_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۵۶ ـ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴

  No. 756 - Friday 25 September 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   



سیاوش کسرایی

[ ۱۳۷۴ ـ ۱۳۰۵ خورشیدی /  ۱۹۹۵ـ  ۱۹۲۶ میلادی]

دو شعر

 

           ۱

دریاتری ز دریا

 

دریاتری ز دریا، تا می‌کنی خروش

ای کوه‌تر ز کوه،

              چرا این چنین خموش؟!

در دل هزار غم اگرت می‌کند پریش

مهراس!

              زنده‌ باش!

                             مگردان عنان خوش!

بیرون شو از ملال و برون آی از سکون

سوزنده جزرها اگرت هست سر مپیچ

 

 

خورشید اتفاق برآینده‌تر برآی

اسب سپیدبال

              شتابنده‌تر بکوب

شط امیدها،

              خروشنده و‌ار بجوش

برخیز ای خروش!

بخروش ای سروش!

تا مد روزهای پر از نور و آفتاب

              پیوسته‌تر بکوش

 

۲

موج

 

شناور سوی ساحل های ناپیدا

دو موج رهگذر بودیم

دو موج همسفر بودیم

گریز ما

نیاز ما

نشیب ما

فراز ما

شتاب شاد ما با هم

تلاش پک ما توام

چه جنبش ها که ما را بود روی پرده دریا

شبی در گردبادی تند روی قله ی خیزاب

رها شد او ز آغوشم

جدا ماندم ز دامان اش

گسست و ریخت مروارید بی پیوند مان بر آب

از آن پس در پی ی همزاد ناپیدا

بر این دریای بی خورشید

که روزی شب چراغ اش بود و می تابید

به هر ره می دوم نالان به هر سو می دوم تنها



























بهروز سیمایی

دو شعر


۱

سرسره

 

روی ديوارهای اين خانه

پوسترهايی ست که از جوانی ام به من انداخته اند

من با مشت

من با شاخه ی گل

من سريده با سر

من فتاده تا ته

 

فرهاد می گويد، از ابر و باد بگو

 

فرناز می گويد، از مه و خورشيد و فلک

 

پروين می گويد، ابر و باد و مه و خورشيد و فلک به درک

خبر تازه چه داری

 

بهروز می گويد، خبر قابل عرضی نيست، ناصرالدين شاه

هم چنان مشغول است و سرسره داير

 

۲

من و خودم

 

هر روز تو را می بينم

پوسترها را دور می زنی

برمی گردم ساعت را کوک می کنم

کنار شماره ها می نشينی و صفر را لمس می کنی

شماره ها تکانده می شوند به صفحه

خاکستر روی پوسترهای خيابان می نشيند

می مانم تا شماره ها يک ديگر را پيدا کنند

ساعت را از نو کوک می کنم

بی شمار شمرده می شوی  


 

رزا جمالی

لاله

   

منهای لاله‌هایی که در اجاق سوختند

عکس لاله را در آب ریختیم

 

منهای لایه‌های خونی‌ی درازی که تا لاله‌های گوشت ادامه داشت

منهای شکل خون‌ات

که لای موهای ام شکل بوسه لخته شد

 

خیز برداشت خون ِ من، تا لاله خیس نشود

 

عکس لاله را در آب ریختیم!

 

من منهای ِ خون من چسبید روی میز      در خودکارهای ِ سیاه لخته شد

در خودکاری قرمز تمام

 

من منهای ِ تو

پاره پاره - خط خطی - روی خاک.

 

از لاله دو لام مانده که بخوابد

لالایی لام‌ها    بر لاله‌های خون    قبل از مردن

 

ثانیه‌های بعدی سر رفتن مردمک ها  [در داخل سیاهی]

 

- پلک‌های ام چسبید به دقیقه‌های آخرم

آخرین شماره بوسه را مکید      فشار داد          له کرد

تا بخوابد

 

- هیس.

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۵۶ ـ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴

  No. 756 - Friday 25 September 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




ضیا خجندی

خواجه ضیاء الدین پسر جلال‌الدین مسعود خجندی‌‌ی پارسی

[پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

۱

روی‌ات به حُسن، عالمِ جان را کمال داد

عشق‌ات به لطف، چهره‌ی دل را جمال داد

گه چهره‌ی تو شعله‌ی ماه تمام داشت

گه طره‌ی تو نفحه‌ی باد شمال داد

بنگر بدین طلسم که شب را به مشک ناب

آمیختند و زلف تو را مشک و خال داد

خرسند‌ی یی که داد مرا از قدوم او

فرّ قدوم خسرو نیکو خصال داد

دل تحفه داد عشق تو را هم ز خونِ دل

بپذیر کـ آن‌چه داد ز وجه حلال داد

چشمم ز حسرت تو حکایت ز نیل کرد

جسمم ز فرقت تو نشانی ز نال۱ داد

حالم چنین ز عشق تو  و زنده‌ام هنوز!

آری خدای داشت۲ ببخشد چو حال داد

روی‌ات که داشت همچو خیالی مرا ز حجر

دوشم پیام وصل به دست خیال داد

محروم در جهان نه من‌ام از وصال و بس

بس عاشقا که جان به امید وصال داد

 

۱. نال: رشته‌ی نازک که درون نی است

۲. داشت: ثروت

 

۲

ای از خیال روی توام لاله‌زار چشم

تا کی بود ز عشق توام لاله‌بار چشم

اشکی که داشت چشم من افتاد در کنار

زین پس به جای اشک فتد در کنار چشم

بی جستن هوای تو نبود به جای دل

بی دیدن جمال تو ناید به کار چشم

هر چند کـ از فراق تو دل را قرار نیست

گیرد همی به خون دل اندر قرار چشم

گر آتش فراق تو در دل زند شرار

حالی بسوزد از اثر آن شرار چشم

بی سبزه‌ی خط تو مرا  در هوای تو

گشت از خیال سرو قدت جویبار چشم

بر گردن خیال تو بندد عروس‌وار

تا روز هر شبی گهر شاهوار چشم

تو کبک خوش خرامی و بر روی تو مرا

پیوسته بازمانده برای شکار چشم

ز آن پس که شد سپید مرا ای بنفشه زلف

بی نرگس سیاه تو از انتظار چشم

دولت نگر که چون شده این تیره روز را

روشن ز خاک بارگه شهریار چشم


۳

وقت صبوح است بیا ای نگار

جام می آن دافعِ رنجِ خمار

روی طرب کی بود از ما نهان

گشته چنین چهره‌ی صبح آشکار

فتح ز می جوی که سلطانِ روم

یافت ظفر بر سپه زنگیار

ز آن می‌ی گل‌گون که برد روز بزم

صورت او در دل اندوه خار

عقل شود از اثرش بی‌سکون

روح بود در طلب‌اش بی‌قرار

یابد از او مرغِ فنا بال و پر

یابد از او نخل بقا برگ و بر

منفعت‌اش بوده فزون از قیاس

خاصیت‌اش رفته برون از شمار

خواب همی آرد ، گویی مگر

تعبیه کردند در او کوکنار

هیچ شناسی تو که دیوانه کی‌ست

آن‌که در این فصل بود هوشیار

تا به خوشی بگذرد این چند روز

ما و می و حاشیه‌ی لاله زار

باغ شده جنت عنبر نسیم

کوه شده تخت زمرد نگار

باد بهاری زسرشک سحاب

شُست ز رخساره‌ی بستان غبار

بلبل خوش‌گوی ز اطراف باغ

گفته بسی تهنیت نوبهار

می‌‌کند از روی هوا چشم ابر

دُرّ و گهر بر سر عالم نثار

دیده‌ی نرگس شده روشن که بود

سرمه‌ی او خاک ِ در شهریار

 

۴

تویی  که عکس رخ ات تاب ِ آفتاب گرفت

نسیم طره‌ی تو بوی مشک ناب گرفت

سنان چشم تو مریخ را به زخم افگند

کمند زلف تو خورشید را به تاب گرفت

ز اختران به عدد آمدند افزون‌تر

چو عاشقان تورا آسمان حساب گرفت

به زهد پیش کسی را نمی‌گراید دل

از آن زمان که لب ات گونه‌ی شراب گرفت

زمانه بی گل رخسار تو زدیده‌ی من

همان گرفت که از دیده‌ی سحاب گرفت

کدام خاک به سر بر کنم ز هجران ات

ز چشم من همه روی زمین جواب گرفت

چه گونه آید در چشم من از این پس خواب

خیال تو چو در او جایگاهِ خواب گرفت

به راه عشق تو مسکین دلم چو کام نیافت

ره ثنای شهنشاه کامیاب گرفت


         
       

بالای صفحه