_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۵۲ ـ جمعه ۶ شهریور ۱۳۹۴

  No. 752 - Friday 28 August 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



سهراب سپهری

       [۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

سه شعر

 

۱

شکپوی*

 

بر آبي چين افتاد ،سيبي به زمين افتاد.

گامي ماند. زنجره خواند.

 

همهمه‌یي : خنديدند. بزمي بود، برچيدند.

خوابي از چشمي بالا رفت‌. اين رهرو تنها رفت، بي ما رفت‌.

رشته گسست‌: من پيچ‌ام‌، من تاب‌ام‌. كوزه شكست‌: من آب‌ام‌.

اين سنگ ، پيوندش با من كو ؟ آن زنبور، پروازش تا من كو؟

نقشي پيدا آيينه كجا؟ اين لبخند، لب ها كو؟ موج آمد، دريا كو؟

مي‌بويم‌، بو آمد. از هر سو، هاي آمد، هو آمد.

من رفتم‌، او آمد، او آمد

 

۲

نه به سنگ

 

در جوي زمان ، در خواب تماشاي تو مي رويم‌.

سيماي روان ، با شبنم افشان تو مي شويم‌.

 

پرهاي ام ؟ پرپر شده ام‌. چشم نويدم ، به نگاهي تر شده ام‌.

اين سو نه ، آن سوي ام‌.

و در آن سوي نگاه ، چيزي را مي بينم‌، چيزي را مي جويم‌.

سنگي مي شكنم‌، رازي با نقش تو مي گويم‌.

برگ افتاد ، نوشم باد: من زنده به اندوه ام‌. ابري رفت‌،

من كوه ام‌: مي پايم‌. من بادم‌: مي پويم‌.

در دشت دگر ، گل افسوسي چو برويد، مي آيم‌، مي بويم‌.

 

۳

هایی

 

سرچشمه رویش‌هایی،  دریایی،  پایان تماشایی

تو تراویدی: باغ جهان تر شد، دیگر شد

 

صبحی سر زد، مرغی پر زد، یک شاخه شکست: خاموشی هست.

خوابم برد، خوابی دیدم: تابش آبی در خواب، لرزش برگی در آب.

این سو تاریکی‌ی مرگ، آن سو زیبایی‌ی برگ

اینها چه، آن‌ها چیست، انبوه زمان ها چیست؟

این می شکفد، ترس تماشا دارد. آن می گذرد، وحشت دریا دارد.

پرتو محرابی ، می تابی. من هیچام: پیچک خوابی،

بر نرده‌ی اندوه تو می پیچم .

تاریکی‌ ی پروازی، رویای بی‌آغازی، بی‌موجی، بی‌رنگی،  

دریای هم آهنگی!

 

 *  شکپوی: آواز پای را گویند در شب با نهایت آهستهگی

 




















ساقی قهرمان

دو شعر

۱

دل نازک

 

این چشم ها را از کف دستم بردار

قرمزی های اش را پاک کن

دوباره آن زبان را بکش بیرون

کف دستم بگذار

قرمزی هایش را پاک کن

من چه دلنازکم هنوز

قرمزی های اش ر ا پاک کن

دوباره آن زبان را بکش از حلق اش بیرون

کف دست ام بگذار

قرمزی های اش را پاک کن 

من چه دل نازکم هنوز

قرمزی های اش را پاک کن

 

۲

فاصله از سطح

 

با یک وجب فاصله از سطح خاک می گذرم

گاهی از درهای بسته رد می شوم

گاهی حتا که نیستم واژگون و نگاه می کنم به جایی  به رو به رو

روده هایم از دهانم بیرون می ریزد دور گردنم خفت می‌شود

و من

با یک وجب فاصله

بر سطح خاک می گذرم


 

سهند آقایی

نـامــه

به فرزاد مروجی

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم

وان هم به سه چیزِ کم بها خواسته‌ایم

گر دوست چنان کند که ما خواسته‌ایم

ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

                            (منسوب به عین‌القضات)

 

خودکارم را که سحر بردارم

روی برگ‌های آن بنجامینِ سبز که زیرِ پنجره بود

می‌نویسم باد  وُ    میخوانم: رود

پس بیا ای رودِ یخ‌زده!

ای تبعیدِ انقلابی‌ی آب در خودش!

بیا با شیارهای هم بازی کنیم

بیا با آن ماهی که توی دست‌های‌ات گرفته‌ای

بیا با آن پلی که پشتِ پایت پرانده‌ای

از سوسوی استخوان‌های ستاره

به مدِّ بوریای عین‌القضات     سلام کنیم

ببخشید!        صدایم گرفته پشتِ کتاب

حرف‌های زیادی گذشته است این‌جا

امّا        هنوز هم       رقصِ برعکس می‌کند دریا

برعکس می‌کند دریا

 

تهرانی که آبستنِ گیلاس بود

و یا همین گورستانی که شهربانوی یاس بود

و یا همین شکاف‌های فسرده‌ی البرز در دلم

یادشان هست که مادرم

زنبیل اش را گذاشته بود کنارِ دجله و من

از دست‌های تو آب می‌خوردم

حواسِ قفس نبود به این همه کوچ و من تاب می‌خوردم

حواسِ قفس نبود و

مثلِ پیچکی که آویزانِ پشتِ پنجره بود

من        رو به منظره‌یی بودم      

که پشتِ پنجره را خواب کرده بود

آذر به آب می‌زنم و داغ می‌کشد

جارو به آب می‌کشم و خاک می‌پرد

باید برای پروانه‌های دخترم

آتش به سر کنم

 

پس بیا ای جنین‌ِ مصاریعِ مثنوی!

پس بیا ای تکبیرِ فاعلاتن تا

من           پهلو گرفته‌ام

و این استخوانی که لای بوریاست

مثلِ اناری که توی چشم‌های من است

مثلِ همین گلو، مثلِ همین صدا

رقصِ برعکس می‌کند دریا

برعکس می‌کند دریا

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۵۲ ـ جمعه ۶ شهریور ۱۳۹۴

  No. 752 - Friday 28 August 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

رضی‌الدّین

استاد الائمه رضی‌الدّین نیشابوری

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  سیزدهم میلادی]

 

۱

ای حسن بسته بر قمرت رنگِ ارغوان

ایزد نهاده در شکرت شکل ناردان

کرده به زیر عبهر تو یاسمین وثاق

جسته فراز شکر تو طوطی آشیان

چون قحط موی نیست تو را با چنان دو زلف

آخر ز نیم تار چرا می‌کنی میان

بر دل ببسته‌ام در سودای وصل تو

کـ آن خانه را عظیم بلند است آستان

گفتی چه سالی و دل تو شادمانه هست؟

در عهد جور تو دل و آن‌گاه شادمان

 

 

۲

ماه در مشک نهان کرده که این رخسار است

شکر از پسته روان کرده که این گفتار است

سنگ در سینه نهان کرده که این چیست؟ دل است؟

سرو را کرده خرامنده که این رفتار است

سایبان یاسمن‌اش را همه از سنبلِ تر

خوابگه نرگس او را زگل پر بار است

صحبت باد صبا کرد اثر در زلف‌اش

که صبا وارش جولان همه بر گلزار است

همه سرمایه ز رخساره و زلف‌اش طلب‌اند

گل اگر رنگ فرو شست و صبا عطار است

گل بسی منصب رخساره‌ی او جست و نیافت

پای گل تا به سر از جستن آن پرخار است

تا شنیده ‌ست که بر خاک درش روی نهند

گل مسکین همه تن توی به تو رخسار است

نتوان دل ستد از نرگس او باز به زرق

نرگس‌اش گرچه که بیمار بود عیار است

ز آب دیده چه طمع دارم چون می‌بینم

کـ آب با اتش رخسارش از آن‌سان یار است

زو وفا چشم نمی‌دارم چون می‌دانم

که وفاداری در شیوه‌ی خوبان عار است

خون کند حالی هر دل که زعشاق برد

گو بدار آخر یک‌ساعت اگر دل‌دار است

بانگ و فریاد من از دوست ز اندک شکری‌ست

این که من زنده و او آگه از این، بسیار است

دل‌برا هرچه بدانی ز جنایت بر من

بر همی باف، که با تو دل من چون تار است

دل تو سخت و مرا نرم دل، آری چه عجب

نرم باشد چو همه ساله به خون فرغار۱ است

گر کسی شیفته‌یی خواهد از تو، زنهار

منه انگشت بر این دل که عظیم افکار است

ننگری در رخ من آری، چه توان کرد

زر چو در عهد سخا و کرم شه خوار است

 

۱. فرغار: آغشته، سرشته

 

 

۳

بتی که طعنه زند لعل تاب را شکرش

سه روز شد که نمی‌یابم از کسی خبرش

به باغ جویم اش ایرا به باغ می‌بینم

ز قدّ سرو و ز رخسار ارغوان اثرش

قبا مثال همه عمر مانده‌ام در بند

که کی به سان قبا تنگ در کشم به برش

عنا و انده و درد و بلا و محنت و رنج

مطّلی است همه، لفظ عشق مختصرش

دل از وصال اش هر چند کیسه بی بردوخت

هنوز حاصل او هیچ نیست از گهرش

 

 

 

۴

شراب حاضر و دلبر ندیم و من مخمور

چرا نشسته‌ام از عشرت و طرب مهجور

شراب لعل مروّق بده پری‌رویا

که دیو رنج بلا حولِ باده گردد دور

بیار آن می‌ی‌ چون لعل خویش تا یابم

ز تاب آتش او در هوای دل باحور

چو یار هست مساعد شراب هست لطیف

گناهِ دل بود ار زین سپس بود رنجور

ز رنج چرخ چه نالی که گِرد و صد چرخ است

چو باده داری در رنج او نه‌ای معذور

بر آن ز صحن دل این خر گه سپاه عنا

به جام  لعل تو از چتر قیصر و فغفور

خراب شو ز شرابی که نور لمعه‌ی او

گذاره گردد از سقف طارم معمور

سرور عیش صبوحی مباد جز آن را

که در شراب به صبح آورد شب دیجور

علی‌الخصوص که باشد سماع مجلس او

ثنای آن که بود دور عالمش مأمور

 

 

۵

دلا نگفته بُدم من تو را هم از اوّل

که دلبران را در خورد قول نیست عمل

نخست دل نه تویی از عنا۱ش مستهلک

نخست کس نه من‌ام از جفاش مستأصل

به هر طرف که نظر برگماری از غم او

هزار همچو من و تو بود اقلِّ اقلّ

ز چرخ دل بستاند لب‌اش مرا چه خطر

ز سنگ خون بچکاند غم‌اش تو را چه محل

سمنبری که اگر صورتی شود تلخی

به شأن پاسخ چون زهر او بود مُنزل

مه زره ور و دام ستاره‌گیر افتاد

چو نقش زلف و رخ‌اش خواست بست کلک ازل

 

۱. عنا: رنج








         
       

بالای صفحه