_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۵۵ ـ ۲۷ شهریور ۱۳۹۴

  No. 755 - Friday 18 September 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


 

 

فروغ فرخ‌زاد

        [۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

پنجره

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب  زمین میرسد

و باز می شود به سوی و سعت این مهربانیی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره های  کریم

سرشار می کند .

و می شود از آن‌جا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافی‌ست.

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی‌ی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه یی که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهن‌سال پر زدند.

 

من از میان ریشه های گیاهان گوشت‌خوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه یی ست که او را

در دفتری به سنجاقی

                  مصلوب کرده بودند.

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب  چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با  دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی  که زنده گی‌ی من دیگر

چیزی نبود ، هیچ چپیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم،  باید،  باید،  باید.

 

 

یک پنجره برای من کافی‌ست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوان اش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست ؟

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند

این انفجارهای  پیاپی،

و ابرها مسموم ،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

 

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک  شد جوانی ‌ی من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی‌ی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟

>>>>

 

>>دنباله ی پنجره>

 

حس می کنم که وقت گذشته ست

حس می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ است

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

من و دست های این غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی ی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .

 



رسول یونان

دو شعر

 

۱

نه به خاطر

 

نه به خاطر شعر

نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه ی من یرای دو نفر کوچک بود

به همین خاطر تنها ماندم

 

۲

این شهر...

 

این شهر

شهر قصه‌های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمان‌اش را

هرگز آبی ندیده‌ام

من از این‌جا خواهم رفت

و فرقی هم نمی‌کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می‌گریزد

از گم شدن نمی‌ترسد.


 

           حسین پناهی

          [ ۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۵  خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۶ میلادی]

دو شعر

 

۱

مهمانی مرده‌گان

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مرده‌گان

نه به دستی ظرفی را چرك می كنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانع اند

و اندكی سكوت...

 

۲

نفهمی بد دردی است

 

پزشکان اصطلاحاتی دارند

که ما نمی فهمیم

ما دردهایی داریم که آنها نمی فهمند

نفهمی بد دردی‌ست

خوش به حال دامپزشکان!

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۵۵ ـ ۲۷ شهریور ۱۳۹۴

  No. 755 - Friday 18 September 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




شمس طبسی

شمس‌الدین محمد طبسی

[پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

۱

خیز که شد منهزم کوکبه‌ی زنگبار

تیغ زراندود زد خسرو نیلی حصار

از دهن آسمان چشمه‌ی خور شد پدید

در دهن جام ریز باده‌ی کوثر عیار

چرخ سبک دست بین کـ از نظر آفتاب

زرّ طلی۱ بست باز بر کمر کوهسار

جام صفا بخش را نام ندانی که چیست

آینه‌ی روی غم، صیقل زنگ خمار

آینه ی دلبری صورت زیبای توست

آینه‌ آسا مخور بیش دمِ روزگار

عقل ز قصر دماغ کرد ندا سوی دل

کز می‌ی عارض فروز شمع روان زنده‌ دار

خنده‌زنان کبک‌وار سوی گلستان خرام

ز آن‌که چو پَرّ ِ تذرو گشت جهان پُرنگار

طره پریشان مدار کـ از هوس روی تو

لاله بر آمد زخاک عنبرِ تر بر کنار

دوش ز خون جگر کاتب علوی نوشت

این سخن عذب را بر ورق روزگار

باز قلم تیر کرد چهره گشای بهار

جلوه کنان رفت گل در تتق۲ مرغزار

گل‌بُن پیکان نما در صف بستان کشید

خنجر مینای برگ نیزه‌ی سر تیزِ خار

هر گُهری کـ آفتاب کرد نهان زیر خاک

از مدد ابر شد بر سر عالم نثار

کنیت باغ ای عجب می‌نشناسی که چیست

دل‌بر شمشاد قد، شاهد سوسن عذار

نافه‌گشای چمن طیره از آن شد که صبح

کرد روان در هوا قابله‌ی مشک‌بار

بلبل از آن مست شد کز قدح لعل او

خورد به یاد وزیر دوش می ی خوش‌گوار

 

 ۱. طلی:  زر

۲. تتق : پرده و چادر

 

 

۲

از روی تو چون کرد صبا طره به یک سو

فریاد برآورد شب غالیه گیسو

از زلف سیاه تو مگر شد گرهی باز

کـ از مشک برآورد فلک تعبیه هر سو

از شرم خط غالیه تاثیر تو مانده‌ست

در وادی‌ی غم با جگر سوخته آهو

خواهی صدف دیده گهربار ندارد

هنگام سخن عرضه مکن رشته‌ی لؤلؤ

ما لاله‌ستان کرده زخون روی و تو آن‌گه

در خواب کنی نرگس خون‌خوار‌ه‌ی جادو

ای زلف شب‌انگیز و رخ روزنمای ات

چون عنبر و کافور به هم ساخته هر دو

آخر دل رنجور مرا چند برآری

زنجیرکشان تا به سر تاق دو ابرو

گفتی که به زر کار تو روزی سره گردد

آری همه امید من این است، ولی کو!

گردون ستم‌کار جفاپیشه نماند

تا از تو شود کار یکی دل شده نیکو

بستم درِ اندیشه که چیزی نگشاید

زین خانه ی شش گوشه و زین پرده‌ی نُه تو

آن به نهم روی به درگاه وزیری

کز بهر شرف چرخ کشد غاشیه‌ی او

دستور جهان صدر هدا آن‌که جوان گشت

از دولت او چرخ خرف۱ گشته ی بدخو

1.       خزف:  سفال.

 


۳

چون صبح جمال او بر امد

خورشید به چاکری در آمد

از بهر نظاره‌ی جناب اش

در  دیده هزار منظر آمد

بر درگه وصل بی‌کنارش

جان حلقه مثال بر در آمد

شد تشنه به  خون من خط او

ز آن بر لب آب کوثر آمد

بر چشمه‌ی خضر زد خط او

ز آن است که سبز پیکر آمد

ای نوش لبی که خده‌ی تو

سر حمله‌ی خیل عسکر آمد

بر بوی خط خوش ات جهانی

دل سوخته هم‌چو مجمر آمد

با این‌همه چابکی که عقل است

ز آسیب غم تو بر سرآمد

از تو نجهم که غمزه‌ی تو

در حنجر فتنه خنجر آمد

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۴

سپیده‌دم که جهان بوی زلف یار گرفت

هوا لطافت خوبانِ گل‌عُذار گرفت

ز بس شمامه‌ی کافور ِ دل گمان می‌برد

که برف دامن این سبز کوهسار گرفت

ز خنده‌های سحر باد را نشاط افزود

ز جرعه‌های قدح خاک را خمار گرفت

ز بهر حلیه‌ی رخسار خاک جرعه‌ی می

نهادِ دانه‌ی یاقوت آب‌دار گرفت

زمانه گفت خرد را رهِ هزیمت گیر

که از جبابِ۱ جهان طرب سوار گرفت

رسید مژده جهان‌را زخطه ی ملکوت

بر آفتاب کواکب حشر قرار گرفت

منادیان سحر خوانِ فغان برآوردند

که باز خسرو انجم رهِ حصار گرفت

صبا مشام جهان را چنان معطر کرد

که روزگار کهن فضلِ نوبهار گرفت

جهان تیره دل از اهتمام باد سحر

فروغ طلعت خورشید کامکار گرفت

1.     جباب: قحط

 

۵

یک روز بشکنم درِ زندان روزگار

بیرون جهنم ز کلبه‌ی احزان روزگار

دانی که عقل را نتوان دید بیش از این

در چنگِ غصّه مانده ز دستان۱ روزگار

چند از نبرد حادثه، یک ره برای عقل

بیرون جهان ز رخنه‌ی میدان روزگار

تا زیر این حدیقه‌ی سبزی۲ طمع مدار

شاخ طرب ز ساقه‌ی دوران روزگار

چون عندلیب ناطقه از غصه‌ لال شد

زین پس نگر به طایر بستان روزگار

جان را به بارگاه اَمَل شحنه‌یی شمر

اقطاع غم گرفته ز دیوان روزگار

ای صبح رستخیز، بزن تیغ تا دهم

خود را امان ز ظلمت زندان روزگار

ای پرتو قبول، منِ تیره روز را

مگذار بیش در شب حرمان روزگار

ای شه‌سوار بخت، منِ دل‌شکسته را

مپسند بیش در خم چوگان روزگار

چندین سموم حادثه آخر چرا وَزَد

بر گل‌بنِ دلم ز بیابان روزگار

زین پس کنم ز بادیه‌ی پر سموم آز

قصد جناب کعبه‌ی اعیان روزگار

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

۱. دستان: فریب

۲. حدیقه‌ی سبز: کنایه از آسمان است

         
       

بالای صفحه