_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۵۱ ـ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴

  No. 751 - Friday 21 August 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



نصرت رحمانی

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

دو شعر

 

۱

روی ديوار

 

اوراق شعر ما را

بگذار تا بسوزند

لب های باز ما را

بگذار تا بدوزند

بگذار دست ها را

بر دست ها ببندند

بگذار تا بگوییم

بگذار تا بخندند

بگذار هر چه خواهند

نجوکنان بگویند

بگذار رنگ خون را

با اشک ها بشویند

بگذار تا خدایان

دیوار شب بسازند

بگذار اسب ظلمت

بر لاشه ها بتازند

بگذار تا ببارند

خون ها ز سینه ی ما

شاید شکفته گردد

گل های کینه ی ما

 

 

 

۲

شوپنهاور

       و باز هم گلی به جمال " شوپنهاور "
        که با اراده اش ازدواج کرد
        و جز سگ اش به چیز دگر اعتنا نداشت
        و جز کتاب خود
        گول کتاب هیچ کسی را نخورد

         هفتاد و چند سال
         خورد و چپق کشید،
        با اراده متولد شد وُ  درباره ی اراده نوشت
        و با اراده مرد
        بنگر اراده را، دیوانه گی جواز نمی خواهد
        وقتی زمان را نمی شناسید
       باید زمانه را بشناسید

       " برگسون " در این باره گفته است:
     
زمان مکان " بنویسیم بهتر است
        مکان مهار زمان است
       بی این نمی تواند آن باشد.

       من با فلاسفه بی‌گانه بوده ام
       شاید غرور و خودخواهی ست
       چون که خودم نیز دیوانه بوده ام...


بيژن الهی

[۱۳۸۹ ـ ۱۳۲۴ خورشیدی/  ۲۰۱۰ ـ ۱۹۴۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

آه ، چرا می باید

              من تو را شگفت بدانم

در این جریان

              که شگفت بودن همه چیزی

                                           عادی می نماید؟

و گرنه تو عادی ترین موسمی

              که می باید به چار موسم افزود.

و چشمان تو،

راحت ترین روزی که می توان برای زیستن تصمیم گرفت.

 

۲

من کنار کره یی

              که سراسر آن دریاست

                             به خواب رفته ام

در خطوط سرگردان دست تو

این گله هایی که از چرا باز می گردد

ماهیان خاکستری،

ماهیان زاغ دیوانه،

ناشتا در سپیده‌ی سردسیر عزیمت کرده اند

اگر بازهم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،

من می پذیرم که مزرعه ها سوخته اند.

در سر من

              ــ آن جا که جواهر، تب را

                             بر اندیشه‌ی شن سنجاق می کند ــ

ماه با فشار رگبار

به آخرین برج می غلتد.


 

زیبا کرباسی

ديوان زير برف

 

امشب کردترين فرزادم

از زادم از دادم از دست های من بر نمی آيد دست

در خبردار انگشت کهين و سبّابه از مشت

بين اين همه اضلاع از پنج پنجاهه پنجه هزار مليون...

گردترين ماه يمانی اين بوم

اين بام خاک و در

می لرزد دل

می لرزد لبان خشک

می لرزد سرب سينه ی فشنگ

می لرزد رنگ به چهره نداری

مادر و خواهر نداری

خانه برای وثيقه

دوست برای خالی کردن زير پاي ات ماشه جيب آستين آستر

حتا کفن برای کفن و دفن در وطن که هيچ

حتا حتا نداری

تا نداری

نداری نداری نداری

دو چشم پنجره ی دلواپس

چلچراغ و اجاق گرم پشت همه ی پنجره ها می دانند

دلواپس ايوانی

ديوانی که زير برف خوابيد و ديوانه شد

سفره‌یي که زير برف نشست تا خالی نماند

زنی که زير برف موهاي اش را شانه زد

شعری که بی امان باريد برف رو سپيد شد

تنهايی تاريک ناخن خشک

زخم باز زير پيرهن جر خورده

تنها شاهد و والی عصر اين ميدان لنگی

که دنبال اسب دويد و

زير گاری سبزی فروش ها گا رفت

بنگ...

مرگ در شر شر عرق اش غرق می شود از شرم اين مرگ

اگر پا داشت در می رفت

اگر آدم بود سر داشت به دار و درخت می کوبيد

يا مثل شاعری غريب از باهو هاي اش بالالايکا می ساخت

و برهنه زير برف می زد

بالالايکا بالالايکا لای لای لای لای کاکا لای لای

بالا لای لای

بالا لای لای کاکا

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۵۱ ـ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴

  No. 751 - Friday 21 August 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

رکنِ دعویدار

ملک‌الشعرا قاضی امام رکن‌الدین محمد دعویدار قمی

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  سیزدهم میلادی]

 

 

۱

عشق ات از آب آذر انگیزد

لطف ات از خاک عنبر انگیزد

رسن زلفِ سر به سر گره ات

از سهی سرو چنبر انگیزد

عشق آن کیمیاست کـ از رخ و چشم

روز و شب نقره و زر انگیزد

گه ز مسجد کلیسیا سازد

گه کلیسا ز منبر انگیزد

گر لب ات خون چشم ما بفزود

چه عجب خون ز شکر انگیزد

دل تو سنگ و آهن است و لبم

از دلم عشق آذر انگیزد

کلک من چون دهان توست کـ از او

روز و شب دُرّ و گوهر انگیزد

 

 

۲

ای چو ذرّه در بَرِ آن روی زیبا آفتاب

از حجاب سایه‌ی زلفِ تو پیدا آفتاب

هر کجا بُرقَع براندازد جمال طلعت‌ات

از جهان افغان برآید: ای دریغا آفتاب

رحمتی کن پرده از رخ بر میافگن زینهار

تا نگردد بعدِ چندین سال رسوا آفتاب

گرچه نزدیکی وصال‌ات سخت دشوار از آنک

آفتاب مایی و دور است ره تا آفتاب

ننگ می‌داری ز نام من، مکن کـ این شرط نیست

ذرّه را دانی که باشد نسبتی با آفتاب

سایه از من وام‌گیر آخر نه من خاک توام

سایه هرگز برگرفت از خاک، جانا آفتاب

سال‌ها شد تا به بوی لعل و یاقوت لب‌ات

رنگ می‌آمیزد اندر سنگ خارا آفتاب

دوش بر گردون یکی بزم‌ام نمود از ابتدا

بود صاحب مجلس اندر وی به عمدا آفتاب

بر نوای عشقِ تو ناهید می زد این غزل

و آن گه از بالا رَسیلی۱ کرد او را آفتاب

ای مُحاکا۲ کرده روی دل‌کش‌ات با آفتاب

در حجاب ابر پنهان ز آن محاکا آفتاب

هر کجا یابد فروغ خرمنِ ماهِ رخ‌ات

خوشه چین زیبد چو ماه از مهر آن‌جا آفتاب

چشم من چون آب‌دانی گشت از عکس رخ‌ات

بی‌گمان آب آورد بر چشم بینا آفتاب

راز پنهان مرا کرد آشکارا روی تو

ای بسا رازا که کرده‌ست آشکارا آفتاب

دامن‌ام از دیده دریابار و لب خشک از نفس

منتظر تا تابدم ز آن روی زیبا آفتاب

نور روی ات از من مسکین چرا  داری دریغ

نورکی دارد دریغ از خشک و دریا آفتاب

روی در دیوار هجر آورده‌ام از عاشقان

زینهار ای مه به تیره گل میاندا آفتاب

خلق چون نور رخ‌ات بینند گویند ای عجب

این ید بیضاست یارای ملک یا آفتاب

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

۱. رسیلی : همراهی و هم آوازی

۲. محاکا : مخفف محاکات به معنای با هم سخن گفتن

۳

دوش آن‌زمان کـ انجم همی کردند ساز انجمن

دست قضا این شمع زر برداشت زاین سیمین لگن

این لعبتان خوش لقا، در جلوه با زیب و بها

هم‌چون به بستان از صبا روی عروسان چمن

من فارغ از هر نیک و بد، حیران شده در کار خود

در وقت صبحی با خرد راندم ز هر جنسی سخن

کـ ای نایب روح‌الامین وی خوش حریف به نشین

نالان‌ام و اندوهگین دریاب آخر کارِ من

از دست گردون خسته‌ام یک لحظه خوش ننشسته‌ام

کـ او می کند سزگشته‌ام پیوسته هم‌چون خویشتن

هرگز نبخشاید مرا در غم بفرساید مرا

هر دم بیافزاید مرا اندوه جان و رنج تن

بر بی هنر دارد نظر زیرا که کم دارد هنر

هر روز با تیغ و سپر آرد به من برتاختن

می‌دارم از جورش فغان می‌خواهم از مکرش امان

کم در مضیق امتحان هر روز دارد ممتحن

دارم شکایت زو بسی کور است میل هر خسی

لیکن چه غم دارد کسی که‌ش چون تو باشد رایزن

بنمای راهِ روشن‌ام ترتیب ده یک مسکنم

تا رخت بیرون افکنم زین محنت آباد حَزَن

اندر جواب آمد خرد گفت این سخن کی درخورد

بر چون تویی این بگذرد با این همه ذهن و فطن۱

آخر نه مردی عاقلی از چیست این بی‌حاصلی

شاید کـ ازین سان غاقلی از درگه شاه زَمَن

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . 

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . 

۱.  فطن:  دانا، زیرکی

 

۴

مه چو روی تو نباشد به جهان آرایی

سرو چون قدّ تو نَبوَد به چمن پیرایی

راستی را به سر چارسوی حسن و جمال

دل‌˙بران‌اند ولیکن نه بدین زیبایی

و این عجب نیست که هم بر سر کوی غم عشق

عاشقان‌اند و لیکن نه بدین رسوایی

چون قبابندی و برقع بگشایی ر دو رخ

سرو و گل توبه کنند از کَشی۱ و رعنایی

پایه برتر کشم از چرخ و کنم جان قربان

گر تو بی ترکش و قربان۲ ز درم بازآیی

فرخ آن زلف چو عنبر که ز اقبال بیافت

این که بر سنبل خطّ تو کند لالایی

حلقه‌ی گوش تو را حلقه به گوشم که ورا

هست با زلف و رخ‌ات زَهره‌ی پهلوسایی

عارض‌ات بود، در آمد خط و خو‌ش‌تر کردش

وه چه خوب است و خوش آن عارض و آن طغرایی۳

خط مشکین تو درهم شده با شیرین لب

همچو عطار نماید به بر حلوایی

زلف پرچین تو خیل خِرَدم یغما کرد

و این خطا نیست به نزدیک بت یغمایی

دهن تنگ تو را هست به خروار شکر

میل خوبی‌ش نگر و آن همه شکّرخایی

عاشقان را رخ خوب تو چو گنجی‌ست روان

لیک زلف تو بدو می‌کند اژدرهایی۴

طرفه‌تر این همه خون ریختن نرگسِ توست

با همه سستی و بیماری ناپروایی

روی روشن سوی دیوار فراق آوردم

به گِل تیره چه خورشید همی اندایی۵

بربودی ز بتان گوی به نیکو رویی

همچو از خلق جهان خواجه به نیکو رایی

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . 

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . 

 

۱. کشی: حالت و چگونه گی کش . تندرستی .خوشی . گشی هم آمده است

۲. قِربان: کمان‌دان و آن دوالی باشد که در ترکش دوخته حمایل وار در گردن اندازند به طوری که ترکش پس دوش می‌نماید و گاهی سواران کمان خود را در آن دوال نگاه دارند.

۳. طغرایی: به استعاره کمانچه‌ی ابرو

۴. اژدر: مار بزرگ

۵. اندا : اندودن

         
       

بالای صفحه