_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۵۰ ـ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴

  No. 750 - Friday 14 August 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

احمد شاملو

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد

 

نه در خیال، که رویاروی می‌بینم

 سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.

 

خاطره‌ام که آبستنِ عشقی سرشار است

 کیفِ مادر شدن را

            در خمیازه‌های انتظاری طولانی

                                     مکرر می‌کند.

 

خانه‌یی آرام و

اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

تا نخستین خواننده‌ی هر سرودِ تازه باشی

چنان چون پدری که چشم به راهِ میلادِ نخستین فرزندِ خویش است؛

چرا که هر ترانه

فرزندی‌ست که از نوازشِ دست‌های گرمِ تو

نطفه بسته است

میزی و چراغی،

کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده،

و بوسه‌یی

صله‌ی هر سروده‌ی نو.

 

و تو ای جاذبه‌ی لطیفِ عطش که دشتِ خشک را دریا می‌کنی،

حقیقتی فریبنده‌تر از دروغ،

با زیبایی‌ات ــ باکره‌تر از فریب ــ که اندیشه‌ی مرا

از تمامیِ آفرینش‌ها بارور می‌کند!

در کنارِ تو خود را

                   من

کودکانه در جامه‌ی نودوزِ نوروزیِ خویش می‌یابم

در آن سالیانِ گم، که زشت‌اند

چرا که خطوطِ اندامِ تو را به یاد ندارند!

 

 

خانه‌یی آرام و

انتظارِ پُراشتیاقِ تو تا نخستین خواننده‌ی هر سرودِ نو باشی.

 

خانه‌یی که در آن

سعادت

       پاداشِ اعتماد است

 و چشمه‌ها و نسیم

            در آن می‌رویند.

 

بامش بوسه و سایه است

و پنجره‌اش به کوچه نمی‌گشاید

و عینک‌ها و پستی‌ها را در آن راه نیست.

 

 

بگذار از ما

           نشانه‌ی زندگی

                 هم زباله‌یی باد که به کوچه می‌افکنیم

تا از گزندِ اهرمنانِ کتاب‌خوار

ــ که مادربزرگانِ نرینه‌نمای خویش‌اند ــ امانِمان باد.

 

تو را و مرا

        بی‌من و تو

              بن‌بستِ خلوتی بس!

که حکایتِ من و آنان غمنامه‌ی دردی مکرر است:

که چون با خونِ خویش پروردمِشان

 باری چه کنند

           گر از نوشیدنِ خونِ منِشان

                                   گزیر نیست؟

 

 

تو و اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

من و خانه‌مان

میزی و چراغی . . .

 

آری

در مرگ‌آورترین لحظه‌ی انتظار

زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال می‌گیرم.

در رؤیاها و

در امیدهای ‌ام!

 

۲۴ اردیبهشتِ ۱۳۴۲

 

اکبر اکسیر

دو شعر

 

۱

تماشاگر

 

از فردوسي تا فردوسي‌پور چند گل عقب‌ايم ؟

گلسرخي شاعر بود

آن‌قدر كف زديم تا اعدام شد

گل آقا طنز مي نوشت

آن‌قدر سوت زديم تا دق كرد

تماشاگران عزيز ! نه كف بزنيد نه سوت

اگر كارتون دوست داريد

لطفا كانال خود را عوض كنيد

من يكي شنا بلد نيستم

هر چند طرفدار تيم ملوان‌ام !

 

۲

آخر شاهنامه

 

رخش،گاري كشي مي كند

رستم ،كنار پياده رو سيگار مي فروشد

سهراب ،ته جوب به خود می پيچيد

گردآفريد، از خانه زده بيرون

مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند

ابوالقاسم براي شبكه سه ،سريال جنگي مي سازد

 

واي . . .

موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!


 

 

کبرا امین سعیدی ( شهرزاد)

زنانه‌ها (۱۰)

 

به یادم ماندنی هستی

زمانی که به زیر ِ آواز فریادت

            تن‌ات دفن خواهد شد .

 

وقتی تمام کبوتران

از تن‌ات پرواز کردند

دیگر جایی برای نشستن نبود

شاهد ِ چشمِ تو

               بینایی‌ی من است

تو که هر روزت آوازِ قناری است

هزاران گرگ

در بیشه‌های متروکِ سرزمین‌هایت

خانه‌ات را رو به دریا

                    می‌برند

که من مشعل باشم

میانِ دو دندان سفیدت

که به رویم برف باشد و

                            لب‌خندت

 































 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۵۰ ـ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴

  No. 750 - Friday 14 August 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




پوربهای جامی

ملک‌الشعرا تاج الدین جامی (ابن بها)

[سده‌ی هفتم قمری /  ۱۳ میلادی]

 

 

۱

بر بیاض آفتاب از شب رقم خواهد کشید

ماه را بر صفحه‌ی خوبی قلم خواهد کشید

یارب این یک قطره ی خون کـ او را همی خوانند دل

تا کی از بی‌داد مهرویان الم خواهد کشید

امشب ای شمع از سربالین بیماران مرو

بی‌دلی سر در گریبان عدم خواهد کشید

بر حذر باش امشب ای همسایه‌ی بیت الحزن

کـ از سرشک چشم من دیوار نم خواهد کشید

می‌کشد بار غم محبوب و می‌گوید بها

هر که عاشق شد ضرورت بار غم خواهد کشید

 

۲

ز زخم زلزله زیر و زبر شده ست چنانک

سماک زیر سمک شد، سمک فراز سما

به جور و قهر برانداخت اش ز بن بنیاد

به کل و جزء، فروریخت اش ز هم اجزا

نهاده سر به زمین بی سجود مقصوره

مناره قامت خود بی رکوع کرده دوتا

کتابخانه نگون ، رسم مدرسه مدروس

خراب مسجد آدینه ، منبر اندروا

گمان مبر که ز نقصان او ُبد این نکبت

ز من مپرس اگر نیست باورت که چرا

چو حق عنایت بسیار داشت در حق او

نظر فکند بر احوال او به چشم رضا

چو هیبت نظر و پرتو تجلی ی او

بر او فتاد، ز هیبت در او فتاد ز پا

نه از تجلی ی او کوه طور پاره شده ست

کلیم چون به دعا خواست از خدای لقا

چو کهنه بود و قدیمی، بنای نیشابور

نهاد روی سوی او خرابی از هر جا

خدای خواست که بازش ز نو بنا سازند

به عهد دولت نوشیروان عهد ابقا

خدایگان جهان پادشاه روی زمین

جهانگشای عدو بند، شاهِ شهرگشا

به سال شش صد و شصت و نه اتفاق افتاد

بنا نهادن این شهر شهره ی زیبا

اواخر رمضان آفتاب و زهره به نور

قمر به حوت و عطارد نشسته در جوزا

بنا نهادن شهر نواَت مبارک باد

به عهد دولت تو شهر باد هر صحرا

به دولت تو نشابور کهنه نو شد باز

به سان پیر خرف گشته کو شود برنا

سه چیز باد و بماناد هر سه تا به ابد

بقاء خواجه ، دگر شهر و شعر پوربها.










 

۳

الا ای صبا! پیک ارباب عشق

بیا گوش کن فصلی از باب عشق

توای قاصد هرکجا بی‌دلی

چه قاصد، که مقصود هر مقبلی

قدم نِه سوی قاصدم قاصدا !

که صد جان پاکیزه بادت فدا

ره و رسم یاری به پایان رسان

زمین بوسی‌ی من به جانان رسان

ببوس از لب شوق من خاک جام

عَلی ساکنیها هُدی    السّلام

از آن تربت طیب و خاک پاک

که می‌بوسدش جان هر پاک خاک

چو سرمه کشی چشم اقبال را

ز من عرصه ده صورت حال را

سلامی بگو از سفر کرده‌ای

ز تیغ جدایی دل‌آزرده‌ای

سلامی چو اوقات اهل صفا

صفا  در  صفا  وُ  وفا  در  وفا

سلامی چو انفاس عیسا دمان

که دل را ز هر رنج بخشد امان

سلامی چو اخلاص مردانِ خاص

که جان را ز هر قید سازد خلاص

سلامی همه درد و سوز و گداز

سلامی همه شوق و سوز و نیاز

سلامی چنان با غم آمیخته

که صد ناله در هر دم انگیخته

سلامی که بر کوه اگر خوانی‌اش

چو ابر بهاران بگریانی‌اش

سلامی که گر خوانَداش مرغ باغ

نهد بر دل غنچه چون لاله داغ

چو بگزاری آن‌جا سلامِی چنین

ز من روی اخلاص نه بر زمین

دگر باره نو ساز عهد کهن

به جانان ز من بنده‌گی عرض کن

بگو تا ز وصل توام مانده دور

دلی دارم از زنده گانی نفور

درونی چو غنچه ز غم گشته خون

سرشکی ز خون جگر لاله‌گون

قدی حلقه  چون زلف هندوی تو

تنی چون میانی کم از موی تو

مژه چون زن ام در غم‌ات بر مژه

دو صد قطره خون ریزد از هر مژه

شد از شوق جام، اشک من لاله فام

چو آن قطره‌ی می ، که ریزد ز جام

دلِ تنگ من بود جام تُنُک

که سنگ جدایی شکست‌اش سبک

چو بر جام من آمد از هجر سنگ

رود بی درنگ اشک من باده رنگ

ز بد حالی‌ی خود برانم که‌  نیک

دهم بی تو شرح جدایی و لیک

نه چندان کش ام بی رخ‌ات داغ و درد

که در نامه آن را توان شرح کرد

ز گفتن، زبان سوده شد خامه را

همان به که کوته کنم نامه را

گر از خونِ دل گشت پر جام من

ور از درد و غم  تلخ شد کام من

تو را باد در جام عیش مدام

من و تلخ کامی، غم وُ،  والسلام

         
       

بالای صفحه