی کـ از کوی دلدارم بر آید

مرا دیدارش از جان خوشتر آید

وگر خورشید روی او ببینم

در آن ساعت شب هجرم سر آید

اگر خورشید رخسارش بتابد

ز هر جانب چو خور سی صد بر آید

وگر بادی کند بر زلف او راه

از او صد سال بوی عنبر آید

زهی آرام جانی کـ از لطافت

اگر خواهی لب ات جان پرور آید

یقین دانم که در میدان عشق ات

چو من بی چاره عاشق کم تر آید

مرا از تو به جز پرسش طمع نیست

ز دست ات این قدر دانم بر آید

به حق دوستی که ش بگیری

چو بدر  از عشق تو از پا در آید

 

۲

ای از لطافت در سخن لعل ات دُر افشان آمده

ماه رُخ ات را مشتری مهر درخشان آمده

فردوس اعلا کوی تو رضوان خجل از خوی تو

خوبی به پیش روی تو بر ماه تاوان آمده

ماه نو است ابروی تو شب حلقه‌ی گیسوی تو

هر شب ز بهر روی تو در ماه نقصان آمده

جزع تو افسونگر شده مرجانْ ت جان‌پرور شده

روی‌ات صفاگستر شده زلف ات ز ره سان آمده

گشتستم ای من، غم خورت، زرین رخ از سیمین برت

ای لعل هم‌چون شکرت ما را به دندان آمده

غمگین مدارم از جفا خرم کن از وصل ات مرا

ای درد هجران مرا وصل تو درمان آمده

شد خسته کُلّی از غم ات دل را امید مرهم ات

بر گنج روی خرم ات زلف تو ثعبان آمده

ای گشته در کوی صفا مهرت چراغِ چشم ما

و ای تاب رخسار مرا شمع شبستان آمده

پیوسته از بحرِ بیان چون لعل تو ای دلستان

در مدح دستور جهان طبع ام دُرافشان آمده

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۳

با عقیق لب او لعل بدخشان کم‌ گیر

با گل عارض او لاله ی نعمان کم گیر

سخن سرکشی‌ی سرو سهی بیش مگو

قدّ یارم نگر و سرو خرامان کم گیر

با وجود لب لعل و خط مشک افشان اش

یاد ظلمت مکن و چشمه‌ی حیوان کم گیر

شب تاریک‌ات اگر وصل میسر گردد

با رخاش جشمه‌ی خورشید درخشان کم گیر

غمزه‌اش بین و دگر شوخی‌ی عبهر کم جوی

خط سبزش نگر و سبزه ی بُستان کم گیر

وصل آن حور پری‌چهره گر اَت دست دهد

نام جنت مبر و ملک سلیمان کم گیر

و گر اَت میل تماشای گلستان باشد

در جمال اش نگر و طوف گلستان کم گیر

بدر این منزل ویران نه به دل‌خواه تو هست

از اقالیم جهان شهر سپاهان کم گیر



  

۴

چو ز شامِ زلف رخ را به مبارکی نمایی

چو نسیم صبح بر دل درِ خرّمی گشایی

دل و جان ز جزع و لعل‌ات خوش و ناخوش‌اند چون تو

به دو جزع دل‌ستانی به دو لعل جان‌فزایی

دلِ من ز جان بِبُرّد تو اگر ز من بِبُری

تن من ز دل برآید چو به دلبری درآیی

من اگر جدا نگردم ز تو هیچ عیب نَبوَد

که به اختیار از جان، نکند کسی جدایی

دل و دیده جات کردم تو ز جای خود گریزان

به کجات جویم آخر چو ندانم‌ات کجایی

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .   .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .   .  .  .

چه نهی به هجر خارم که تو گلشن وصالی

به ره جفا چه پویی که تو معدن وفایی

چو ز خویش و آشنایان ز پی‌ی تو  من بریدم

تو زغایت نکویی مَبُر از من آشنایی

به هوای توست تازه دل تنگ‌ غنچه شکلم

که تو گل‌رخ سهی قد به لطافتِ صبایی

من و مدح خواجه زین پس که به دولت قبول‌اش

برسد به کام و یابد دل خسته مومیایی

 

۵

ندیدم چون تو زیبا دل‌پسندی

نباشد چون لب‌ات در لطف قندی

رخ‌ات هست از صفا فرخنده ماهی

قدت هست از خوشی حصن بلندی

که باشد روح با لطف تو؟ باری

چه باشد عقل در کوی‌ات ؟ نژندی

تو ای چشم نکوریان همی سوز

برای چشم بدگه  گه سپندی

شدم سرگشته از من روی مگردان

بساز از لطف با من روز چندی

ز خون بدر جاجرمی چه خیزد

که باشد تیره روزی مستمندی

 

۶

بر مه از عنبر نقاب افگنده‌ای

سلسله بر آفتاب افگنده‌ای

حور را ز آن چهره از ره برده‌ای

خلق را در اضطراب افگنده‌ای

بی محابا بر سر بازار عشق

عاشقان بی حساب افگنده‌ای

بدر جاجرمی ‌ی مسکین را ز عشق

از خور و آرام و خواب افگنده‌ای






















         
       

بالای صفحه